هدایت شده از Ñø Rêssōn
انگار زمان متوقف شده بود تا من و سازم با هم ازاد بشیم
توی بعد زمان و مکان
فارغ از تمامی ادما و سر وصداها و حاشیه هاشون
فارغ از هر استرس و ناراحتی
زمان متوقف شد
تا روح من بنوازه
و تمامی حس هایی که در این چند وقت درون من شیدا میکردن
رو ازاد کنه
احساساتی نظیر
غم
شادی
دلتنگی
هیجان
عشق
محبت
انسانیت
دوستی
خشم
و در نهایت وجود
همه چیز ساخته شده بود تا فقط من
من...
دانیال
انجامش بدم
تا خودم و احساساتم و روحم رو ازاد کنم
از این دنیای فانی
از اینجایی که ادمی مجبور به پذیرفتن چیزیه که نمیخواد
چیزی که اونا میخوان ولی ادمی نه...
ادمی ای که میخواد چیزی بشه که خودش هم دوست نداره
تلاش میکنه
هر روز
هر ثانیه
هر دقیقه
ساعت ها
سال ها و قرن ها
و
و
و
تا بتونه بشه چیزی که اونا میخوان
و من...
من دانیال هم مجبور به پذیرفتنش میکنن
ولی نمیزارم
قراره نیست همیشه اینجوری که میخوان باشه...
Ñø Rêssōn(دلی بود)