هربار که شروع میکنم یهو یادت میوفتم.
یاد وقتایی که میومدی تو اتاقم کلی انرژی بهم میدادی تهشم ازم خوراکیای که هوس کرده بودمو میپرسیدی تا شب بخری برام.
یاد وقتایی که هر روز برام از آیندهم میگفتی؛ از اینکه مطمئنی یهروزی میرسم به جایگاهی که لیاقتش رو دارم. از اینکه همونطور که تا الان سربلندت کردم از این به بعد هم اینکار رو انجام میدم.
بعد یهو مغزم میگه "دیگه نیست" ، "الان تنهایی" ، "اون زیر خاکِ" .
بعد همهچی رو میبندم «بخونم که چی، پروژه رو ادامه بدم که کی ببینه» .
بابا، میدونم الان اون بالا نشستی و ازم متنفر شدی. میدونم داری داد میزنی که "خودتو جمع کن ببینم، من اینجا دارم نگاهت میکنم، من بزرگت کردم ولی اینجوری؟"
میدونم بابا، ولی تموم شدم. از درون پوچم. تهی شدم. انگار که دیگه هیچچیز و هیچکس و هیچپروژه و هدفی برام مهم نباشه.
بابا، روحم مرده. جسمم داره التماس میکنه برای زندگی. مغزم دست از سرم برنمیداره.