eitaa logo
DΞMIGØD II
69 دنبال‌کننده
358 عکس
62 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
آرچیوس🌟
فوریو عزیزم،مرسی که اینقدر تلاش میکنی اما من واقعا علاقه‌ای به جشن تولد سوپر‌ایکس‌لارج اون دختر پولداره با تم‌ استرنجرثینگز که تازه دوازده‌ سالش شده ندارم🗣🌟
🗣:No one's perfect! Meanwhile Bro's:::
از اونجایی که توسط رین جکسون تهدید جانی شدم،پس-
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که که به هربهانه‌ای در تو چیزی نمی‌نویسم! چه چیز از یک سایکلوپ نابینا و احمق بدتر است؟ خب جوابش آسان است:یک سایکلوپ بینا و مهربان. آه،خب دقیقا نمی‌دانم این موضوع قرار است چطور پیش برود،پس...بیا از اول شروع کنیم،حداقل از آنجا که هنوز کفش‌ پای چپم را از دست نداده بودم. همه‌چیز از آنجا شروع شد که تصمیم گرفتیم از لانچر مربایی نئو،استفاده بهینه کنیم؛ما(من)فهمیده بودیم که برای دسترسی سریع‌تر به سیب‌زمینی نیم‌پز،لزوما نیاز نیست که دست به دامن هارپی‌های آشپزخانه شد(که خب از آخرین فاجعه غذایی در آشپزخانه،دل خوشی از بنده نداشتند).با وجود اینکه اگر از دریادها مودبانه درخواست میکردم،قطعا و سریعا به بهترین سیب‌زمینی‌های موجود دست پیدا می‌کردم؛اما من یک مرد پردار مستقل بودم!نمی‌توانستم که تا ابد موجودات زیبا را به خاطر خواسته‌های حقیرم به زحمت بیندازم! پس با نئو طی چندین و چند آزمایش پیچیده،به این نتیجه رسیدیم که با استفاده از حرارتی که در لوله لانچر به وجود می‌آمد،‌میتوان در عرض چندثانیه به نتیجه مطلوب دست یافت:سیب زمینی بخارپز. طبق نظریه من همه عاشق سیب‌زمینی هستند؛اصلا زنده باد سیب‌زمینی! به همین دلیل این ایده،خارق‌العاده به نظر می‌رسید و مورد تحسین مقدار قابل توجهی از دورگه‌های کمپ قرار گرفت. اما معلوم شد که استفاده از پا به عنوان ضامن نگه دارنده،و سپس شلیک سیب‌زمینی ها به میان جمعیت،همیشه با تقدیر و تشکر مواجه نمی‌شود. منظورم این است که...چه کسی می‌دانست که یکی از سیب زمینی‌ها پس از شلیک بی هدف،با سرعتی نزدیک به صوت،به جلسه شورای سرپرستان کمپ نفوذ کرده و مستقیما در صورت صدچشم آرگوس تبدیل به پوره داغ شود؟ تقصیر من نیست که پوره‌سیب‌زمینی در چشمانش فرو رفت،او در سرتاسر بدنش چشم دارد.شاید او کسی‌ است که باید بیشتر مراقب چشمانش باشد! با تمام این‌ها،کایرون همچنان معتقد بود که من الگوی بدی برای خواهر و بردارانم هستم و بهتر است که برای بار یازدهم در آن هفته،تنبیه شوم.پس لانچر را توبیخ کرده و در اقدامی فرصت‌طلبانه،مرا به نگهبانی از کاج تالیا،برای 24 ساعت منصوب کرد؛چرا که اژدهای پلئوس،نگهبان اصلی درخت،در طی چندروز اخیر،دچار آنفولانزای اژدهایی شده و در پس هرسرفه‌اش،توده‌ای خالص از کربن‌دی‌اکسید مضر به سمت درخت کاج،سوق می‌داد که ازنظر فرزندان دمیتر،این کار عملی تهدیدکننده برای سلامت این درخت دوست‌داشتنی‌ محسوب می‌شد،پس پلئوس برای مدتی مرخص بود. دفترچه خاطرات عزیز،وقتی می‌گویم 24 ساعت،منظورم تمام 86400 ثانیه‌ای است که باید در زیر آفتاب بی‌امان ساحل لانگ‌آیلند می‌نشستم و از یک درخت مراقبت می‌کردم. به دور از برادران و خواهرانم. به دور از دوستانم. و به دور از دشمنان قسم خورده‌ام. (لعنت بهت پرسی جکسون،می‌بینی به چه وضعی افتادم؟!) وقتی کایرون مرا کشان کشان به بالای تپه می‌برد و شرح وظایف میکرد،از او پرسیدم:《ولی ناهار چی؟عصرونه،میان وعده و شام؟مهم‌تر از همه،اگر دستشوییم بگیره چی؟!》 کایرون که بی‌اعتنا به مقاومت‌های من سم بر زمین می‌زد و از تپه بالا‌می‌رفت پاسخ داد:《ناهار و شام رو هارپی ها برات میارن》 -و دستشویی؟ کایرون فقط لبخند زد. _______________________ کایرون گفته بود:《آرچی،فقط برای 24 ساعت کنار درخت میمونی و مطلقا،هیچ‌کار دیگه ای انجام نمیدی!هیچ حواس‌پرتی‌ای پذیرفته نیست!》 هیچ‌کاری... و ایزدان شاهدند که این کار،سخت ترین کاری بود که کایرون می‌توانست بر دوش یک دورگه بگذارد. سه ساعت اول را به خوبی خوشی و به شمردن درختان کاج دیگر سپردم،بعد فهمیدم که کاج‌ها زیادی به يکديگر شباهت دارند و شمارشان از دستم دررفت. پس با یک سنجاب درختی دوست شدم و اسمش را "سنجابیوس" گذاشتم. سنجابیوس دوست کوچک و بامزه‌ای بود.ما می‌توانستیم دوستان ابدی خوبی برای یکدیگر باشیم؛اما رابطه‌مان زیاد دوام نیاورد و سنجابیوس بعد از هفت دقیقه مرا ترک کرد... روی چمن دراز کشیدم و به الگوی زیبایی که پرتوهای نور خورشید که از میان برگ‌های سوزنی شکل درخت تالیا،روی صورتم انداخت لذت بردم؛حداقل برای 30 ثانیه اول.میدانی،این کارها برای یک نیمه‌ایزد خیلی خیلی دشوار است. غرولندی کردم و یکی از سنگ‌های گرد پای درخت را با استفاده از تمام قدرت در بازویم از تپه به پایین پرتاب کردم تا توانایی‌هایم در ورزش "پرتاب دیسک" را به چالش بکشم.خوشبختانه وقتم تلف نشد. -آخ!کدوم احمقی...؟ صدا،صدای کاساندرا بلک بود.سینه خیز به لبه تپه میروم:《کاس!》 کاساندرا با چهره‌ای در هم سرش را ماساژ داد و گفت:《آرچی!》
-کاساندرا! -آرچیبالد!وایسا،تو اینو پرت کردی؟ و سنگ کوچکی را که در سرش فرود آمده بود بالا گرفت. با ترشرویی چهره‌ام را در هم میکشم،از وقتی که دیگران با آن اسم صدایم میکردند اصلا خوشم نمی‌آمد:《آه،نمیدونم داری درباره چی حرف میزنی...》 کاساندرا موهایش را عقب زد:《اوهوم...آره...》 سبزه‌های زیر دستم را کمی میکشم و با مظلومانه‌ترین چهره‌ای که می‌توانستم به خود بگیرم،پرسیدم:《میشه بیای اینجا؟حوصلم سررفته..!》 کاساندرا شانه بالا انداخت:《متاسفم،کایرون نزدیک شدن بهت رو تا تموم شدن شیفتت غدغن کرده،حتی انگشتش رو تکون داد!》 -اما تو الان اینجایی! کاساندرا تیشرتش را مرتب کرد:《اجازه ندارم بیشتر از این بهت نزدیک بشم》 آه میکشم و پیشانیم را برزمین میگذارم:《پس چرا اومدی؟》 -هی،میخواستم مطمئن بشم حالت خوبه...در واقع بیشتر کنجکاو بودم ببینم کاج تالیا حالش خوبه یا نه ولی به هرحال-》 -شوخی میکنی؟من رو گذاشتن به نگهبانی از یک درخت!اونم یک درخت کاج! -خب بیشتر به خاطر پشم زرینه،نه خود درخت...میدونی،پشم زرینه باعث میشه کاج تالیا انرژی همیشگیش رو حفظ کنه و سپر محافظ کمپ قوی‌تر بشه،همون مرزی که اردوگاه ما رو از- -آره آره!خودم میدونم اما با هم از بدبودنش کم نمیکنه،این کاج قرار بوده یک خانه ابدی برای روح دختر خلف زئوس باشه،میفهمی؟یک قبر! پشتم به لرزه درمی‌آید. -قبر سابق معاون ایزدبانو آرتمیس! کاساندرا از توی جیبش نایلونی در آورد و زمزمه کرد:《فقط داری برای خودت سختش میکنی》 -دقیقا!من ظرفیت این کار رو ندارم...لطفا برو به کایرون همینو بگو!قول میدم یک ماه تموم اصطبل پگاسوس ها رو تمیز کنم! کاساندرا با پوزخندی پهن گفت:《چیزی که عوض داره،گله نداره...》 شکایت میکنم:《مطمئنم این جمله رو تازه یاد گرفتی!》 کاساندرا خندید و نایلون را مانند پرتاب‌کننده‌های توپ بیسبال،پشت سرش برد:《حدس خوبی بود،بگیر!》 نایلون در صورتم‌ فرود می آید:《میدونی کاساندرا،اصولا باید قبل از پرتاب هشدار بد-...هی،این این کباب‌بره‌ست؟عالیه!مچکرم!》 پس ناهارم را از روی صورت برداشته و شروع به لمباندن آن کردم. کاساندرا کمی تامل کرد. سپس از توی جیب دیگرش ماژیک سیاهش را برداشت و با دهان درش را باز کرد. همانطور که روی سنگ کوچکم چیزی میکشید و در ماژیک را بین لبانش نگه داشته بود،گفت:《دیگه باید برم،کایرون نمی‌دونه که من غذاتو برات آوردم و بهتره که ندونه!یکم دیگه جوش بیاره،برای شام سانتور کبابی میخوریم!》 در جویدن مکث میکنم:《اوق،من دارم اینجا ناهار میخورم!》 کاساندرا در ماژیک را بست:《...خوبه،تا موقع سعی کن با این دوست بشی،همدم خوبیه》 و با یک هدف‌گیری نسبتا بی‌نقص، سنگ را مستقیما در پیشانیم پرتاب کرد.(این فرزندان آپولو،واقعا دقت خوبی را از پدرشان به ارث برده‌اند!) -آخ! سنگ کوچک را که حالا دارای چشم و دهان شده بود،برداشتم:《عا...کلیف؟》 کاساندرا گفت:《اسم خوبیه،خوش بگذره کلیف!اوه راستی،نئو گفته بعدازظهر برات خوراکی میاره...و گفت که مطمئن باش قراره آبی باشن》 و جست و خیزکنان از تپه پایین رفت. کلیف را در مشت می‌فشارم و تا زمانی که کاساندرا از ناحیه دید خارج میشود،از او چشم برنمی‌دارم. وقتی دوباره زیر سایه درخت،دراز کشیدم.کلیف را جلوی صورتم نگه داشتم؛با آن چشمان کج و کوله و لبخند ناهموارش،به آدم احساس اعتماد به نفس خوبی می‌داد:《میدونی کلیف،تنها نقطه قوت تو در مقایسه با سنجابیوس اینه که تو نمی‌تونی منو ترک کنی...》 کلیف لبخند زد.لب هایم به شکل دو خط اریب در می آیند.کلیف را در جیب شلوارم میگذارم تا اگر دوباره به حمایت روحی نیاز داشتم،بدانم کجا می‌شود پیدایش کرد.به شاخه های درخت...و به پشم زرین نگاه میکنم.نمیدانم این پشم زرین،همان پشم زرینی است که جیسون داشت یا نه،اما اگر اینطور باشد واقعا خجالت آور است.تصور کنید یک پشم،از شما قدمت بیشتری داشته باشد.هیچ‌ ایده‌ای نداشتم که چرا،اما پشم زرین واقعا طلایی بود.طلایی و...پشمی؟ گیج‌کننده است. زمزمه کردم:《کلیف،به نظرت اون پشم ماله یک گوسفند طلایی بوده یا از طلا بافته شده؟》 کلیف در جیبم سکوت کرد. -دقیقا رفیق،پشم که بافته نمیشه... سکوت... -اوهوم،منم کنجکاوم بدونم جنسش چطوره...نظرت چیه بریم از نزدیک ببینیمش؟ ... -اوه بی‌خیال،فقط یک نگاه و لمس کوچولو،ناسلامتی من نگاهبانشم ها...باید بدونم دارم از چی نگهبانی میدم یا نه؟ سکوت مطلق. -حله،بزن بریم پسر...تو سطوح نگهبانی رو از مقاطع زمینی حفظ کن و به این ترتیب،کلیف را روی خاک اطراف درخت میگذارم و از تنه آن،بالا میروم.فرزند هرمس بودن مزایای زیادی دارد.شاخه‌ها زیر دستانم مانند نردبان بودند و به این ترتیب،در کمتر از دودقیقه روی کلفت ترین شاخه درخت،درست کنار پشم زرین،نشسته بودم و پاهایم را آویزان کرده بودم.
موهایم را از روی چشمانم کنار زدم و گزارش دادم:《خب...از این بالا کمپ واقعا قشنگه،اون پایین اوضاع چطوره؟》 کلیف پاسخی نداد،عالی بود. اگر کمی کمرم را صاف میکردم،می‌توانستم به راحتی جنگل‌ اطراف منطقه کمپ و حتی سواحل خلیج لانگ‌آیلند را ببینم. حتی می‌توانستم یکی از ساتیرهایی راکه درحال حمل فرغونی از کودگیاهی به سمت زمین‌های توت فرنگی بود،و چاره‌ای جز رد شدن از کنار تپه را نداشت،به وضوح ببینم. میدانی‌ در چنین ارتفاعی،چقدر طول می‌کشد که یک میوه کاج فرود بیاید؟ خب،من هم نمی‌دانستم. از طرفی،ساتیر فرغون‌به دست در حال سوت زدن با ریتم افتضاح ترین فولک یونانی‌ای بود که تا به حال شنیده بودم،سه ساعت بود که زجر می‌کشیدم و حالا کنجکاو بودم،دیگر تحمل خویشتن‌داری نداشتم. یک...دو...سه... تق. میوه کاج دقیقا در فرق سر ساتیر فرود آمد.او به آسمان و سپس به تپه نگاه کرد. دهانم را با دست پوشاندم تا خنده‌ام شنیده نشود و در سایه شاخه‌های کاج،مخفی میشوم. ساتیر شانه‌ای بالا انداخت و زیرلب چیزی گفت.سپس به حرکت ادامه داد. تق تق،کاج‌های دوم و سوم دوباره روی سرش فرود آمدند. او فرغونش را روی زمین انداخت و و رو به تپه فریاد زد:《هی!هرکسی که اونجاست،این اصلا خنده‌دار نیست!》 دفترچه خاطرات عزیز،او اشتباه میکرد.خیلی خیلی خنده‌دار بود. آنقدر که هرلحظه امکان داشت از خنده خفه شوم. تصمیم گرفتم این‌بار کمی چالش ایجاد کنم و کاج چهارم را درست بین دوشاخش بیندازم. کمی جلوتر خزیدم،شاخه کمی خم شد اما هنوز در موقعیت خوبی برای پرتاب راحت نبودم.ساتیر که حالا مرا دیده بود،مشتش را در هوا تکان تکان داد و بدوبیراه گفت.لبخندم گشادتر می‌شود و دوباره به جلو میخزم،آنقدر که پشم زرین،بینیم را قلقلک می‌دهد.شاخه دوباره خم شد. دفتر عزیز،فیزیک علمی‌ است که در بدترین زمان ممکن آدم را غافلگیر می‌کند و به همین دلیل است که از آن نفرت دارم. آخر کدام احمقی در آن شرایط،به یاد می‌آورد که تغییر محل مرکز جرم،ممکن است از حد تحمل شاخه فراتر برود؟ تق. صدایی به گوش رسید،با این تفاوت که این‌بار،منبع صدا سر ساتیر نبود. صدا،از شاخه می‌آمد.صدایی که هیچ شاخه سالمی نباید تولید کند. با چشمانی گشاد به شاخه‌ای رویش نشسته بودم خیره شدم. و ناگهان من،شاخ و پشم زرین،همگی سقوط کردیم. فریاد نکشیدم،حتی لحظه‌ای به اینکه ممکن است آسیب ببینم هم فکر نکردم. در واقع اولین فکری که از ذهنم گذشت این بود:《کایرون این دفعه واقعا منو میکشه》 با کمر روی دامنه تپه فرود می‌آیم.هوا از ریه‌هایم فرار کرد و پشم زرین به دورم پیچید.روی زمین،به همراه شاخه وحشیانه غلت خوردم.چمن و خاک در دهانم رفت و سنگی(که گمان نمی‌کنم کلیف بوده باشد) در پهلویم فرو رفت. بعد از ده ها بار از پهلو به پهلو چرخیدن،بالاخره به انتهای دامنه رسیدم و کتف‌هایم مرا از بیشتر غلت خوردن نجات داد.برای سه یا چهار ثانیه به آسمان خیره شدم.پشم،مثل پتویی زربافت،مرا در آغوش گرفته بود و می‌درخشید.با وجود اینکه ۱۰ متر تمام را دراز به دراز سقوط کرده بودم،احساس طراوت و جوانی میکردم.احتمالا از اثرات پشم زرین بود. پشم زرین گرم بود،مثل نفس زندگی. در کسری از ثانیه،تمام کبودی های بدنم ناپدید شد و آرچی ساخت کارخانه به حیات بازگشت. ساتیر رنگ پریده به سمتم دوید و فرغونش را به کل فراموش کرد:《تو چیکار-》 اما صدای غرشی بلند از بالای تپه،حرفش را قطع کرد. ساتیر بع‌بع ضعیفی کرد،به تپه خیره شد و جیغ کشید.و بعد با تمام سرعتی که می‌توانست از سم هایش به کار کشد،از آنجا فرار کرد. از جای می‌پرم.به کل فراموش کرده بودم که با برداشته شدن پشم زرین،مرزهای جادویی... 《نه نه نه نه نه!》 پشم را بغل کردم و به سمت درخت دویدم. بالارفتن از یک تپه،حتی اگر فرزند هرمس باشید و چیز باارزشی را در آغوش داشته باشید،به طرز باورنکردنی‌ای سخت تر از چیزی است که فکر می‌کنید. پس چاره‌ای نداشتم جز اینکه از موهبت پدرم استفاده کنم. نیرو در زانوی هایم جمع شد و عضلات مچ پایم سفت می‌شوند. زمان از حرکت می‌ایستد و برای لحظه‌ای،هیچ چیز جز کاج بالای تپه را نمی‌بینم. پاهایم به حرکت در می‌آیند،پشم زرین در اثر باد به سینه‌ام چسبید و پخش شد. و بعد با تمام وجود میدوم،با تمام نیرویی که در بدن داشتم. اما معلوم شد که من تنها فرد سریع این منطقه نبودم،چرا که سایه‌هایی سیاه و جیغ‌کش با سرعت بالایی از کنارم عبور کردند.وقت نداشتم به پشت سرم نگاه کنم،قدم هایم را به جهش تبدیل میکنم،گوشم سوت کشید و موهایم از پیشانی به عقب رانده شد.در کسری از ثانیه،کنار درخت بودم.کلیف همچنان سرپست نگهبانی باقی مانده بود.او واقعا نسبت به سنجابیوس برتری داشت.
پایم را در یکی از فرورفتگی های روی تنه درخت کاج گذاشتم و بالا می‌روم. قطور ترین شاخه را پیدا میکنم و ایندفعه،با احتیاط روی آن می‌نشینم. طبق تجربیات،درختان کاج از آن چیزی که به نظر می‌رسند،نازک نارنجی تر بودند.قبل از قرار دادن پشم بر روی شاخه،مکث کردم تا به محوطه کمپ نگاهی بیندازم. سایه‌های سیاه،در آسمان به سرعت پرواز میکردند و جیغ می‌کشیدند. هیولایی نعره‌کشان به سمت زمین های والیبال هجوم می‌برد و موجودی پرجنب و جوش،در مزارع توت فرنگی لگد مینداخت از دست فرزندان دمتر،فرار می‌کرد. دفترچه خاطرات عزیز،در همان لحظه،و فقط برای همان همان لحظه،فهمیدم شاید برای اولین بار در زندگی،خرابکاریم خنده‌دار نبوده باشد... قربان شما،آرچی چاپلی که در خدمت مقدس خود،نسبتا شکست خورد (همه‌چیز زیر سر کلیفه!)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
DΞMIGØD II
وای اینو خدایمن😭
خیلی نازه، اشتی برادرانه(با شروط اناناسی)*