و اونایی که تا سرشون رو میزارن رو بالشت خوابشون میبره صد و بیست هیچ از بقیه جلوترن تو زندگی.
"And if you can't look at the bright side, Ill be sitting with you in the dark."
بنبست کوچهی سیزدهم.
روز⁴: کلاس فرانسه (این قضیه که همه دور یهمیز نشسته بودیم خیلی بانمک بود)، مبینا و «یه مدت زیاد خون
روز⁵:
«چرخ گوشت» و همهی مسخره بازیا، «مامان بهترین دوست آدمه» «خانومه نمیدونست مامان باید دلش بخواد چون من دلم نمیخواد گردنت بگیرم برو خوشمنمیاد ازت»، اسکای و کایتون و کمک، «پرخاشگری» و تایتانیک، «تنها سگی که من دور و برم دارم تویی»، «همین بو- آییییایابتیتیتتیتبتی*پهن شدن*»، تیکتاک های فرحبخش(دلقک بازی بود همش.)، خرید و رنگیرنگی و کتاب های کوچولو و پر کردن اون لاکت قلبی، اون اقاهه تو نونوایی. روز خوبی بود.
هدایت شده از شاید جالب
اینا فکر میکنن من بخاطر برد اسپانیا خوشحالم، نه خیر من بخاطر باخت ارژانتین خوشحالم.
هدایت شده از بنبست خورشید؛
آره درست فهمیدی به من میگن "نابالغانه رفتار میکنم" فقط چون دوست دارم توی این دنیای خاکستری رنگی فکر کنم و به خودم بگم چرا وقتی میتونم از زندگیم لذت ببرم، میرم بیرون ذوق کنم، بخاطر زیبایی نور خورشید خودمو بزنم، از ابرای پفپفی آسمون عکس بگیرم، سعی کنم به گربه های خیابون نزدیک تر بشم، درحالی که پیاده به خونه برمیگردم برگای سبز درختارو لمس کنم، آهنگای موردعلاقم رو زیرلبی توی خیابون بخونم، به غریبه ها لبخند بزنم، تنهایی برای توی خونه برقصم، برای خودم چیزمیزای جدید درست کنم، به آدمای رندوم امید بدم، همینجوری مهارتای جدید یاد بگیرم، کتابا و فیلمای تخیلی و جادویی نگاه کنم، خارج از چارچوب جامعه فکر کنم، بی مناسبت به خودم برسم، علایق عجیب غریب داشته باشم، و به جای نفس کشیدن زندگی کنم و با وجود همه ی مشکلاتم از همه چیز لذت ببرم بیام وقتم رو هدر بدم و بخاطر یه زندگی روتین تکراری تو یه جامعه خاکستری که هیچ چیز هیجان انگیزی نداره ناراحت باشم؟
Sometimes when I dont feel good about myself I just think that Arthur weasley wkuld think Im incredible just because I can use an oven.