بنبست کوچهی سیزدهم.
دیدم یه چیزی نرمی خورد به دستم، چه توت شیرینی، شیرین بود، اولی رو خوردم، دومی رو خوردم، سومی رو خوردم، یه وقت دیدم هوا داره روشن میشه، آفتاب زده بالای کوه، چه آفتابی، چه منظرهای، چه سبزهزاری، یه وقت دیدم صدای بچهها میاد، بچههای مدرسه بود، اومدن دیدن من توت میخورم گفتن آقا درخت رو تکون بده، ماهم درخت رو تکون رو دادیم اینا خوردن، اینا خوردن من کیف میکردم، یه خورده هم ما جمع کردیم اومدیم تو خونه، خانوم ما هنوز از خواب بیدار نشده بود، اومدیم یه خورده هم دادیم به اون، اونم خورد، اونم کیف کرد.
رفته بودم خودکشی کنم، توت چیدم آوردم.
آقا یه توت مارو نجات داد، یه توت مارو نجات داد.
- طعم گیلاس، عباس کیارستمی.