برای همین اینقدر از مرگش شوکه شدم. چون قهرمان نیست. دیدهبان نمیخواد کسیو هدایت کنه. بهرام فقط حقیقتو میگه. جدال با جهل هم فقط حقیقتو میگه. مسافران هم فقط حقیقتو میگه و من حیران میشم از چنین آدمی. میستایمش و برای مرگش بلوط میکارم. برای مرگش که در ستایش زندگیه.
پنج دی روزیه که زرتشت مرد. تو چگونگی گفته بودم ولی بهرامِ قصهگو با مرگ زرتشت زاده شده و با مرگ زرتشت مرده. در فاصلهی دو مرگ زرتشت.
چرایی
احساس میکنم عمیقاً زخمی شدم. سهرابکشی تموم شد.
حس تکرار شونده تو نمایشنامهها و فیلمهای بهرام درماندگیه. درماندگی گلرخ. درماندگی فرمان. درماندگی یوزباشی. درماندگی رستم. درماندگی اژدهاک. درماندگی بندار. آدما سرنوشتشونو انتخاب میکنن بیاینکه دقیقاً بدونن دارن چیو انتخاب میکنن. درماندگی کلمهایه که میتونه توصیفش کنه. با جام شوکران رو به رو میشی و جز چشیدنش راهی نداری.
چرایی
طبیعت آدم را آرام میکند. نگاه به آسمان آدم را آرام میکند. آدم ولی به ندرت آدم را آرام میکند. وقتی
معمولا حقیقت مرا مجبور نمیکند حرف بزنم برای همین از خواندن نوشتههایم لذت نمیبرم. شعارین نوشتهها و گفتههایم. برای همین کمتر مینویسم. روزها خیلی زود میگذرند و دورهها با شتاب تمام میشوند. آسمان زاگرس آبیست. آبی و بیابر و غروبها شکوه ابری را ندارند. دلم میخواهد لیوانهایم با نقشههای قبلی شکسته شوند. دلم میخواهد کسی با آنها دشمنی داشته باشد و آنها را بشکند. دلم نمیخواهد چیزهایی که دوست دارم قربانی اتفاقی زندگی باشند. بیشتر حرفها حوصلهسربر شدهاند. هیچوقت نمیشود حقیقت را به نگاههای خیره نشان داد. کاش میتوانستم به روی نگاهها شمشیر بکشم. خای عزیزم میگوید من یادداشتنویس خوبی هستم. بهرام میخوانم و مثل گذشته کتابخوان شدهام. بهرام بله بهرام. درماندگی آدم در برابر زندگی. درماندگی آدم کوچک در برابر زندگی بزرگ. تکیه به نادانستهها و جدی نگرفتن خود. ما میمیریم و جای همهچیز را تنها و تنها نیستی میگیرد. زندگی نغمهای بیهنگام است از مرگ زندگی و زندگی مرگ. حالم از احساسات جعلی کم عمق به هم میخورد. حالم از اکثریت مطلق آدمهای بیرون به هم میخورد. خودم هم یکی از آنها هستم. جامعهی فخیمهی انسانها. دلم میخواهد سالها ساکت شوم. سالها بگریزم. سالها با سردی به زندگی نگاه کنم. هیچوقت چیزی که فکر میکنی نمیشود و راستش اهمیتی هم ندارد. آدم باید گلیم خودش را بیرون بکشد و به این مضحکه که یک وجب زمین است در دست آدمها خیره شود. درست هرگز مرا پیدا نمیکند و حقیقت از من دور است. بسیار دور. به پرواز زیاد فکر میکنم. به پرستوهایی که مطمئنا پیغامی آوردهاند. کاش راز پرستوها را میفهمیدم.