Willi
خوب یا بد، دفترِ امروزِ خود را بستهای.. فکر فردایِ قشنگت باش جانم، شب بخیر.
تو که میخوابی
وقت بیدار ماندن من است؛
تا برایت سطر به سطر بنویسم،
بلکه مرغ شبخوان آن را در خواب برایت زمزمه کند!
شب بخیر.
Willi
گر ز بَرت جدا شوم، یا ز غمت رها شوم خودت بگو کجا روم؟ بیتو بهسر نمیشود.
بیتو من ماندهام و فعلِ «کشیدن»، بسیار
قلبِ من تیر، سرم سوت، دهانم سیگار..
Willi
تو که میخوابی وقت بیدار ماندن من است؛ تا برایت سطر به سطر بنویسم، بلکه مرغ شبخوان آن را در خواب بر
میگویم شب بخیر ..
تو بخوان:
یک روز دیگر هم سر شد با دوست داشتنت، بخوان آرزوی امشب هم تو بودی، بخوان این شبها برای بخیر شدن، به یکی مثلِ تو نیاز دارد ..
شب بخیر.
« و به من بگو، عشق مگر همین نیست؟
عشق یعنی، آنکه چاقو را در سینهات فرو کرد، میتواند دوباره تو را بهبود ببخشد. »
به خود گفت: مرگ تموم شد، دیگه وجود نداره.
نفسی کشید، درمیانِ یک آه ایستاد، دست و پایش را دراز کرد و مرد.