سلام و رحمت خدا به شهید رفعت که در آخرین شعرش گفت:
«اگر من باید بمیرم،
تو باید زنده بمانی
تا داستان مرا تعریف کنی»
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیرنویس شبکهی خبر را میخوانم: پایان تفحص دبستان میناب با ۱۶۸ شهید.
عددها هر روز بیشتر میشوند اما کمتر از روزهای قبل اذیتم میکنند. ۱۶۸ شهیدی که اخبار اعلام میکند برای من چیزی بیشتر از همان عدد ۱۶۸ نیست، اما یک نفر را میشناسم که میگفت هر کدام از این عددها قصهای دارند. یکیشان صبحانه نیمرو دوست داشت. آن کودک تازه یک دوچرخهی قرمز خریده بود. آن مرد قرار بود فردا صبح، مثل روزهای قبل کرکرهی مغازهاش را بکشد بالا.
میگفت اگر ما قصههایمان را ننویسیم، دنیا یادش میرود که ما «آدم» بودهایم، نه عدد. یادش میرود که پشت هر کدام از این اعداد، قلبی میتپیده و رویایی وجود داشته است.
«ما عدد نیستیم» پروژهای بود که رفعت العرعیر قبل از شهادتش در غزه شروع کرده بود. حالا ما قصههای مردم کشورمان ایران را تعریف میکنیم. این کاری است که از دست ما برمیآید برای مردمی که فقط عدد نیستند و هر کدام، زندگی طی شدهای و قصهای دارند.
– صبا الهیار
@wearenotnumbers
شهید محمد پیرزاده | صفر
۹ اسفند ۱۴۰۴ حملهی نظامی آمریکا و اسرائیل شروع شد و همان روز، یک مدرسه را در میناب بمباران کردند. ۱۶۸ نفر شهید شده بودند و من هنوز هیچکدامشان را نمیشناختم. یکی از آنها محمد پیرزاده بود، ده ساله و دانشآموز کلاس سوم ب.
به واسطهی دوستم با طاهره آشنا شدم. طاهره دختردایی محمد است و پیشنهاد کرد با سمیه، خواهر بزرگتر محمد، صحبت کنم. قصههایی که از محمد میگوییم، خاطرههایی است که آنها با صبر و حوصله برای ما تعریف کردهاند.
– زهرا سادات جوادیان
@wearenotnumbers
شهید محمد پیرزاده | یک
یک ویدیو از گلزار شهدای میناب دیدم. باران میبارید. یادم افتاد توی میناب خیلی کم باران میبارد، برف که هیچی. بیشتر ماههای سال هوا گرم است و گرم یعنی تا ۴۰ یا ۵۰ درجه. سمیه گفت آن زمستانی که شما فکر میکنید اینجا نداریم.
محمد عاشق برف بود. برادر و خواهرها هم. هیچکدام به برف دست نزده بودند. محمد اصرار داشت برف ببیند و آدمبرفی درست کند. آرزویش بود. بخاطر همین آرزوی محمد رفتند مسافرت. رفتند جایی که برف باریده باشد و آدمبرفی درست کردند و عکس گرفتند. بالاخره هوا آنقدر سرد بود که محمد دستکشهای گرم آبیاش را بپوشد و دنبال شاخههای کوچک بگردد برای دستهای آدمبرفی.
محمد قبل از این که با بمبهای آمریکایی شهید شود دو بار برفبازی کرده بود. طاهره گفت: «خیلی خوشحالم که محمد برف باریدن رو از نزدیک دید.»
نویسنده: زهرا سادات جوادیان
تصویرگر: صبا الهیار
@wearenotnumbers
شهید محمد پیرزاده | دو
سمیه، خواهر محمد، تعریف میکرد که: توی همهی تولدها، محمد میپرید جلوی کیک. میخواست خودش شمع تولد را فوت کند. فرقی نداشت تولد خودش باشد یا تولد من یا دخترخاله. همیشه دوست داشت تولد بگیرد. بعضی وقتها با مامان و بابا میآمدند خانه، با کیک تولد. تولد هیچکدام از ما نبود، عید و جشن هم نبود. یک روز معمولی بود که محمد دوست داشت جشن تولد بگیرد. محمد ده سال بیشتر پیش ما نبود اما بیشتر از من - که چند وقت دیگر ۲۸ ساله میشوم - شمع تولد فوت کرده بود. فکر کنم به جای همهی سالهایی که پیش ما نیست برای خودش جشن تولد گرفت.
*شهیده حنانه مهدیخواه، نوهی خالهی محمد، دانشآموز کلاس اول در مدرسهی «شجرهی طیبه» میناب بود.
نویسنده: زهرا سادات جوادیان
تصویرگر: صبا الهیار
@wearenotnumbers
«ما عدد نیستیم» رو میتونید در پیام رسانهای زیر دنبال کنید.
بله:
https://ble.ir/wearenotnumbers
ایتا:
https://eitaa.com/wearenotnumbers
روبیکا:
https://rubika.ir/wearenotnumbers
سروش:
https://splus.ir/wearenotnumbers
شهید محمد پیرزاده | سه
من یک سال از محمد کوچکترم. بعضی وقتها میروم خانهی دایی، بعضی وقتها هم محمد میآید تا با هم بازی کنیم. مثلا همین ماه رمضان آمده بود خانهی ما. آخر هفته بود. توی دستش یک بسته چیپس بود. گرفتش جلوی من و گفت بیا با هم چیپس بخوریم. گفتم من نمیخورم، روزهام. محمد گفت من هم از مامانم اجازه میگیرم که امسال روزه بگیرم، شاید اجازه داد.
جمعهی هفتهی بعد بود. توی حیاط بازی میکردیم که گفت: «یاسین، من روزهام.» وسط بازی وقتی حواسش نبود، دمپاییاش را برداشتم و یک گوشهی حیاط قایم کردم. صدای اذان را شنیدیم و رفتیم افطاری بخوریم. یادم رفت دمپایی محمد را پس بدهم. فکر کردم خب، فردا که از مدرسه برگشت برایش میبرم.
فردا صبح محمد شهید شد و رفت بهشت هفتم.
*یاسین، پسرعمهی محمد، ۹ ساله است. آخرین خاطرهای که از محمد یادش بود را برایم تعریف کرد و گفت خیلی سختش است که ناراحت نباشد. گفت: «دلم برایش تنگ شده. شاید چند سال بعد که رفتم، نتوانم بروم بهشت هفتم. اگر بروم پنجم ششم، میتوانم محمد را ببینم؟»
نویسنده: زهرا سادات جوادیان
تصویرگر: صبا الهیار
@wearenotnumbers