شهید محمد پیرزاده | چهار
از این به بعد کلمهی «رفاقت» به گوشم بخورد، یاد محمد میافتم. با هر کسی به شکل خودش رفیق بود. با خواهرها یک طور، با برادر طور دیگر، با مادر هم شکل خودش. از همه بیشتر با بابا رفیق بود.
توی خانه هر کسی برای خودش جدا غذا میخورد. وقتی محمد سه سالش شد گفت دوست دارد همه با هم غذا بخورند. بعد از آن سفره در خانه انداخته شد. همه به عشق محمد سر یک سفره نشستند چون خوشحالی او خواستهی مشترک اعضای خانواده بود.
اما حالا محمد نیست. پدرش مدام میگوید: «رفیقم رفت.» حالا دیگر کسی -حتی زمانی که سواد ندارد- شمارهی بابا را نمیگیرد تا به او زنگ بزند؛ روز پدر وقتی که نقاشی خودش و پدرش در دستش است، با صدای بامزهاش بگوید: «ممنونم که همهچیز برای من خریدی بابا. بابای قهرمان، روزت مبارک.» سمیه میگوید دیگر نمیداند پدرش بعد از محمد بتواند به زندگی برگردد یا نه. آخر داغ محمد کمرش را شکست.
نویسنده: فاطیما کورکی
تصویرگر: صبا الهیار
@wearenotnumbers
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخشی از ویدئویی که معلم محمد در روز پدر سال ۱۴۰۴ ضبط کرده بود.
@wearenotnumbers
امروز تولد محمد است. پسری که از زندگیاش اینجا نوشتهایم و در میان تمام خاطراتی که مینویسیم و نقاشی میکشیم با او احساس نزدیکی کردهایم. حالا همهی ما فکر میکنیم محمد عضوی از خانواده یا دوست صمیمیمان است. امروز باید یازده سالش میشد. محمد که عاشق تولد و برف بود باید شمع تولد یازده سالگیاش را فوت میکرد و توی دلش آرزو میکرد. لابد با حنانه سر اینکه چه کسی اول شمع را فوت کند بحثشان میشد اما در نهایت با لبخندهای گنده کنار همدیگر و دوستهای دیگرشان عکس یادگاری میانداختند. حالا او در آسمانهاست و ما عکس یک کیک تولد باباسفنجی را روی قبر کوچکش میبینیم. فکر میکنیم که باید برای تولد محمد چیزی بنویسیم. باید به او فکر کنیم و هیچوقت از خاطرمان نرود که در این دنیا ده سال پسری زندگی میکرد که مهربان بود و دلش میخواست شمعهای تولد زیادی را فوت کند؛ تولدت مبارک دوست بامزه و دوستداشتنی ما.
@wearenotnumbers
شهید محمد پیرزاده | پنج
محمد از آن بچههایی نبود که عاشق مدرسه باشد. کلاس فوتبالش را بیشتر دوست داشت. کیش زندگی میکردند و بعد برای زندگی به میناب آمدند. دو سال به یک مدرسه در محلهی خودشان میرفت. میناب به همان اندازه که گرم است محروم هم هست. آن مدرسه کولر نداشت و وقتی محمد برمیگشت قرمز شده بود و نفسنفس میزد. میگفت اصلاً مدرسه را دوست ندارد. مادرش به دنبال یک مدرسهی جدید رفت و بعد از جستوجوی زیاد به مدرسهی «شجرهی طیبه» رسید. مدرسهای که یک تفاوت پررنگ با مدرسهی قبلی داشت. خانم زمانی معلم کلاس سوم ب، معلم محمد و میکائیل و پسرهای دیگر بود. معلمی که همهی بچهها عاشقش بودند. محمد تکلیفهایش را مینوشت و میگفت مینویسد تا معلمش از دستش ناراحت نشود. بعضی از معلمها آنقدری دانشآموزهایشان را دوست دارند که هیچوقت آنها را تنها نمیگذارند و همیشه مراقبشان هستند. حالا بچههای کلاس سوم ب در دو ردیف اول گلزار شهدای میناب به خاک سپرده شدهاند. خانم زمانیای که دوستش داشتند هم یک ماه بعد شناسایی شدند و در کنار بچهها آرام گرفتند.
نویسنده: فاطیما کورکی
تصویرگر: صبا الهیار
@wearenotnumbers