مکث کردم:《فقط همین؟》
ورق زدم.
-...اودیسئوس و دوستانش از این اتفاق بسیار ناراحت شدند...
به رین خیره میشوم:《ببین رفیق،حتی اگر نخوایم درباره جزئیات صحبت کنیم،این دیگه خیلی زیاده!منظورم اینه که...این کتاب طوری غیب شدن افراد ادیسئوس رو توضیح داده که انگار همشون دسته جمعی رفتن به گردش عصرونه و تصمیم گرفتن تاابد اونجا بمونن!》
ناکس سرش را کج کرد:《یعنی نرفتن؟》
به رین گفتم:《دیدی؟》
سپس ادامه دادم:《ناکس عزیز،وقتی یک سایکلوپ آدم رو "دیگر هرگز دیده نشدند "میکنه،خیلی واضحه چه اتفاقی افتاده!اونی که من گفتم یک استعاره بود!》
ویویان پرسید:《استعاره از چی؟》
میسون بالا و پایین پرسد:《اگر دیگه هرگز دیده نشن،یعنی چی شدن؟》
قبل از اینکه بتوانم توضیح دهم،رین سریع گفت:《یعنی...اونها مردن.همین.جزئیات لازم نیست.》
لبهایم را جمع کردم:《میبینی رین؟اوه بیخیال!مطمئنم اگر هومر اینو بشنوه،روحش تاابد غرق در اندوه میشه!》
رین با چشمانی باریک گفت:《آرچی...فقط بخون.》
آه عمیق دیگری کشیدم و کتاب را روی زانویم صاف کردم:《باشه...فقط از الان اعلام میکنم هرگونه اعتراض نسبت به محتوای کتاب،متوجه نویسندهست،نه خواننده.》
گلویم را صاف کردم و با صدای بلند شروع کردم به خواندن:《"...اودیسئوس و دوازده نفر از همراهانش،با احتیاط وارد غار پولیمفوس شدند...بیخبر از اینکه سرنوشت تلخی در انتظارشان بود"》
پیشانیم چروک میفتد:《بله،البته که تلخ بود...البته بستگی داره تا حالا چه میزان تلخیای رو تحمل کرده باشی》
-آرچی!
-چیه؟فقط دارم حقیقتو میگم!اوق،باشه!..."...پولیمفوس از حضور مهمانان ناخواندهاش خیلی خوشحال شد..."
مکث میکنم:《...خوشحال شد؟اونا گوسفنداش رو خوردن!که البته اینم خیلی عجیبه...گوسفندهای پلیمفوس حداقل دومتر قدشون بوده،اصلا چطوری اینقدر سریع تونستن-》
رین موهایش را بهم ریخت:《آرچی،این کتاب با توجه به سن مخاطبینش نوشته شده!》
-این کتاب داره جنایت رو سانسور میکنه!
-بهش میگن رعایت رده سنی!
-اسطورههای یونان رده سنی ندارن! زئوس هیچوقت وسط جرقهبازیش نگفت "اِوا خاکعالم،اینجا چند تا بچه حضور دارن،اجازه بدین نسخه ملایمتر خودمو ارائه بدم!"
رین خندهاش گرفت،اما سریع خودش را جمع کرد:《خب...اینطوری برای بچهها قابل فهمتره.》
صفحه را با انگشت نشانش دادم. 《قابل فهمتر؟ این بابا آدم میخورد!》
رین آهی کشید: 《آرچی...》
اما دیگر راه افتاده بودم:《اینجا نوشته "پولیفموس از دیدن مهمانها خیلی خوشحال شد." خوشحال شد؟!رین، اون میخواست کبابشون کنه!》
رین کتاب را از دستم گرفت، همان صفحه را نگاه کرد و گفت: 《خب، ننوشته با چه نیتی خوشحال شد.》
برای چند ثانیه،فقط به او خیره شدم:《...این جواب، زیادی هوشمندانه بود و ازت بدم اومد.》
گوشهی لب رین بالا رفت:《مرسی.》
برای چند لحظه فقط به هم زل زدیم.
کاملاًاز پنج بچهای که روبهرویمان نشسته بودند،غافل شده بودیم که ناگهان صدای هیجانزدهی ناکس بلند شد:《من طرف آرچیام!》
هر دو همزمان به سمتش برگشتیم.
ناکس از جایش بلند شده بود، چشمهایش برق میزد و با هیجان گفت: 《آره! باید نسخهی واقعی رو بگه! نسخهی ترسناک خیلی باحالتره!》
میسون هم شمشیر چوبیاش را بالا گرفت. 《آرههه! اون قسمتی که غول میخوردشون رو بگو!》
ویویان با اخم گفت: 《شماها احمقید》
اما حتی خودش هم از بالای دست رین کتاب را با کنجکاوی نگاه میکرد. با لبخندی که آرامآرام پهن میشد، کتاب را بستم:《دیدی؟ مخاطب خودش درخواست محتوای تاریخی دقیق داره.》
رین زیر لب غر زد: 《مخاطب تو هشت سالشه...》
پوزخند میزنم چون معلوم بود که پیروز شدم،بعد الیو را روی یکی از کوسنها گذاشتم تا دستم آزاد باشد:《خیلیخب،بیاید شروع کن-》
ناگهان پتک حقیقت بر سرم کوبیده میشود:《وایسا...》
رین که از لحنم فهمیده بود دردسر در راه است،زمزمه کرد:《نه...دوباره نه...》
-نه، جدی صبر کن!
با انگشت کتاب را تکان دادم:《تو عمداً این داستانو اینجوری تعریف میکنی.》
رین پلک زد:《چی؟》
-دارم کمکم میفهمم...
کوسنم را با حرکت کمر،به جلو خیز دادم و با قیافهی کارآگاهی که بالاخره قاتل را پیدا کرده باشد،صورتم را نزدیک صورت رین کردم:《تو از پولیفموس طرفداری میکنی.»
-...چی؟
- همهش زیر سر تعصبات خانوادگیه!سایکلوپ ها برادرهای ناتنیت تو هستن!
دهان رین باز ماند:《چی داری میگی؟!》
-دارم میگم تو داری وجههی خانوادگیتونو حفظ میکنی!
ناکس با چشمهایی گرد پرسید: 《واقعاً؟》
-بله، ناکس!
رین با ناباوری گفت: 《نه، ناکس!》
ادامه دادم:《چرا،همین الان اگر دقت کنی،اسم پلیمفوس رو با لحن مهربونتری میگه!》
رین اخم کرد:《خب اسمش پلیمفوسه،مگه با چه لحنی باید بگم؟!》
دستانم را بر گونه گذاشتم و با صدایی نازک گفتم:《پلیییمفوس،داداش گلم...》
بچهها خندیدند.
رین از جا بلند شد،چهرهاش سرخ شده بود و دستانش لرزههای عصبی گرفته بود؛اما لبخند معروفش را همچنان برلب داشت.همان لبخندی که دومعنی بیشتر ندارد:یا میخواهد غرقت کند،یا کتکت بزند.
(که خب راستش هیچکدام را پیشنهاد نمیکنم...!)
رین دستش را جلو آورد:《اون کتابو بده به من...》
به عقب غلت زدم و کتاب را پشت سرم مخفی میکنم:《نه!》
رین آه بلندی کشید.
بعد ناگهان حمله کرد.
-میگم بیا اینجا!
جیغ کشیدم:《وای! کمک! دختر پوسایدون وحشی شده!》
دور میز بزرگ دویدم و کتاب را بالای سرم گرفتم.
رین از روی یکی از صندلیها پرید و نزدیک بود یقهام را بگیرد که خوشبختانه،خودم را به موقع کنار کشیدم:《حق نداری کتابو مصادره کنی!》
-اون کتاب مال منه!
-پس نباید این بلا رو سرش میآوردی!
-آرچی!
-رین!
میسون فریاد جنگی سر داد و تامی سمهایش را بر زمین کوبید.
ناکس شانههای الیو را تکان داد:《الیو!اینجا جنگ شده!به نظرت کی میبره؟》
اما الیو زیر کوسنش مخفی شد و چرتش را از سرگرفت.
رین به طرفم شیرجه زد،ناخودآگاه از روی میز پریدم و پشت مبل پناه گرفتم.
رین فریاد کشید،از بین درزهای کف چوبی خانه بزرگ و مقداری آب زیرپایم جمع شد که باعث شد محکم لیز بخورم.
رین روی شکمم پرید،همانطور که با یک دست کتاب را از او دور نگه میداشتم با دست دیگه سرش را به عقب هل میدادم.
رین در طی یک حقهی کثیف،انگشتم را گاز گرفت.فریاد کشیدم و رین از این فرصت برای چنگ زدن به کتاب،استفاده کردم.با تمام نیرو مقاومت کردم و گفتم:《ولش کن!》
-تو ولش کن!
-تو اول!
-نه!
-نه!
کتاب بینمان قیژقیژ صدا میداد.
چشمان رین گشاد شد و خیلی آرام گفت:《اگر جلدش تا بخوره...》
من هم همانقدر آرام جواب دادم:《پس بهتره ول کنی.》
پس همزمان کتاب را رها کردیم.
کتاب مثل یک آجر مستقیم روی صورتم افتاد:《آخ!》
رین با عصبانیت کتاب را از صورتم برداشت:《کافیه،آرچی!》
من هم همان لحظه دوباره کتاب را قاپیدم:《نه،کافی نیست! تو داری تاریخ رو میشوری،اتو میکشی،بعد تحویل بچهها میدی!》
-اسمش سانسوره،نه شستن!
-اسمش تحریفه!
-اسمش مناسبسازی سنیه!
-اسمش ترسو بودنه!تازه،چندبار میخوای از اون کلمه استفاده کنی؟
رین یک قدم جلو آمد:《ببخشید؟》
رنگ از رویم پرید اما ادامه دادم:《شنیدی چی گفتم.》
-پس از نظر تو باید برای یه مشت هشتساله تعریف کنیم که پولیفموس چطوری-
-بله! چون دقیقا همین اتفاق افتاده! اسطوره قراره اسطوره باشه،نه قصه شب!
رین با انگشت به صورتم اشاره کرد:《تو فقط عاشق اینی که خون و دعوا رو تعریف کنی!》
سپس یقه لباسم را گرفت.من هم آستینش را گرفتم و کشیدم و دوباره روی زمین غلت خوریدم.حالا عملا،وسط خانه بزرگ داشتیم مثل دو بز کوهی همدیگر را هل میدادیم.
پشت سرمان بچهها با دهان باز نگاه میکردند.
ویویان زیر لب گفت:《اینم جزو برنامه کلاسه؟》
میسون با هیجان جواب داد:《امیدوارم!》
تنها کسی که از همه هیجانزدهتر بود،ناکس بود.چشمهایش برق میزد و مدام بین من و رین نگاه میکرد.《پس...پس واقعا پولیفموس آدم میخورده؟》
رین گفت:《نه!》
فریاد کشیدم:《بله!》
دستان ناکس به لرزه افتاد،چشمان تیرهاش درخشید:《یعنی...یعنی اونارو میجوئید یا فقط قورتشون میداد؟》
رین فریاد کشید:《هیچکدوم ناکس!》
شانههای ناکس را گرفتم:《اول قطعه قطعه-》
رین کتابش را بر سرم کوبید،فریاد کشیدم:《فکر کردم گفتی میراث خانوادگیته!》
رین جیغ زد:《این یک استفاده مفید از یک وسیله ارزشمند بود!》
ناکس پرسید:《پس یعنی-؟》
من و رین فریاد کشیدیم:《یک لحظه دهنتو ببند،ناکس!》
رنگ از رخ ناکس پرید و زمین افتاد،راستش خودم هم انتظار نداشتم صدایم اینقدر بلند و تهاجمی شود.
ویویان به بافت موهایش چنگ زد:《رین،ناکس ترسیده!》
چشمان میسون گشاد شد،تامی وحشتزده معمع کرد و شانههای الیو را که بالاخره بیدار شده بود به عقب کشید تا از جا بلند شود.
روبهرین کردم و پرسیدم:《وایسا،الان چی-》
صدای بوم! بزرگی از پشت سرم به گوش رسید،ناکس جیغ کشید.
دروازهای چرخان،مثل یک سیاهچاله روی دیوار دفتر به وجور آمده بود که جاذبهاش،از آخرین پرتال ناکس،دهها بار بیشتر بود و ناکس را یکباره به درون خود بلعید.
رین فریادی کشید و بیمعطلی به طرف دروازه شیرجه زد و به همراه ناکس در آن ناپدید شد.
ویویان و میسون نیز بلافاصله توسط سیاهچاله بلعیده شدند.
تامی جیغ بلندی کشید و به زانویم چنگ زد،کاری که به ضرر هردو ما(به علاوه الیو شگفت زده)تمام شد...
دفترچه خاطرات عزیزم،با توجه به میزان تعادلی که دارم،شاید بهتر باشد به عنوان یک بندباز مشغول به کار شوم؛مطمئنا سقوطهای بامزهای خواهم داشت.
قربان شما،آرچی چاپلی که توسط یک سوراخ بنفش،بلعیده شد.
#Archairy
DΞMIGØD II
دستانم را بر گونه گذاشتم و با صدایی نازک گفتم:《پلیییمفوس،داداش گلم...》 بچهها خندیدند. رین از جا بلن
آرچی عزیزم با اینکه مجبور شدم باعات دعوا کنم و یک سیاهچاله یا پرتابل بنده را قورت داد
فوق فوق فوققققق فوقالعاده بودددد
ذوقهای فراوان و البته به میزان زیادی هم یکسری جاها پرتاب شدم-😭😂🩵✨️🌊
الان اعصاب ندارم چاپل صبح هم تمام کوکیهایی که قرار بود آبی شوند با یک ابتکار بیموقع قهوهای شدند به نفعت است سریع برگردیم و توی راه هم برایم کوکی آبی بخری-
تنها معیاری که آدمیان را به دو دسته تقسیم میکند،نه خوب یا بد بودنشان است و نه زن یا مرد بودنشان،بلکه تنها معیار این است که شما "پرسی جکسون پرسن" هستید یا "هری پاتر پرسن"...
*استاد آرچی صغیر