eitaa logo
دلــ🇮🇷ـی☫
142 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.1هزار ویدیو
20 فایل
《به نام مرهم دل های مرده》 اینجا؟ چنل دل شکسته ها! گل سرخم چرا پژمرده حالی¿🥀 بیا قسمت کنیم دردی که داری بیا قیمت کنیم بیشش "به من ده" که تو نازک دلی طاقت نداری! کپی؟؟ما داریم زحمت میکشیم؛ فوروارد قشنگ تره✅ آیدیم جهت کار داشتن:@taSahhod
مشاهده در ایتا
دانلود
یه گردنبند دارم همجا همراهمه ریحانه میدونه چی میگم! همیشم با خودم گفتم هروقت شهید مفقودالاثر بشم این روایتگر منه! و... الان اونو به چفیه ی رهبر شهیدم متبرک کردم!
دلــ🇮🇷ـی☫
یه گردنبند دارم همجا همراهمه ریحانه میدونه چی میگم! همیشم با خودم گفتم هروقت شهید مفقودالاثر بشم این
وای وای تبرکی رهبر رو میدادن ینی همونجا به چفیه ی رهبر متبرک اش میکردن میدادن! دو تا سربند‌ لیبک یا خامنه ای بود! من ریحانه سادات با اوننننگ همهههه گنااااهههه تونستم این دوتا سربند رو بگیرم! معجزه شد! واقعا معجزه شد! چون به هرکس فقط و فقط یکی میدادن تعداد سربند هام خیلی خیلی کم بود و فقط به چند نفر اول میدادن! من دو تاشو گرفتم یکیش واسه ی خودم یکیشم واسه ی ریحانه ی خودم! ریحانه کجایی که برات تبرکی رهبر رو گرفتم! گردنبند ام رو هم دادم متبرک کردن!
دلــ🇮🇷ـی☫
وای وای تبرکی رهبر رو میدادن ینی همونجا به چفیه ی رهبر متبرک اش میکردن میدادن! دو تا سربند‌ لیبک یا
آخرش وقتی که همه رفتن یه حاج آقایی داشت خیلی آروم چفیه ی آقارو داخل یه صندوقچه میزاشت که ببره... هیچکس تو خیابون نبود! نمیدونم چه نیرویی باعث شده بود تا اون لحظه وایسم! نمیدونم! ولی... اون لحظه که داشت میزاشت داخلش یهو دلم فریاد زد بهش بگو! بهش بگو چفیه رو واست بیاره! اختیار زبونم و داده بودم دست دلم! بهش گفتم و در کمال تعجب... چفیه رو واسم آورد!... اون لحظه هیچی واسم مهم نبود... چفیه رو گرفتم یه بوی خاصی میداد یه نیرویی بهم میگفت "این چفیه ی آقای شهیدته!خودشه!" بوی مردونگی میداد! یه بویی که انگار زمینی نبود... انگار بهشتی بود.... و... این دستِ من این بدنِ من این سرِ من این چادرِ خاکیهِ من این انگشتر من کل وجودم متبرک زِ آقا شد... نمیدونید با چه دلی مینویسم نمیدونید چه اشکی دارم میریزم و مینویسم نمیدونید... هنوز بوی اون چفیه زیر مشاممه! انشاالله تا لحظه ی شهادت زیر مشامم بمونه
دلــ🇮🇷ـی☫
آخرش وقتی که همه رفتن یه حاج آقایی داشت خیلی آروم چفیه ی آقارو داخل یه صندوقچه میزاشت که ببره... هیچ
آقا امروز یک ماه از نبودت میگذشت... و دقیقا روز سی ام من به آرزوم رسیدم و چفیه ات رو لمس کردم آرزوی بچگیم همین بوده آقا!...
خوش به سعادتت :)
اینا چیزاییه که متبرک کردم! سربند هارو خودشون میدادن؛ که من دوتا واسه خودم و ریحانه گرفتم... اون گردنبند مشکیه همونیه که میگم همجا همراهمه!... توش یه حرز امام جواد و یه قرآن و دوتا برگه هست که داخل یه آرزو نوشتم با تمثال ابوفاضل! که میگم هروقت که مفقودالاثر شدم این به عنوان یه پلاک واسم عمل میکنه از بچگی باهامه اولش یه حرز توش بود ولی کم کم خودم توش بقیه ی چیزارو گذاشتم اون بندی هم که بهش آویزونه رو مامانم متبرک به ضریح حضرت عباس و امام حسین کرده اون یکی گردنبند هم دُر نجف هست که مامانجونم از نجف واسم آورده بود و انگشترم که چون دستم بوده متبرک شده اون قضیه ی خااصی نداره😅
اینا تیکه های خونه زهراست💔
خاک مقتله. جایی که چند شهید رو پیدا کردن... با بدن های...💔
این قسمت روزی خونه ی زهرای ما بود😭