+آینی و بچه ها، میشه لطف کنید یه صلوات برای یه شخص بیمار بفرستید؟:)
#جیمینی
-هوم
یکی از سختترین کارها برام بعد از تو، مرتبکردن اتاقمـه.
گوشه به گوشهی این اتاق گذشتهای که باهم داشتیم رو نشونم میده.
تکتک چیزهایی که توشه داستانی داره برای خودشون که تو محور اصلی ِاون داستانی.
هربار میام اتاقم رو جمعوجور کنم چشمم به قفسههای کتابام میوفته که چقدر سر وصلکردنشون خندیدیم و من غر زدم که طبقاتش کمه و بازم میخوام.
چشمم به چراغ مطالعهم میوفته که هرشب میومدی روشنش میکردی و با یهنگاه به ظاهر اخمو بهم میگفتی ببینم امشبم میتونی بخونیو بترکونی یا نه.
چشمم به میزم میوفته که سر پیچهاش و سرهم کردنش چه بلاها سرمون نیومد. یاد وقتی که میخواستم بلندش کنم و اینجوری بودی که به کمرت فشار نیار بزار کنار خودم انجامش میدم.
چشمم به مانیتور کامپیوترم میخوره که چون مانیتور قبلی یهسری تنظیمات رو نداشت و کهنه بود و ممکن بود چون خیلی باهاش کار میکنم به چشمهام آسیب بزنه عوضش کردی و نشستی تنظیماتش رو جوری که تو شب زیاد به چشمهام فشار نیاد اوکی کردی.
راستی، میدونستی من مفاتیحی که همیشه کنارت بود و کلی پاره شده بهخاطر استفادههای زیادت رو روی طاقچهی اتاقم گذاشتم؟
هربار میام خاکها رو پاک کنم چشمم بهش میخوره و تمام زمانهایی که یهگوشهی خونه میشستی و با قشنگترین لحن و صدا زیارتعاشورا رو میخوندی مثل یهفیلم از جلوی چشمهام میگذره.
تکیزکردن اتاقم شده شکنجه برای روحم. روح ِخستهم که تقلا میکنه تا فراموشت کنه اما چطور؟ چطور میتونم کسی رو که روحم رو رشد داد، فکرم رو پرورش داد و منو به اینی که هستم تبدیل کرد فراموش کنم؟