مَـوّاجـ...؛
اقا... قرار بود فردای اون روز با ما دیدار داشته باشی... قرار بود بازم به حرفامون بخندی...فکر کنی و ح
نشد...
اون روز شد بدترین کابوس هر شبمون...
مَـوّاجـ...؛
نشد... اون روز شد بدترین کابوس هر شبمون...
ولی اقا...
دیدار بعدیمون بعد شهادت:)
یادتون باشه
شما به ما یه دیدار دانشجویی بدهکاری:))))
هدایت شده از لانچر8
«آتشبس در میدان، نبرد در استخوان»
تصور عمومی بر این است که جنگها با شلیک آخرین گلوله یا امضای یک متن روی کاغذ تمام میشوند؛ اما واقعیتِ نسبتِ ما و آمریکا، فراتر از تقویمِ نبردهاست. امروز باید با صراحت گفت: جنگ سخت ایران و آمریکا چند صباحی «متوقف» شده، اما «تمام» نشده است.
توقفِ جنگ یعنی سکوتِ موقتِ توپخانهها و بازگشتِ جنگندهها به آشیانه. اما تمام نشدنِ جنگ یعنی لایههای عمیقتر این درگیری، قدرتمندتر از همیشه در جریان است. ما در وضعیتی هستیم که رقیب، خنجرِ مستقیم را جهت بازسازی خود،چند صباحی به جیب برگردانده تا با «پنجه بکسِ پنهان» به جانِ ارادههای ما بیفتد.
نقشه جدید: صید ماهی از آبِ گلآلود
امروز دشمن وارد فازِ خطرناکتری شده است. طراحیِ اتاقِ فکرهای پنتاگون و سیا بر یک نقطه حساس متمرکز شده: آنها تصور میکنند با حذفِ فیزیکیِ مهرههای مدیریتیِ موثر کشور و در صدرِ همه آنها، با داغِ سنگینی که از نبودِ امامِ شهیدمان بر دلِ جامعه نشسته، صندلیِ اقتدارِ ایران خالی است.
نقشه آنها امروز نه تنها متوقف بر ادامۀ ترورها و ضربات گاه و بیگاه نیست، بلکه «انفجار از درون» است. دشمن با تمامِ توانِ رسانهای و عواملِ نفوذیاش، به دنبالِ شکاف در صفِ واحدِ ملت است.آنها میخواهند پس از مدتی با برانگیختنِ تفرقه و دامن زدن به جنگهای خانگی و داخلی، ایران را در «سایه نبودنِ رهبریِ محبوبش» به بحرانهای بیبازگشت بکشانند. آنها روی «ناامیدی» و «چنددستگی» ما شرط بستهاند تا آنچه را با موشک و ناو نتوانستند به دست آورند، با «آشوبِ داخلی» تصاحب کنند.
چرا میگوییم جنگ تمام نشده؟
چون «جنگ» برای آمریکا یک هدف نیست، یک «ابزار» است. وقتی احساس کنند عبور از مرزها برایشان پرهزینه است، جنگ را از «جغرافیا» به «سفره»، از «مرز» به «مغز» و از «خاک» به «ایمان» با شدت بیشتری منتقل میکنند. نبردِ امروز، نبرد بر سرِ «تعریفِ ما از خویشتن» است. آنها میخواهند ما بپذیریم که پس از آن حادثهی سهمگین، در قبالِ فتنه های داخلی دیگر بزرگتری نداریم و باید در مقابلِ هم بایستیم.
اگر جبهه مقابل تصور میکرد با آن تجاوزِ وحشیانه اسفند ۱۴۰۴، پرونده استقلالِ این خاک بسته میشود، امروز با دیدنِ هوشیاریِ مردم در برابرِ فتنهی تفرقه، باید بفهمد که راهِ سدّ کردنِ بحران را آموختهایم. ما در دورانِ «جنگِ ارادهها» هستیم. پاسخِ ما به سودای جنگِ داخلیِ دشمن، «وحدتِ جراتمندانه» پیرامونِ ولایت و آرمانهایی است که برایشان خون دادهایم.
جنگ زمانی تمام میشود که طاغوت بفهمد «اراده ایرانی با استعانت برخداوند متعال»، نه با حذفِ اشخاص متوقف میشود و نه با وسوسهی تفرقه در هم میشکند. تا آن روز، هر روزِ ما یک «روزِ نبرد» است؛ حتی اگر صدایی از هیچ تفنگی بلند نشود،که میشود!.
✍#سردبیرلانچر8
|@launcher8|
🔺️شیخ اسماعیل رمضانی: اگر زمان امام مجتبی(ع) بودم
شیخ اسماعیل رمضانی:
▪️این گزاره به خودی خود درست است و نشانه اطاعت پذیری که بسیار هم لازم است.
▪️اما راستش را بخواهید بنده اگر در زمان امام مجتبی بودم بجای اینکه بگویم هر چه امام مجتبی بفرمایند عمل می کنیم، تا قبل از اعلان نظر رسمی امام مجتبی تظاهرات ضد صلح راه می انداختم و به ایشان عرض می کردم ما آماده جان دادنیم، ما آماده گروگان گرفته شدن و فداکردن اعضای خانواده خود هستیم، ما آماده فقر و محرومیت کشیدن از منافع معاویه هستیم.
▪️امام حسن مجتبی(ع) جان! اصلا روی اینکه ما تا کجا وفادار به شما هستیم فکرتان را مشغول نکنید خیالتان راحت راحت. روی کمک ما ، فداکاری ما، دنیا طلب نبودن ما حساب کنید. تا امام حسن مجتبی(ع) روی تک انتخاب صلح متمرکز نشود و بعد ما اطاعت کنیم.
▪️خوب است جریان انقلابی به جای تمرکز روی مفهوم اطاعت پذیری(که در جای خود درست است) روی مفهوم وفاداری و فداکاری و تحمل هر آنچه از سختی دنیاست متمرکز شود.
🏷#مرگ_بر_آمریکا
این را همه باید بدانند باذن الله تعالی ما حتما متجاوزین تبهکاری که کشور ما را مورد حمله قرار دادند را رها نمیکنیم. حتما غرامت تک تک صدمات وارد شده و خونبهای شهیدان و دیه جانبازان این جنگ را طلب خواهیم کرد و حتما مدیریت تنگه هرمز را به مرحله جدیدی وارد خواهیم نمود. ما طالب جنگ نبوده و نیستیم ولی به هیچ وجه از حقوق حقه خود دست نمیکشیم و در این جهت همه جبهه مقاومت را به طور یکپارچه در نظر داریم.
_سید مجتبی حسینی خامنهای
"بار آخر"
آرام راه میروم؛ خیلی آرام! شاید بعضی فکر کنند برای خستگی است اما کافیست به صورتم نگاه کنند تا بفهمند! بفهمند دلیل آرام راه رفتنم چیست!
راه میروم...از میان کشوردوست یا از میان خاطراتم؟ نمیدانم! فقط میدانم گیر افتادم بین صحنههایی که پشت سر هم در ذهنم تکرار میشوند!...
روز دانشجو بود، با ذوق میدوییدم و قلبم تند میزد! خدایا...یعنی میشود برسم؟ میشود جلو بنشینم و به صورتش خیره شوم؟ یا آخر مجلس قسمتم میشود و از نگاهش محروم میشوم . تندتر تندتر....نفس نفس میزنم اما سرعتم را کم نمیکنم تا به ورودی میرسم. صفی جلوی گیت را پر کرده، مجبور میشوم آرام حرکت کنم تا بازرسیام کنند و کمی بعد داخل روم. دومین بارم بود که میآمدم و میدانستم قرار است حداقل دو ساعت معطل شوم تا بتوانم داخل بروم، اما...اما ارزشش را دارد! خیلی ارزشش را دارد.
یک ساعت و نیم که میگذر زیراندازهای آبی بیت را میبینم و اشک در چشمانم جمع میشود...دوباره قستم شد...دوباره! خادم بررسیم میکند و من دوان دوان به جلو میروم و بهترین جا نصیبم میشود! تقریبا جلو و کنار میلهها. مینشینم و انتظار میکشم...حداقل دو ساعت مانده و من هم هیچ چیز جز خودم و قلبم همراهم نیست! اما اشکالی ندارد. این صبر...این انتظار...لذتش از تمام وصالهای زود هنگام لذت بخش تر است!
کمی که میگذرد چند لبنانی کنارم مینشینند. کمی با هم صحبت میکنیم و متوجه میشوم اولین باری است که قرار است آقا را ببینند. شوق در چشمانشان را درک میکنم و اضطرابشان را...خوب میفهمم. چرا که مرا یاد اولین دیدارم میاندازند...
زمان مثل برق و باد میگذرد و پس از تلاوت قران و تمرین سرود، صدای شعارها بلند میشود. گاهی میگویند:《ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم》و گاهی صلوات میفرستند. در میان همهمه ناگهان همه قیام میکنند و حیدر حیدر گفتن با بغضها در آمیخته میشود! میدانستم قرار است لحظهای دیگر ببینمش اما باز روی انگشتان پایم بلند میشوم تا ببینمش...کجاست؟ آقا کجاست؟...
بغضم میترکد و هق هق آرامم جلوی شعار دادنم را میگیرد. آقا با همان لبخند همیشگی و دست جانبازش وارد میشود و زیر لب سلام میکند. اشک میریزم، لبخند میرنم یا از درون میپاشم؟ نمیدانم! فقط میدانم اگر میشد قلب از جایش بیرون بیافتد حالا وقتش است! صدای هق هق کنارم نوید میدهد که دختر لبنانی هم او را دیده است، همان کسی که جمعیتی عظیم آرزوی وصالش را دارند...
اشکها را عجولانه پاک میکنم و برای اینکه کمی بیشتر توی چشمت بیایم بیشتر روی دوپایم بلند میشوم و بلندتر شعار میدهم...تا اینکه کم کم همه مینشینند و منم مجبور به نشستن میکنند! به میلهها تکیه میدهم و خیره میشوم...به چهرهات خیره میشوم و بی صدا اشک میریزم و قربان صدقهات میروم و...منتظر تا صدایت را بشنوم. نماینده دانشجوها دانه دانه بالا میروند و صحبت میکنند اما من همچنان خیره به چشمانت لبخند میزنم...
دیگر وقتش است! آقا میکروفون را کمی تکان میدهد و مثل همیشه با نام خدا صحبتش را شروع میکند و تک تکمان را فرزندانش خطاب میکند و منم دلم قنج میرود! صحبت میکند و من هم با دقت گوش میدهم و نگاهش میکنم...آنقدر که تا دیدار بعدی تصویرش را ضبط کنم، تا دیدار بعدی زنده بمانم...
۵ دقیقه گذشته یا ۴۵ دقیقه؟ نمیدانم! فقط میدانم صدای اذان بلند میشود و شما هم دیگر صحبتت را تمام و برایمان دعا میکنی! همان دعاهایی که از دعای پدر و مادرمان هم شیرینتر است و با لبخندت، روحمان را نوازش میدهی...بعد؟ بعد نماز برپا میشود و من خدا خدا میکنم که شما با ما نماز بخوانید! تا اینکه صدایتان از بلندگوهای بیت بلند میشود و من هم تکبیره الاحرام میگویم و با وجود جای تنگ...جوری نماز میخوانم که حسرتش تا همیشه در دلم میماند!
بعد؟ بعد دیگر وقتم به اتمام میرسد و دستت را به نشانه خداحافظی بلند میکنی و من؟ من اشک میریزم و روی میله ها میایستم و... " من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود"...
آرام آرام سیل عظیم جمعیت از بیت خارج میشوند و من میمانم و نگاه خیرهام به صندلیت و صحبتهایی که زیر لب با شما در میان میگذارم...میآیم بروم اما دل کندن سخت است...چرا؟ چرا انقدر دل کندن سخت است؟ نمیدانم! فقط میدانم هزار بار سرم را برمیگردانم تا آخر سر دل میکنم و ارام بیرون میروم و زیر لب به خادمانی که تا عمر دارم به آنها حسودی میکنم التماس دعا میگویم و بعد؟ بعد...
به بیت رسیدهام...به مقتلگاهت! سرم را مدام میچرخانم و دنبال صورتت میگردم اما...کجایی آقا؟ چرا صورتت را نمیبینم؟ لبخندت کجاست؟ دست جانبازت کجاست تا دوباره برایمان دست تکان دهی؟ کجایی تا به پیشواز مهمانانت بیایی؟ کجایی...
#مواجّـالروح
یادت است؟ قولهایی که هنگام خداحافظی برای آخرین بار دادم؟ آقا من یک دل سیر نگاهت نکردم! من منتظر بودم امسال هم دیدار دانشجویی بیایم و با حرفهایت عزمم را برای ادامه راه جذب کنم اما...اقا من آمدم، آقا بچههایت آمدند ولی...شما کجایی؟
گریه میکنند...همه دارند گریه میکنند و من؟ من هم گریه میکنم و از پس اشکهایم ناگهان صورتت را نگاه میکنم که آرام...خیلی آرام لبخند میزنی و با دست مجروحت سر یتیمانت را تک به تک نوازش میکنی و زیر لب...برای تک تکمان دعا میکنی و فرزندانت را تسکین میدهی...
انگار مثل همیشه کنار مایی و با ما راه میروی و میجنگی و اشک میریزی! شما برا ما و...ما برای شما:))
#مواجّـالروح
اگر کاری از دستمون برمیاد
حتی کوچیکترین کارها واقعا بسم الله
اگه نویسندهاین...
نقاشین...
شاعرین
اصلا هیچ کدوم
دعا کنین...
تو تجمعا شرکت میکنین برای لبنان شعار بدین...