قهوهای بود.
کاملا قهوهای.
نه آبی.
نه آبی تیره.
نه حتی آبی مایل به قهوهای.
قهوهای.
به ظرف خیره ماندم.
«نه.»
دریادی که داشت ازپنجره نگاهم میکرد آرام گفت:
«شاید وقتی بپزه آبی بشه؟»
«نه.»
نزدیکتر آمد.
«رنگش که خوبه.»
برگشتم نگاهش کردم.
«من کوکی آبی میخواستم.»
«میدونم.»
الیو که طبق معمول خوابش برده بود و یادش رفنه بود با بچه ها برود، از آن طرف آشپزخانه گفت:
«من فکر میکنم قهوهای هم قشنگه.»
لبم لرزید. نه از خنده. از ناراحتی.
من فقط میخواستم خوشحالشان کنم.
میخواستم وقتی صبح از خواب بیدار میشدند، یک بشقاب پر از کوکیهای آبی ببینند و بدانند یکی صبحش را فقط برای آنها صرف کرده.
ولی حالا...
کوکیهای من شبیه خاک شده بودند.
«من خرابش کردم.»
سرم را پایین انداختم.
« فقط میخواستم سورپرایزشون کنم.»
و برای چند لحظه هیچکس چیزی نگفت.
بعد صدایی از پشت سرم آمد.
«چه سورپرایزی؟»
سرم را چرخاندم.
آرچی. کنار در آشپزخانه ایستاده بود. و لبخند میزد. کنارش کاساندرا بود. دستبهسینه.
«اوه.»
آرچی جلو آمد.
« دختر دریایی بگم که امیدوارم چیز خوبی داشته باشی چون من فقط برای بوی شکلات اومدم.»
«بیرون.»
«ولی—»
«آرچی.»
«باشه.»
یک قدم عقب رفت.
بعد دوباره جلو آمد.
«میتونم فقط یکی بخورم؟»
«نه.»
«نصفش؟»
«نه.»
«یه گاز؟»
«آرچی.»
«باشه، باشه.»
کاساندرا جلو آمد و به ظرف نگاه کرد.
بعد به من.
بعد دوباره به ظرف.
«قرار بود آبی باشن؟»
«گویا.»
«و الان قهوهای شدن؟»
«بله.»
«چند قاشق شکلات ریختی؟»
مکث کردم.
«سه تا.»
کاساندرا چشمهایش را بست.
آرچی زیر لب گفت:
«سه قاشق؟»
به او نگاه کردم.
«یه کلمه دیگه بگی، با همین خمیر خفهت میکنم.»
آرچی دستهایش را بالا برد.
«باشه بابا من که چیزی نگفتم.»
کاساندرا بالاخره خندید. نه نخندید. قهقهه میزد. پرتو تابانی میکرد.
«رین، تو برای یک کوکی آبی، سه قاشق شکلات ریختی؟»
«میخواستم خوشمزهتر باشه.»
«خب... هست.ولی آبی نیست.»
آرچی خم شد و به خمیر نگاه کرد.
«اسمش رو بذاریم کوکی دریایی آلوده.»
«نه.»
«کوکی مخصوص رین.»
«نه.»
«کوکی پوسایدون بعد از بازنشستگی.»
«آرچی.»
«باشه.»
چند دقیقه بعد، آن دو هم کمک کردند.
البته کمک آرچی بیشتر شامل خوردن تکه شکلاتهای روی میز بود. کاساندرا هم سعی میکرد خمیرها را به اندازهی مناسب تقسیم کند.
و من...هنوز ناراحت بودم. اما نمیخواستم نشانش بدهم. پس کار کردم. خمیر کوکیها را روی سینی گذاشتم. داخل فر رفتند.
و بعد...
منتظر ماندیم.
آفتاب بالاتر رفت. صبح تمام شد. وقت صبحانه گذشته بود. حتی زمان ناهار هم نزدیک میشد. و معدهی بخت برگشتهی من خالی خالی خالی بود.
به سینی نگاه کردم. کوکیهای قهوهای.
آرچی روی صندلی لم داده بود و الیو را بالا پایین میکرد. کاساندرا داشت موهایش را پشت گوشش میزد. بچهها هم کمکم خسته شده بودند.
ناگهان صدایی از بیرون آمد.
«رین کجاست؟»
همه ساکت شدند. آرچی صاف نشست.
کاساندرا سرش را بالا آورد.
صدای پرسی بود.
«گفتم رین کجاست؟»
میسون از بیرون گفت:
«نمیدونم.»
پرسی گفت:
«تو از صبح اینجایی.»
«نه.»
«چرا داری دروغ میگی؟»
صدای پرسی نزدیکتر شد.
«رین با آرچی و کاساندرا رفته بیرون؟»
میسون گفت:
«شاید.»
پرسی دوباره صدایش را بالاتر برد:
«اگر این دو تا آخر یه بلایی سرش بیارن...»
آرچی آرام به من نگاه کرد.
«بیخیال بابا. برادرت واقعا تئوری توهم توطئه داره. فکر کرده من چیم؟ مینوتور؟»
صدای پرسی دوباره آمد.
«من میدونم یه چیزی شده.»
ناکس گفت:
«نه.»
«چرا؟»
«چون من میگم نه.»
«این دلیل نیست.»
«برای من هست.»
لحظهای بعد صدای قدمهای پرسی را شنیدم.
بعد...
صدای باز شدن یک پورتال آمد.
«چی—»
صدای پرسی ناگهان قطع شد.
تامی گفت:
«گرفتیمش؟»
ناکس گفت:
«تقریبا.»
پرسی از دور فریاد زد:
«ناکس!»
پورتال دیگری باز شد.
«ولم کن!»
صدای ویویان آمد:
«پرسی، برگرد کابینت.»
«نه!»
«رین اینجا نیست.»
«پس کجاست؟»
سکوت.
آرچی آرام گفت:
«این داره جدی میشه ها.»
کاساندرا به او نگاه کرد.
«برای اولین بار، لطفا ساکت باش.»
صدای پرسی نزدیکتر شد.
«رین!»
قلبم فشرده شد.
دستهایم را به هم قلاب کردم. قرار بود وقتی میآمد، خوشحال باشم. قرار بود کوکیها را نشانش بدهم.قرار بود همهچیز عالی باشد.
اما حالا...حتی نمیدانستم باید چه کار کنم. صورت خیس از عرقم را پاک کردم. بدتر شد. یک لکهی آرد روی گونهام ماند. بعد دستم را به پیشانیام زدم و مقداری پودر شکلات هم همانجا پخش شد.
کاساندرا نگاهم کرد.
«رین.»
«چی؟»
«قیافت...»
«میدونم.»
«نه. منظورم اینه که...»
«میدونم.»
آرچی سعی کرد خندهاش را بخورد:
«یکم دیگه صورتت عرق کنه قشنگ مشخص میشه عضو کابین ۳ ای..»
نمیخواستم گریه کنم. واقعا نمیخواستم. اما چشمهایم داشتند میسوختند.
صدای پرسی دوباره آمد.
«رین؟!»
و بعد در آشپزخانه باز شد.
پرسی وارد شد. اولین چیزی که دید، من بودم.
بعد دیدم که تامی از کولش آویزان است و ناکس پایش را گرفته و ویویان هم سعی کرده بود اهرمی درست کند که حالا پرسی کاملا خمش کرده بود.
میسون هم داشت سعی میکرد بهش کله بزند.
ایستاد.
چشمهایش گرد شد.
«رین؟چی شده؟»
«هیچی.»
«هیچی؟»
نگاهم کرد.
«چرا قیافت این شکلیه؟ انگار با مینوتورها گل بازی کردی»
آرچی از پشت سرم گفت:
«کوکی.»
پرسی برگشت.
«چی؟»
آرچی به سینی اشاره کرد.
«داستانش طولانیه.»
پرسی دوباره به من نگاه کرد.
«پس چرا چشمات—»
میسون دوباره از پشت سرش دوید جلو تا کله بزند آمد و او را گرفت.
«باید بیای بیرون.»
«نه!»
الیو هم که هنوز قیافهاش خوابآلود بود، از آن طرف بازوی آرچی را گرفت. دورگه.ی خوابالود فکر میکردآرچی، پرسی است.
«رین گفته فعلا نباید بیای.»
پرسی با ناباوری به هر دو نگاه کرد.
«شما دوتا از کی با هم علیه من متحد شدین؟»
میسون گفت:
«از صبح.»
«چرا؟»
«چون رین خواسته.»
پرسی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دوباره به من نگاه کرد.
«برای چی؟»
کاساندرا بالاخره جلو آمد.
«خب... فکر کنم وقتشه بهش بگیم.»
آنابث و گروور هم همان لحظه وارد آشپزخانه شدند. آنابث با دیدن پرسی آه کشید.
«بالاخره پیدات شد.»
پرسی با ناراحتی گفت:
«همهتون میدونستین؟»
گروور دستش را بالا برد.
«من از اول میدونستم.»
پرسی به او نگاه کرد.
«تو هم؟»
«بله.»
«آنابث؟»
«بله.»
«آرچی؟»
آرچی با لبخند گفت:
«من فقط آخر کار فهمیدم.»
پرسی چشمهایش را بست.
«عالیه.»
بعد دوباره به من نگاه کرد.
«حالا میگی چی شده؟»
چند ثانیه طول کشید تا بتوانم جواب بدهم.
«میخواستم برای تو و تایسون کوکی درست کنم.»
پرسی به سینی نگاه کرد.
«اینها؟»
سر تکان دادم.
«قرار بود آبی باشن.»
پرسی لبخند زد.
«هستن.»
به سینی اشاره کردم.
«پرسی، اینا قهوهایان.»
«میدونم.»
«من خرابش کردم.»
«نه.»
«چرا. سه قاشق شکلات ریختم و همهشون قهوهای شدن.»
پرسی جلو آمد.
یکی از کوکیها را برداشت.
«مزهشون رو امتحان کردی؟»
«نه.»
یک گاز کوچک زد. جوید. چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
«خیلی خوبه.»
نگاهش کردم.
«واقعا؟»
«واقعا.»
آرچی دستش را بالا برد.
«منم میخوام.»
پرسی کوکی را پشتش برد.
«نه.»
آرچی ناراحت شد.
«چرا؟»
«چون اینا مال منه.»
لبخندم برگشت. کوچک. اما واقعی.
پرسی دوباره به من نگاه کرد.
«رین؟»
«هوم؟»
«مرسی.»
«ولی آبی نیست.»
«مهم نیست.»
«قرار بود آبی باشه.»
«میدونم.»
چند لحظه فقط نگاهش کردم. بعد لبخند زدم.
موجنوشتههای عزیزم؛
در آن لحظه فهمیدم شاید کوکیهای آبی هیچوقت قرار نبود مهمترین قسمت سورپرایز باشند. شاید مهم این بود که ساعت شش صبح از خواب بیدار شده بودم. شاید مهم این بود که از کایرون اجازه گرفته بودم. شاید مهم این بود که پنج شش نفر را مأمور کرده بودم برادرم را گمراه کنند. شاید حتی مهم این بود که سه قاشق پودر شکلات، تمام نقشهی من را به یک فاجعهی قهوهای تبدیل کرده بود.
ولی پرسی آنها را دوست داشت.
و همین کافی بود. البته تا وقتی که آرچی دستش را دراز کرد و یک کوکی برداشت.
پرسی با بداخلاقی گفت:
«هی!»
آرچی خندید و دوید.
«من فقط میخوام کیفیتش رو بررسی کنم!»
«آرچی!»
پرسی دنبالش دوید.
من هم خندیدم.
کاساندرا سرش را تکان داد.
آنابث گفت:
«فکر کنم دوباره شروع شد.»
گروور یکی از کوکیها را برداشت.
«منم میتونم یکی بخورم؟»
گفتم:
«آره.»
بعد ظرفی برداشتم و بقیهی کوکیها را داخلش ریختم و برای تایسوننگه داشتم. برادر عزیزم احتمالا دوباره مشغول مشاعره با گل و گیاه و دریاچه بود. شاید هم هنوز خواب بود. به هرحال، تایسون برادر ما بود. برادر خود خود ما.
ناکس یک پورتال کوچک باز کرد.
میسون پرسید:
«چی کار میکنی؟»
ناکس با افتخار گفت:
«مسیر فرار آرچی رو میبندم.»
صدای آرچی از بیرون آمد:
«خیانت!»
پرسی فریاد زد:
«این بار طرف من باش، ناکس!»
ناکس لبخند زد.
«هستم.»
و پورتال را درست جلوی پای آرچی باز کرد. آرچی با جیغ کوتاهی ناپدید شد. چند ثانیه بعد از داخل یک سطل خالی در گوشهی آشپزخانه بیرون افتاد بعد همه زدیم زیر خنده.
و من، وسط آن آشپزخانهی شلوغ، با صورتی پر از آرد و شکلات و رنگ خوراکی، برای اولین بار از صبح دیگر اهمیتی نمیدادم که کوکیها آبی نشدهاند.
چون برادرم خوشحال بود.
و اگر بخواهم صادق باشم...
برای یک جکسون، همین خودش یک موفقیت بزرگ محسوب میشود.
ارادتمند شما،
رین جکسون، دختری که رسما اعلام میکند سه قاشق پودر شکلات برای «کمی شکلاتیتر شدن» کاملا زیادی است.
و بله.
دفعهی بعد فقط دو قاشق میریزم.
#Rainairy