این را همه باید بدانند باذن الله تعالی ما حتما متجاوزین تبهکاری که کشور ما را مورد حمله قرار دادند را رها نمیکنیم. حتما غرامت تک تک صدمات وارد شده و خونبهای شهیدان و دیه جانبازان این جنگ را طلب خواهیم کرد و حتما مدیریت تنگه هرمز را به مرحله جدیدی وارد خواهیم نمود. ما طالب جنگ نبوده و نیستیم ولی به هیچ وجه از حقوق حقه خود دست نمیکشیم و در این جهت همه جبهه مقاومت را به طور یکپارچه در نظر داریم.
_سید مجتبی حسینی خامنهای
"بار آخر"
آرام راه میروم؛ خیلی آرام! شاید بعضی فکر کنند برای خستگی است اما کافیست به صورتم نگاه کنند تا بفهمند! بفهمند دلیل آرام راه رفتنم چیست!
راه میروم...از میان کشوردوست یا از میان خاطراتم؟ نمیدانم! فقط میدانم گیر افتادم بین صحنههایی که پشت سر هم در ذهنم تکرار میشوند!...
روز دانشجو بود، با ذوق میدوییدم و قلبم تند میزد! خدایا...یعنی میشود برسم؟ میشود جلو بنشینم و به صورتش خیره شوم؟ یا آخر مجلس قسمتم میشود و از نگاهش محروم میشوم . تندتر تندتر....نفس نفس میزنم اما سرعتم را کم نمیکنم تا به ورودی میرسم. صفی جلوی گیت را پر کرده، مجبور میشوم آرام حرکت کنم تا بازرسیام کنند و کمی بعد داخل روم. دومین بارم بود که میآمدم و میدانستم قرار است حداقل دو ساعت معطل شوم تا بتوانم داخل بروم، اما...اما ارزشش را دارد! خیلی ارزشش را دارد.
یک ساعت و نیم که میگذر زیراندازهای آبی بیت را میبینم و اشک در چشمانم جمع میشود...دوباره قستم شد...دوباره! خادم بررسیم میکند و من دوان دوان به جلو میروم و بهترین جا نصیبم میشود! تقریبا جلو و کنار میلهها. مینشینم و انتظار میکشم...حداقل دو ساعت مانده و من هم هیچ چیز جز خودم و قلبم همراهم نیست! اما اشکالی ندارد. این صبر...این انتظار...لذتش از تمام وصالهای زود هنگام لذت بخش تر است!
کمی که میگذرد چند لبنانی کنارم مینشینند. کمی با هم صحبت میکنیم و متوجه میشوم اولین باری است که قرار است آقا را ببینند. شوق در چشمانشان را درک میکنم و اضطرابشان را...خوب میفهمم. چرا که مرا یاد اولین دیدارم میاندازند...
زمان مثل برق و باد میگذرد و پس از تلاوت قران و تمرین سرود، صدای شعارها بلند میشود. گاهی میگویند:《ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم》و گاهی صلوات میفرستند. در میان همهمه ناگهان همه قیام میکنند و حیدر حیدر گفتن با بغضها در آمیخته میشود! میدانستم قرار است لحظهای دیگر ببینمش اما باز روی انگشتان پایم بلند میشوم تا ببینمش...کجاست؟ آقا کجاست؟...
بغضم میترکد و هق هق آرامم جلوی شعار دادنم را میگیرد. آقا با همان لبخند همیشگی و دست جانبازش وارد میشود و زیر لب سلام میکند. اشک میریزم، لبخند میرنم یا از درون میپاشم؟ نمیدانم! فقط میدانم اگر میشد قلب از جایش بیرون بیافتد حالا وقتش است! صدای هق هق کنارم نوید میدهد که دختر لبنانی هم او را دیده است، همان کسی که جمعیتی عظیم آرزوی وصالش را دارند...
اشکها را عجولانه پاک میکنم و برای اینکه کمی بیشتر توی چشمت بیایم بیشتر روی دوپایم بلند میشوم و بلندتر شعار میدهم...تا اینکه کم کم همه مینشینند و منم مجبور به نشستن میکنند! به میلهها تکیه میدهم و خیره میشوم...به چهرهات خیره میشوم و بی صدا اشک میریزم و قربان صدقهات میروم و...منتظر تا صدایت را بشنوم. نماینده دانشجوها دانه دانه بالا میروند و صحبت میکنند اما من همچنان خیره به چشمانت لبخند میزنم...
دیگر وقتش است! آقا میکروفون را کمی تکان میدهد و مثل همیشه با نام خدا صحبتش را شروع میکند و تک تکمان را فرزندانش خطاب میکند و منم دلم قنج میرود! صحبت میکند و من هم با دقت گوش میدهم و نگاهش میکنم...آنقدر که تا دیدار بعدی تصویرش را ضبط کنم، تا دیدار بعدی زنده بمانم...
۵ دقیقه گذشته یا ۴۵ دقیقه؟ نمیدانم! فقط میدانم صدای اذان بلند میشود و شما هم دیگر صحبتت را تمام و برایمان دعا میکنی! همان دعاهایی که از دعای پدر و مادرمان هم شیرینتر است و با لبخندت، روحمان را نوازش میدهی...بعد؟ بعد نماز برپا میشود و من خدا خدا میکنم که شما با ما نماز بخوانید! تا اینکه صدایتان از بلندگوهای بیت بلند میشود و من هم تکبیره الاحرام میگویم و با وجود جای تنگ...جوری نماز میخوانم که حسرتش تا همیشه در دلم میماند!
بعد؟ بعد دیگر وقتم به اتمام میرسد و دستت را به نشانه خداحافظی بلند میکنی و من؟ من اشک میریزم و روی میله ها میایستم و... " من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود"...
آرام آرام سیل عظیم جمعیت از بیت خارج میشوند و من میمانم و نگاه خیرهام به صندلیت و صحبتهایی که زیر لب با شما در میان میگذارم...میآیم بروم اما دل کندن سخت است...چرا؟ چرا انقدر دل کندن سخت است؟ نمیدانم! فقط میدانم هزار بار سرم را برمیگردانم تا آخر سر دل میکنم و ارام بیرون میروم و زیر لب به خادمانی که تا عمر دارم به آنها حسودی میکنم التماس دعا میگویم و بعد؟ بعد...
به بیت رسیدهام...به مقتلگاهت! سرم را مدام میچرخانم و دنبال صورتت میگردم اما...کجایی آقا؟ چرا صورتت را نمیبینم؟ لبخندت کجاست؟ دست جانبازت کجاست تا دوباره برایمان دست تکان دهی؟ کجایی تا به پیشواز مهمانانت بیایی؟ کجایی...
#مواجّـالروح
یادت است؟ قولهایی که هنگام خداحافظی برای آخرین بار دادم؟ آقا من یک دل سیر نگاهت نکردم! من منتظر بودم امسال هم دیدار دانشجویی بیایم و با حرفهایت عزمم را برای ادامه راه جذب کنم اما...اقا من آمدم، آقا بچههایت آمدند ولی...شما کجایی؟
گریه میکنند...همه دارند گریه میکنند و من؟ من هم گریه میکنم و از پس اشکهایم ناگهان صورتت را نگاه میکنم که آرام...خیلی آرام لبخند میزنی و با دست مجروحت سر یتیمانت را تک به تک نوازش میکنی و زیر لب...برای تک تکمان دعا میکنی و فرزندانت را تسکین میدهی...
انگار مثل همیشه کنار مایی و با ما راه میروی و میجنگی و اشک میریزی! شما برا ما و...ما برای شما:))
#مواجّـالروح
اگر کاری از دستمون برمیاد
حتی کوچیکترین کارها واقعا بسم الله
اگه نویسندهاین...
نقاشین...
شاعرین
اصلا هیچ کدوم
دعا کنین...
تو تجمعا شرکت میکنین برای لبنان شعار بدین...
مَـوّاجـ...؛
اگر کاری از دستمون برمیاد حتی کوچیکترین کارها واقعا بسم الله اگه نویسندهاین... نقاشین... شاعرین اص
والله اگر لبنانو تنها بذاریم دچار عقوبت الهی میشیم...
هدایت شده از لانچر8
🇱🇧لبنانِ عزیز؛ حزب الله جان؛ وظیفه مهم ما!
لبنان کشور پیچیده و عجیبیه، اصلا هر کشوری که با رژیم صهیونیستی مرز مشترک پیدا کرده، اونقدر آبستن نفوذ و فتنه و آسیب بوده که شرح رنجش هزار طوماره!
اینو چرا گفتم؟ برای اینکه بدونیم حزب الله تنها با رژیم نمیجنگه! چقدر شکاف اجتماعی تو کشور ما مهم و آسیب زاست؟ این مسأله برای حزب الله تو لبنان چندین برابره، اون هم با دولتی که بدون تعارف، تمام واحدهای بردگی و بی غیرتی و خیانت رو پاس کرده.
دخالت یا عدم دخالت ایران، خیلی باید حساب شده باشه؛ یعنی دغدغه نداشته باشیم؟ چرا حتما! خون شیعه باید به جوش بیاد. حتما باید نگرانی و مطالبه باشه...باید وحدت ساحات پیام رهبری معظم رو با بلندترین صدا مطالبه کنیم.
چیزی که من از شرایط و حسب نگاه رهبر شهیدمون میفهمم:
بدون کوچکترین تهمت و قضاوت در مورد شخصیت افراد، یا نعوذبالله بدون اطلاع انگ خیانت و ترسو بودن زدن، باید فریاد بزنیم «حزب الله جان ماست» با تمام لوازمش...
اما... دغدغه سیاسی داشتن یک بخش کوچیکی از ماجراست! با هر نگاهی که داریم، این عکس، عکس منطقه بنت جبیل جنوب لبنانه. تقریبا شهر رو گرفتن...فقط اون تیکه وسط، چندتا شیعه أمیرالمؤمنین باقی موندن که دارن مقاومت میکنن؛ یا اسیر میشن یا شهید...تنها سلاح ما مردم هم در این لحظات دعاست! وای بر ما اگر به جای دست به اسلحه شدن، در این ساعتهای مهم باهم دست به یقه بشیم! برای این سربازان حضرت حجت، با تمام وجود دعا کنیم!
✍استادتولایی
|@launcher8|
سلام بر هر کسی خدا مقدر کرده نوشته مرا بخواند
چوب نارفیقی و رفتار ناجوانمردانه مان را در قبال لبنان خواهیم خورد
رهبر شهید انقلاب فرمودند حزب الله لبنان نیروی نیابتی ما نیست بنا به تشخیص و تکلیف خودش عمل می کند.
آنها با اینکه در کشور خودشان مورد اتهام هستند که لبنان را بخاطر ایران وارد درگیری کردند اما ما حاضر نیستیم این رفتار وفادارانه و جوانمردانه آنها را پاسخ دهیم.
آقایان مسئولین فشار آوردند که کشور دیگر توان ادامه جنگ ندارد آتش بس یا سکوت صحنه نبرد پذیرفته شد، حالا هم مواظبند این سکوت شکسته نشود
یکی از شروط آتش بس ، توقف حمله به لبنان بود اما فعلا چشم بستن به شکستن آتش بس و سکوت را به صرفه تر می بینند
تجمعات هم که قرار بود پشتیبان میدان باشد و حافظ میدان باشد احساس تکلیفی برای مطالبه جدی برای لبنان نمی کند.
هنوز شعار همان بزن که خوب می زنی است
اگر قرار شد مقاومت را جبهه یکپارچه ببینیم حمله به لبنان با حمله به خارک فرق نمی کند ولی گویا فرق می کند
۲۵ فروردین ۱۴۰۵
شیخ اسماعیل رمضانی
جوری از درسام عقب افتادم و باید درس بخونم که اگه اسرائیل حمله نکنه توسط دانشگاه کشته میشم🦦
🔻آیتالله یزدانپناه: اگر رهبر میگوید مذاکره نه یعنی مطلقاً نه؛ معیار فقط حرف رهبر است/ تا دشمن را از منطقه بیرون نکنیم، نباید کوتاه بیاییم
🔹وقتی خبر آتشبس مطرح شد، دیدید مردم چگونه نگران شدند؟ این نگرانی نشانه هوشیاری و بیداری است. بیداریای از جنس معنویت که دلها را از اسارت نفس اماره رها کرده و دیگر خط قرمزی نمیشناسد. چرا دلهای مردم با اعلان آتشبس لرزید؟ چون دیگر بر اساس ترس تصمیم نمیگیرند، بلکه مبنای تصمیمشان بیداری معنوی است.
🔹من بر اساس محاسبات زمینی هم میگویم که نباید دنبال آتشبس باشیم. فرض کنیم پس از آتشبس مذاکره کردیم و در آن به تمام خواستههایمان هم رسیدیم، بیآنکه امتیازی بدهیم. آیا میتوان مطمئن بود که دشمن به تعهداتش پایبند میماند؟ تجربه مذاکرات گذشته چه میگوید؟ مگر او قبلاً تعهدش را زیر پا نگذاشت؟ این بار هم همین کار را خواهد کرد. چنین دشمنی را باید سر جایش نشاند.
🔹حتی پس از مذاکره نیز سایه جنگ همچنان باقی خواهد ماند. وجود «سایه جنگ»، کار را فلج میکند و با این کار، پیروزی قاطع خود را به فرسایش کشاندهایم. سایه جنگ از خود جنگ بدتر است. چرا باید از موضع برتر خود دست بکشیم و این سرمایه بزرگ را نابود کنیم؟ رهبر شهید ما فرمود: «اندکی کوتاه بیایید، دشمن گستاختر میشود.»
🔹ما تا تنگه هرمز را باز کردیم، او اعلام کرد که همچنان جلوی کشتیها را میگیرد و اجازه رفتوآمد نمیدهد. این گستاخی چه معنایی دارد؟ شما باید بگویید: «یا میپذیرید یا جنگ. یا اجازه میدهید کشتیهایمان عبور کند، یا شما را از منطقه بیرون میکنیم.» دشمن فقط همین زبان را میفهمد!
🔹مردمِ به میدان آمده، این حقیقت را به خوبی درک میکنند و نگرانیشان بیدلیل نیست. حق با مردم است. ما میخواهیم همان حرف شفاف «خونخواهی رهبر» و «ایستادگی قاطع در برابر دشمن» پابرجا بماند. تا دشمن را از منطقه بیرون نکنیم، نباید کوتاه بیاییم.
🔹بنده قاطعانه معتقدم که رهبر معظم انقلاب از جنس همین مردم است؛ جنس ایشان از جنس همان رهبر شهید است. اگر شنیدید رهبر میگوید «مذاکره نه»، یعنی مذاکره مطلقاً منتفی است و هر مسئولی که نغمه دیگری سر دهد، با حفظ تمام احترامات، در مقابلش میایستیم. بزرگترین دستاورد این چهل پنجاه روز اخیر، همین قدرت نرمِ مطالبه مردمی بوده است.
🔹البته که نباید میان مسئولین اختلاف ایجاد کنیم، اما اگر ببینیم مسئولی میخواهد ذرهای از این مسیر فاصله بگیرد، به او میگوییم معیار فقط حرف رهبر است. برخی مسئولین جوری صحبت میکنند که انگار هنوز در دوران قبل از شهادت رهبر و پیش از جنگ هستیم! دشمن دیگر چه کاری باید علیه ما انجام میداد که نداده است؟
🔹این دشمن با کوتاه آمدن ما، کوتاه نمیآید. این جنگ برای او حیاتی است؛ نه فقط برای اسرائیل، بلکه برای آمریکا. آنها معتقدند اگر جلوی ایران گرفته نشود، دیگر هیچ کاری نمیتوانند بکنند. اگر سایر کشورها عاقل باشند، باید از جمهوری اسلامی حمایت کنند.
🔹خدا و امام زمان (عج) دست خود را بر دلها کشیده و ترس را از میان برداشتهاند؛ لذا عرصه برای تصمیمگیری شجاعانه باز شده است. هم عقلانیت زمینی میگوید باید در مقابل دشمن ایستاد و هم عقلانیت آسمانی که وعده داده: «إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُركُم».
🔹رهبر ما را زدند؛ دیگر زندگی معنایی ندارد. باید بجنگیم و خونخواهی کنیم. البته که کار را با عقلانیت پیش میبریم، اما تا آخر خط میرویم و نتیجه با خداست.