-من از داریوش خوشم نمیاد
+چی؟اما اون کلی برای کشورمون زحمت کشید!اون یکی از عاقلترین پادشاههای ایران باستان بوده که-
-نادون،داریوش اقبالی
+آها...وایسا،چی؟!
موجنوشتههای عزیزم که فکر نکنم کسی جز اعماق آبیترین اقیانوس بتواند آنها را بخواند!
(این استعاره و شاعرانه بودن بنده را نمیرساند. صرفا دستخطم با انرژی خورشیدی کار کرده و زیر نور آفتاب برایتان مهتاب بالانس میزند.)؛ اگر یک نفر ادعا کند که کابین سه آرامترین کابین کمپ است، یا هیچوقت آنجا زندگی نکرده یا ساعت شش صبح را ندیده است. البته خیالتان را راحت کنم؛ من هم ندیدهام.
چون همیشه خواب بودم.
یکی آرام شانهام را تکان داد.
«رین...»
جواب ندادم.
دوباره.
«رین...»
هنوز هم نه.
بعد همان صدا با ناامیدی گفت: «پرسی، نوبت توئه.»
از تخت بغلی صدای خفهای آمد.
«من خودمم خوابم...»
لبخند کجی روی صورتم نشست. دوقلو بودن مزایای خودش را دارد؛ لازم نیست همدیگر را ببینیم تا بفهمیم هیچکداممان کوچکترین قصدی برای بیدار شدن نداریم.
سه ثانیه بعد، صدای تایسون آمد.
«تایسون راهحل داره!»
من و پرسی تقریبا همزمان گفتیم:
« نخیرم نداری!»
بالاخره یک چشمم را باز کردم.
تایسون کنار در ایستاده بود و با افتخار... یک سطل آب در دست داشت. نمیدانم از کی و از کجا بانو آنابث بالای سرم نشسته بود و موهایش را میبست، معصومانه پلک زد.
«این بار ایدهی من نبود.»
«پس چرا داری میخندی؟»
«چون تایسون از پنج دقیقه پیش با اون سطل کنار تختتون ایستاده و منتظره یکی اجازه بده.»
پرسی نالهی خفهای کرد و پتو را تا روی سرش کشید.
«من از این خانواده شکایت دارم.»
گفتم: «با این وضعیتی که من میبینم، ما خانواده نیستیم، یه پروژهی تحقیقاتیایم که هنوز نتیجهش معلوم نشده.»
آنابث خندید.
تایسون هم خندید.
پرسی هنوز زیر پتو بود.
فقط صدایش آمد: «رین...»
«هوم؟»
«اگر من مردم، بگو تقصیر سطل آب بود.»
«تلاشم رو میکنم. ولی فکر نکنم کسی باور کنه پسر ایزد دریا با یه سطل آب دریا مرده باشه»
«مرسی.»
«خواهش میکنم.»
همین موقع صدای شیپور صبحگاهی کمپ از بیرون بلند شد.
تایسون خوشحال گفت: «حالا دیگه وقتشه!»
قبل از اینکه من یا پرسی بتوانیم اعتراضی بکنیم، سطل را بالا آورد.
«تایسون، نه—»
دیر شده بود.
آب دریا، ساعت شش و ده دقیقهی صبح، به طرز توهینآمیزی سرد است. قبلا اگر کسی چنین چیزی میگفت میخندیدم و مسخرهش میکردم که بنده خیس نمیشوم و آب روی من تاثیری ندارد و از این حرف ها. ولی این بار این را با تمام وجودم درک کردم.
همزمان با من، پرسی هم از تخت پرید.
«المپ کوفتی!»
«پرسی!» آنابث با اخم گفت. «صبح اول وقت؟»
«صبح اول وقت روم آب یخ ریختن! انتظار داشتی ترانه بخونم؟»
تایسون با نگرانی سطل خالی را نگاه کرد.
«تایسون فکر کرد جواب میده...»
من که هنوز داشتم موهای خیس جلوی چشمم را کنار میزدم، خندهام گرفت.
«جواب داد.»
پرسی به من نگاه کرد.
«طرف منی یا اون؟»
«طرف حقیقت.»
«خیانت.»
«دوقلو بودن به معنی تأیید همهی غرغرهای تو نیست.»
«هست.»
«نیست.»
«هست.»
«باشه، امروز هست.»
پرسی بالاخره لبخند زد. همین کافی بود تا مطمئن شوم از دستم ناراحت نشده؛ هیچوقت هم نمیشد. راستش را بخواهید، فکر میکنم اگر یک روز از خواب بیدار شوم و پرسی آن طرف روی تختش نباشد، اولین فکری که به ذهنم میرسد این نیست که «کجاست؟»
فکر میکنم:
«حتما باز دردسر درست کرده. و شاید هم یه کوچولو دلم برایش تنگ شود.»
به هرحال، معمولا حق با من است.
چرا اینطور نگاه میکنید؟ به عنوان برادرزادهی زئوس حق ندارم کمی خودپسند باشم؟
ده دقیقه بعد، هر دو با موهای نیمهخیس و قیافههایی که هنوز خواب ازشان میبارید، پشت میز صبحانهی کابین سه نشسته بودیم. تایسون برای هر کداممان سه پنکیک کشید.
برای خودش هم...هفت تا.
آنابث فقط نگاهش کرد و گفت: «واقعا قراره همشونو بخوری؟»
تایسون با اطمینان سر تکان داد.
«شاید هشت تا.»
پرسی چنگالش را برداشت.
«من بهش ایمان دارم.»
«تو به هر خوراکیای که آبی باشه ایمان داری.»
«دیگه به دیگ میگه روت سیاه.»
از خنده نزدیک بود لقمه در گلویم گیر کند.
همان موقع کایرون از بین میزها رد شد. فقط یک نگاه به من و پرسی انداخت. بنده همان لحظه حس بدی پیدا کردم.
پرسی هم ظاهرا همین حس را داشت.
آهسته گفت: «فرار کنیم؟»
« فکر کنم یه کوچولو دیر شده.»
کایرون کنار میزمان ایستاد و لبخند زد.
همیشه وقتی اینطوری لبخند میزد، یعنی قرار بود یکی دونفری حسابی کار کنند. و معمولا آن دو نفر ما بودیم. فهرستی از وسایل را دست پرسی داد، دستی به شانهیمان کشید و دور شد.
به برگهی مچالهشدهی کف دست برادرم نگاه کردم.
دو حلقه طناب.
سه جعبه میخ.
چهار بشکه غذای اسبهای دریایی.
و یک قایق که باید تا عصر تعمیر میشد.
آهسته گفتم: «این حجم از اعتماد به دو نفر، واقعا
تحسینبرانگیزه.»
پرسی برگه را تا کرد و توی جیبش گذاشت.
«به این نمیگن اعتماد ، میگن نیروی کار ارزون.»
موجهای کفآلود عزیزم؛ در این مورد کاملا حق با او بود.
خورشید هنوز آنقدر بالا نیامده بود که اسکله داغ شود. موجهای ریز، با بیحوصلگی به تیرکهای چوبی میخوردند و بوی نمک همه جا پیچیده بود. همیشه این قسمت کمپ را دوست داشتم؛ حتی وقتی مجبور بودم بشکههایی را جابهجا کنم که تقریبا هموزن خودم بودند و بوی اصطبل تمیز نشده میدادند.
پرسی یکی از بشکهها را روی شانهاش گذاشت.
«اون یکی رو تو برمیداری؟»
خم شدم تا دستگیرههای چوبی بشکه را بگیرم.
«فقط اگه قول بدی بعدش صبحونهی دوم بخوریم.»
«اشتهای آرچی روت تاثیر منفی گذاشتهها»
« ربطی به آرچی نداره. من دختر پوسایدونم. شنا کردن، کار کردن و گرسنه بودن، سه اصل زندگیمه.»
پرسی خندید.
همین لحظه صدایی از پشت سرمان گفت:
«اوه! پس مزاحم نشیم.»
پرسی بدون اینکه برگردد، چشمهایش را بست.
«آرچیه؟»
لازم نبود حتی سرم را هم بلند کنم این کله قرمز هرمسکی هرمسزاده را از روی زنگ صدایش هم تشخیص میدادم.
«برای تو متأسفانه. برای من خوشبختانه»
وقتی برگشتم، آرچی با همان لبخندی که همیشه بوی دردسر میداد، وسط اسکله ایستاده بود. کاساندرا هم کنارش بود؛ یک سیب را با چاقوی جیبی پوست میکند و آنقدر بیخیال قدم برمیداشت که انگار نه انگار از پنج دقیقهی دیگر خبر دارد.
موجهای عزیزم تعجب نکنید. دختر برگزیدهی آپولو، فقط محض تفریح پنج دقیقهی آینده را به عنوان فیلم سینمایی برای خودش تماشا میکرد.
آرچی دستهایش را باز کرد: «صبح بخیر، خانوادهی خوشبخت!»
پرسی زیر لب گفت:
«خوشبخت تا قبل از اومدن تو بود.»
به پهلویش سقلمهای وارد کردم..
«پرسی.»
«چیه؟»
«هنوز سلام نکرده.»
«میتونه از همینجا برگرده.»
آرچی انگار نشنیده باشد، مستقیم طرف بشکهها رفت و با کفشش آرام ضربهای به یکی زد.
«داخل اینا چیه؟»
«غذای اسبهای دریایی.»
«مزهش خوبه؟»
کاساندرا بدون اینکه حتی سرش را بلند کند، گفت:
«اگر خوردیش، تا غروب میفهمیم ایدهی خوبی بوده یا نه.»
گوش آرچی را گرفتم و پیچاندم.
«جرئت داری به اینا دست بزن. آخرین چیزی که میخوام اینه که مجبور شم درحالی که سرتاپام رو شکوفه بارون میکنی تا کابین آپولو ببرمت. فهمیدی؟ »
آرچی با مظلومترین قیافهای که احتمالا در تاریخ بشریت ثبت شده، به من نگاه کرد:«واقعا نمیفهمم چرا همه فکر میکنن من مشکلسازم.»
موجهای عزیزم؛ اگر روزی کسی از شما پرسید آیا آرچی چاپل توانایی دیدن واضحترین حقیقتهای جهان را دارد یا نه، لطفا پاسخ بدهید: خیر.
البته احتمالا خودش هم همین را قبول ندارد.
پرسی حتی سرش را بلند نکرد. داشت طنابها را مرتب میکرد و با همان حالت همیشگیاش گفت: «چون هستی.»
آرچی آه کشید. «پرسیوس غرغروس دوباره سخن گفت.»
پرسی دست از کار کشید و صاف ایستاد. ایزدان به آرچی رحم کنند.
«هنوز هم این اسم رو ول نکردی؟»
«چرا باید ولش کنم؟ اسم بسیار مناسبیه. دقیق، علمی و دارای پشتوانهی تحقیقاتی.»
پرسی به طرز خطرناکی نگاهش کرد. «چه تحقیقی؟»
«مدت ها مشاهدهی مستقیم.»
«منظورت از مشاهده اینه که هر روز اعصابم رو خورد میکنی؟»
«دقیقا. دادههای بسیار ارزشمندی جمعآوری شده.»
نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم.
پرسی وقتی فهمید دارم میخندم، اخمش را عمیقتر کرد.
«رین.»
«چی؟»
«تو نباید بهش بخندی.»
«ولی خندهدار بود.»
آرچی با افتخار دستهایش را باز کرد.
«دیدی؟ خواهرت هم اعتراف کرد من خندهدارم.»
پرسی چیزی نگفت، که احتمالا بهترین تصمیمش بود. چون با توجه به تجربههایی که داشتم؛ وقتی پرسی شروع به جواب دادن به آرچی میکرد، ممکن بود تا غروب همانجا بمانیم و باز هم بحثشان تمام نشود.
کاساندرا که تا آن لحظه کنار بشکهها نشسته بود و سیبش را میبلعید، ناگهان از جا پرید.
«خب! چون ظاهرا هیچکدومتون قصد ندارید کار کنید، من تصمیم گرفتم نقش نیروی محرک گروه رو بازی کنم.»
به او نگاه کردم.
«تو از اول هم قرار بود همین کار رو بکنی؟»
«نه، ولی الان تصمیم گرفتم.»
این دقیقا کاساندرا بلک بود. اگر یک روز صبح از خواب بیدار میشد و تصمیم میگرفت فرماندهی یک ارتش باشد، احتمالا نصف کمپ تا ظهر دنبالش راه میافتادند، فقط چون آنقدر با اعتمادبهنفس حرف میزد که آدم شک میکرد شاید واقعا میداند چه کار میکند.
کاساندرا دست زد.
«خب، تقسیم وظایف! رین و من طنابها. پرسی بشکهها. آرچی...»
همه منتظر ماندیم.
کاساندرا به آرچی نگاه کرد.