Willi
باز صد شکر که میخانهی آغوشِ تو هست، دست کم پیش تو ای عشق، پناهی دارم..
چرا مویِ مرا دیگر نمی بوسی، نمی بافی؟
يقين دارم دلت خون است از اوضاعِ گیسویم..
هدایت شده از ﮼ مَهـــدا ﮼
هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی
ز خاک نعره برآرم که "مرحبا ای دوست"
گفت: درد آدم را بزرگ میکند عزیزم، ولی تو آنقدر بزرگ شدی که جایی در دنیا برایت پیدا نمیشود.
Willi
شب بخیر زندگی.
آیا این شب است که باعث میشود من به تو فکر کنم، یا من هستم که برای فکر کردن به تو، انتظارِ شب را میکشم؟
روزگاری هم اگر میشناختمت و آنچنان عزیز بودی که خود فراموش شده بودم؛ دیگر تمام شد.
عزیزم، دیگر برایم غریبهترین آدم خواهی بود.