هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
ادامهی هفته ⌗ ⋮ -` 🌀 ´-
تورس ، لئو ، اسکورپیو ، آکواریس
⭑ کلی دلیل برای لبخند زدن و خندیدن داری ، بعد از یه دوره تنهایی، دوباره حس میکنی چه دوستای فوقالعادهای داری.
⭑ از نظر عاطفی داری به کسی که تازه باهاش آشنا شدی نزدیکتر میشی.
⭑ بهخاطر اینکه مدام خوابت قطع میشه، ممکنه خواب درستوحسابی نداشته باشی.
⭑ ممکنه یه نفر کاملا اتفاقی ازت شماره تلفن و آیدی شبکههای اجتماعیت رو بخواد.
⭑ سر کار کمتر از همیشه کار میکنی، چون ظاهراً اینجا حرف و گفتوگوی زیادی برای انجام دادن نیست.
⭑ داری روی اعتمادبهنفست و دیدی که نسبت به ارزش خودت داری کار میکنی .
DΞMIGØD II
ادامهی هفته ⌗ ⋮ -` 🌀 ´- تورس ، لئو ، اسکورپیو ، آکواریس ⭑ کلی دلیل برای لبخند زدن و خندیدن داری ،
هی!این دقیقا همون چیزیه که میخوا-
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که با وجود دانش نسبتا قابل قبولم در ادبیات سایکلوپی،در تو چیزی نمینویسم!
کابوسها،چیزهای عجیبی هستند.
البته نه آن عجیب های《واو،چه عجیب و عرفانی!》
نه،بیشتر شبیه به این است که مغزت تصمیم بگیرد بعد از یک روز سخت و پرکار،بدترین خاطرات زندگیت را به همراه مزخرفترین توهمات،در مخلوط کن بریزد؛آن هم با چاشنی موشهایخونآشامپرنده!
(بیا درباره موشهایخونآشامپرنده حرف نزنیم)
و وقتی که دورگه باشی،اوضاع حتی بدتر هم میشود؛چون گاهی(یعنی اکثر اوقات) کابوسها به نوعی طالعبینی تبدیل میشوند،گاهی هم هشدار.حتی گاهی ایزدان تصمیم میگیرند یک تریلر سینمایی از آینده،با برچسب "به زودی!" را در خوابهایت پخش کنند.
پس با این احتساب،همیشه بهترین قسمت یک کابوس،بیدار شدن از آن است.
یا حداقل...اینطور فکر میکردم.
صدایی وحشتزده از میان تاریکی ها شکل گرفت:《آرچی؟》
نفسم سبک تر شد و پلک هایم لرزیدند.
-آرچی!
آه،از اینکه با این لحن صدایم کنند نفرت دارم،بسیار خب.
گویا هنوز در کابوس بودم...
-آرچی چاپل!
چشم هایم به یکباره باز شدند.
و نور آفتاب مستقیم در تخمچشمانم تابید:《آخ!》
دست شل و سنگینم را روی چشمانم گذاشته و به پهلو چرخیدم.
زمین زیر بدنم،نرم و خاکی بود.البته اگر از سنگ ریزههایی که تصمیم گرفته بودند دقیقا زیر ستون فقرات قرار بگیرند،صرف نظر کنیم.
سرم هنوز گیج میرفت و جهان در نوارهای طلایی نور آفتاب و سبزی تار درختان اطرافمان خلاصه میشد.
صدای نفسنفس زدنی از بالای سرم میآمد:《آرچی...》
چشمانم را تنگ کرده و صورت کوچک و سرخ ناکس،که بالای سرم خم شده بود،نگاهی انداختم.
موهایش،درهم ریخته و پر از شاخ و برگ بود و چشمان آبی تیرهاش،آنقدر وحشتزده و نگران به نظر میرسید که برای لحظهای خیال کردم دوباره قرار است با مشتی هیولا سروکله بزنیم.زمزمه کردم:《لعنت...》
ناکس فینفین کرد و خودش را بغلم انداخت و با بغض گفت:《آرچی!》
انگار که این تنها کلمهای بود که میتوانست از دهانش خارج کند.
هوا از ریههایم خارج شد:《اوه...پسر،آروم...》
چندبار پلک زدم و آرام نشستم تا موقعیتمان را بسنجم.
درخت.
درخت.
یک درخت دیگر.
و برای تنوع،بازهم درخت.
درختان بلند و پیچ خورده و بوتههای خالی از گل به همراه صدای آواز پرندگانی از ناکجا.
مکان فوقالعادهای برای مردن بود.
سرم را کمی چرخاندم که احتمالا تصمیم بدی بود،چون حلقهی هولاهوپی جهان،دوباره به دور سرم چرخید:《اوه،عالیه...》
ناکس سرش را در شکمم فرو برد:《ما...کجاییم؟》
-سوال هوشمندانهایه...خودت چیفکر میکنی؟
-نمیدونم...
مکث کرد:《خب،حداقل یکیمون جواب سوال رو میدونه...》
ناکس بینیاش را بالا کشید:《تو هم نمیدونی؟》
-نه
-پس چرا اینقدر...آرومی؟
خاک را از روی بال پشت گوشم میتکانم:《خب فکر کردم اگر دوتامون بشینیم و گریه کنیم،خیلی غیرحرفهای رفتار کردم》
ناکس دوباره هقهق کرد:《من گریه نمیکنم!》
-بله یقینا...
دستم را روی سرم گذاشتم تا ورم کبود ایجاد شده روی پیشانیم را لمس کردم،به اسپانیایی فحش دادم(شاید ندانید،اما این اسپانیاییها واقعا حقمطلب را در لحنشان ادا میکنند!) و ناگهان گلویم خشک شد:《پس...بقیه کجان؟》
گریه ناکس شدت گرفت،اما پاسخی نداد.
-ناکس؟
ناکس لرزید و تلاش کرد برخودش مسلط شود،اما نفسش شکست:《من...من فقط...یکدفعه اینجا بودم...بعد تو افتادی...سرت خورد به...به یه چیزی...بعد بیدار نمیشدی و من...》
صدایش لرزید.
-من فکر کردم...فکر کردم تو...تو...نتونستم بقیه...من...
ناکس سرش را پایین انداخت،چند شاخه از موهایش ریختند.
لبم را آهسته گزیدم:《پسر،اشکالی نداره،من الان اینجام حالم خوبه...》
ناکس نگاهش را بالا آورد:《واقعا...؟》
-خب،وقتی خودمو نیشگون میگیرم دردم میگیره،پس آره
ناکس مکث کرد،و بعد دوباره خودش را در بغلم انداخت.
آهسته دستانم را دورش حلقه کردم.
من معمولاً طرفدار تماس فیزیکی نیستم.اصلاً.ولی فکر کنم در آن لحظه میتوانستم برای چند دقیقه از قوانین شخصیام چشمپوشی کنم.
-ناکس،ازت میخوام آروم باشی و بکی دقیقا چیشد...
برای لحظاتی سکوت شد،و بعد صدای ناکس از بالای کمزبندم آمد که میگفت:《پرتال...مال من بود..》
-آره،اینجاش رو میدونم...
-ولی...نمیتونم کنترلش کنم..
-آم،آره متوجه این قسمتش هم شدم...
-نه، منظورم اینه که... برای خودم میتونم بازش کنم. ولی برای بقیه نه. هنوز نه.
به اطراف نگاه کرد:《چون...پرتال مثل... مثل چهارراهه.»
-چهارراه؟
سر تکان داد:《چند راه مختلف داره. باید بدونی کدومش رو انتخاب کنی. من... تمرکز نداشتم. همهچیز خیلی سریع شد. نتونستم بفهمم کجا میریم.»