پسری؟
------------------⊰🪽⚚ ꫶˚
پینش میکنم
I'm just a little girl with a big heart🎀💞🌟
#anṓnymos
🌟سومین تولد 16 سالگیت مبارک،آرچی!
اوه احمق بالبالی مورد علاقه من!
امروز بهترین روز برای سالمندبازیه،پس میخوام برات یک قصه مسخره رو تعریف کنم:
روزی که تو،آرچی چاپل شدی...
جرقه تو دقیقا سه سال پیش زده شد.
توی گرم ترین روزهای سال و وسط کلاس مزخرف علوم.
میدونی،من هم مثل تو از اون دسته آدمای که معمولآ کلاس ها رو میپیچونم و وقتی نمیتونم،تا حد امکان ازشون استفادهمیکنم:میخوابم،یواشکی کتاب میخونم و یا گوشه دفترم نقاشی میکشم.
اعتقاد دارم تا خودم درسم رو نخونم،چیزی حالیم نمیشه.
مخصوصا اگر وسط تابستون باشه و عنوان"کلاس آمادگی" روش باشه،آخه کدوم احمقی توی تابستون درس میخونه؟
خب،فکر کنم من.
به هرحال،اون روز تصمیم گرفتم گوشه دفترم نقاشی بکشم،چون پرژکتور خراب بود و کسی قرار نبود برقا رو خاموش کنه.من روی خوابم حساب کرده بودم! اما انگار چارهی دیگهای نداشتم.
تصمیم گرفتم خودم رو بِکشم،دست و پای دراز،پیشونی بلند،موهای به هم ریخته.
پس تیشرت کمپ رو تن خودم کردم،اما از اینکه دستام دیده بشه خوشم نمیومد.
از طرفی،به تازگی با گروه Nirvana آشنا شده بودم و کاور آلبومشون رو خیلی دوست داشتم.پس زیرتیشرت یک لباس راه راه مشکی و قرمز گذاشتم،کفش های آلستار قرمز و جین کوتاه و پاره و پوره؟دیگه داشت از شخصیت خودم دور میشد،مخصوصا وقتی کاراکتر نامشخصم،تبدیل به یک پسر موقرمز شد.
پس تصمیم گرفتم غیرعادی رفتار کنم و یک جفت بال سفید گذاشتم پشت گوشهات.چون کفش های بالدار دیگه کمی برای یک پسر هرمسی مثل تو، کلیشه شدن،اینطور فکر نمیکنی؟
اونجا بود که تو به وجود اومدی.همونطور که بهت خیره شده بودم،بغل دستیم که میتونستم قسم بخورم هرگز تابهحال متوجهش نشده بودم،یکدفعه علاقهمند شد و گفت:《اون کیه؟》
هیچایدهای نداشتم،پس فقط گفتم:《خب،هیچکس درواقع...》
با بدخلقی گفت:《نمیشه که،باید یک اسمی داشته باشه...اسمش چیه؟》
از زمان خلق تو،حتی پنج دقیقه هم نگذشته بود و من اصلا به جنبه نام گذاریت فکر هم نکرده بودم!خیلی دستپاچه شده بودم،چشمم افتاد به زیردستیم که از قضا چرکنویس کلاس زبانم بود.
اونجا نوشته بود"Chapfallen"،ولی من شدیدا توی تنگنا بودم و طبیعت دورگهایم باعث شد بخونم "Chaplen" پس با نهایت ذکاوت و خلاقیتی که میتونستم به خرج بدم،گفتم:《آه،اسمش...آم،آرچیه...آرچی چاپل!》
و اینطوری شد که تو،به وجود اومدی.
میدونم،انتظار داشتی ساعت ها افکار شاعرانهام رو متمرکز کرده باشم تا بهترین اسم رو برات انتخاب کنم،اما پسر...وقتی که بعدا دوباره بهت نگاه کردم،متوجه شدم این اسم دقیقا خود تویی.
حالا سه سال از اون روز گذشته و به طرز عجیبی تو هنوز برام قدیمی نشدی.
و حالا سوال اینجاست که آیا تا به حال در حقت بدی کردم؟
بله،کردم و میپذیرمش؛
چون قراره بیشتر از این هم سرت بیاد...
اما پرپشتگوشدار عزیز،مهم نیست چقدر بگذره و چه اتفاقاتی بیفته،من همیشه به سمتت بر میگردم....
-خالق تو،من🎸
پ.ن:حواست به هرمانها باشه،دلفی درونم میگه اونها آخرین ایستگاه تو خواهند بود...بعدا شعرش رو برات مینویسم!
*sure the hell I'm you God,CREEP!
📆2026/8/31.