eitaa logo
DΞMIGØD II
79 دنبال‌کننده
543 عکس
76 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
ایزدان یاری کنند(و رین) امشب آرچیری-
(هردفعه ‌که آرچیری میذارم ۳ نفر لفت میدن>>>)
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که حتی در تخیلاتم هم در توچیزی نمی‌نویسم،چون با توجه به اتفاقات امروز،حتما آتشت میزدم! گم‌شدن در جزیره‌ی پلیمفوس، به‌تنهایی برای خراب کردن یک روز گرم تابستانی کافی بود؛ اما وقتی سه بچه‌ی گمشده هم سرت خراب شده باشند، یک سایکلوپ احتمالی در اطراف پرسه بزند و تنها نقشه‌ات این باشد که «برویم ببینیم چه می‌شود»، قضیه کمی از یک گردش خانوادگی شیرین فاصله می‌گیرد.البته اگر بخواهیم منصف باشیم، «برویم ببینیم چه می‌شود» بیشتر سبک زندگی رین بود تا نقشه. وقتی بالاخره توانستیم با قول یک عروسک پشمالو به شکل نیلوفرخوارها به علاوه پنج آبنبات نعنایی،در طی بزرگترین مذاکره تاریخ دورگه‌ای،الیو را راضی کنیم که از دشت آنها خارج شویم،موجودات فسقلی کوچک به عنوان حسن ختام(و احتمالا عذرخواهی،چون هنوز آستین لباسم کثیف بود و من واقعا خوشم نمی‌آمد لباس کثیف بپوشم...!)،یک کوه‌ میوه را به ما سپردند. رین پیشنهاد سخاوتمندانه آنها را رد کرد اما من،مهربان‌تر از آن بودم که دست رد به سینه‌شان بزنم. البته ظاهر جذاب این میوه‌ها،چندان هم بی‌تاثیر نبود؛آخر کدام دورگه‌ی عاقلی از خوردن میوه‌ای نارنجی که ظاهری شبیه به ترکیب سیب زمینی و اسفنج دریایی دارد،سرباز می‌زند؟ همانطور که دوباره در جنگل پرسه می‌زدیم،عصاره غلیظ میوه‌ی عجیب از چانه‌ام می‌چکید و طعم شیرین هسته‌های مخروطی‌شکلش با هر گاز روی زبانم منفجر می‌شدند.شیرین بود؛ آن‌قدر شیرین که برای چند ثانیه فراموش کردم ممکن است این میوه یک خاصیت جادویی عجیب داشته باشد و (مثلاً) تا ده دقیقه‌ی دیگر از گوش‌هایم شاخه‌ی درخت بروید. در دنیای ما، این احتمال کاملاً منطقی بود،رین غرغر کرد:《می‌دونی که اینجا تو فرزند ایزد راه‌ها هستی،نه؟چطوره یک حرکتی بزنی،هوم؟》 میوه‌ نیم‌خورده ام را به سمتش میگیرم:《واقعا حرف زشتی بود،جکسون!از کی تا حالا اینقدر کوته‌بین و نژادپرست شدی؟قرار نیست هردفعه که گم شدیم من نقش جی‌پی‌اس انسانی رو بازی کنم چون پدرم عشق اینجور چیزهاست!》 ناکس از پشت سرمان کرکر خندید،خیلی خوشحال بودم که دوباره او را این شکلی می‌دیدم.او هنوز برای داشتن احساس گناه،زیادی جوان بود. او و الیو،پشت سرمان می آمدند.ناکس دست الیو را گرفته بود و الیو هر چند قدم یک‌بار به پشت سرش نگاه می‌کرد؛ انگار هنوز انتظار داشت یکی از آن موجودات پشمالو از میان درخت‌ها بیرون بیاید و برایش دست تکان بدهد. در نهایت رو به ناکس کرد و پرسید:《ناکس،به نظرت بازم اونا رو می‌بینیم؟》 ناکس از بالای شانه‌اش نگاهی به درختانی که حالا دشت را از دیدمان می‌پوشاندند انداخت و گفت:《امیدوارم نه...》 الیو کمی اخم کرد:《اما من دوسشون داشتم...》 ناکس لبخند زد و دست الیو را محکم تر فشرد:《من هم همینطور...》 و بدون کلمه اضافی دیگری،تصمیم گرفتند بازی "کی‌،کِی،کجا؟" را از سر بگیرند. لحظه‌ای غرق در افکارشان می‌شدند و بعد با ساده‌ترین پاسخ ها قانع بودند.جالب است،نه؟ مغز من برای قبول کردن قانع‌کننده‌ترین دلایل باید سفری به درازای سفر ادیسئوس می‌رفت.(آه ادیسئوس برادرزاده‌ی‌دور من...بدبختی در خاندان ما کاملا مسری است!) یکی از میوه‌ها که ظاهری شبیه به نوعی توت‌فرنگی جهش‌یافته را داشت از دستانم لغزید،با زانویم او را مهار کردم و به هوا انداختم،اما قبل از اینکه بتوانم آن را بین دندان‌هایم گیر بیندازم،دست رین جکسون توت‌فرنگی آبی را در هوا قاپید. رین گفت:《آبیش مال من...》 و آن را در دهانش انداخت.به آرامی خندیدم و خود را به کنارش رساندم:《قبوله،حالا خوشمزه بود؟》 رین بینی‌اش را چین انداخت:《مزه‌ی قرص معده میده...》 -پس تا حالا قرص معده خوردی؟ رین با جدیت گفت:《محض اطلاعت،جعبه‌اش آبی بود و من خوانش پریشی دارم.》 دستانم را بالا گرفتم:《خیلی‌خب،عادلانه‌ست!》 رین با خنده سرش را تکان داد:《همینطوره...》 صدای خنده‌هایمان و لالایی ملایمی که الیو داشت به ناکس یاد میداد،در جنگل پیچید .دیگر از ظهر گذشته بود و خورشید پایین‌تر رفته بود اما نور طلایی آن از لابه‌لای شاخه‌ها عبور می‌کرد و سایه‌ی درختان روی زمین کش می‌آمد. رین بازوهایش را مالش داد و گفت:《بهتره زودتر پیداشون کنیم...》 لبخند ضعیفی هنوز روی لبش بود، اما نگرانی در چشم‌هایش چیزی نبود که بتوانم نادیده بگیرم. -فکر نمیکنی باید...برگردیم؟ رین حتی سرش را هم برنگرداند. ـ نه. ـ هنوز حتی دلیل هم نیاوردم. ـ لازم نیست. ـ شاید این بار منطقی باشه. ـ آرچی. ـ ببین، ما نمی‌دونیم میسون، ویوی و تامی کجان. هیچ سرنخی نداریم. این جزیره احتمالاً پر از هیولاست. یک سایکلوپ عظیم‌الجثه کور هم صاحبشه. و ما داریم وسط جنگل قدم می‌زنیم، انگار گم‌شدن بخشی از برنامه‌ی روزانه‌مونه و بدتر از همه، چیزی هم تا شب نمونده و امشب شام کمپ با سوپ شیر سرو میشه،من جون میدم برای سوپ شیر...!
دفترچه‌ خاطرات عزیز،می‌دانم که ترسو و عوضی به نظر میرسم؛اما دست خودم نبود،ترجیح می‌دادم حقیقت‌ را از پیش حدس بزنم تا وقتی که با تلخ‌ترین وجه آن مواجه شدم،در هم نشکنم.درضمن،ترجیح می‌دادم م بدون سوپ‌شیر نمیرم. خوشبختانه،رین این را می‌دانست. خوشبختانه،او یکی از بهترین دوست‌هایم بود... رین گفت:《قبل از غروب خورشید،پیداشون می‌کنیم.》 ـ چطوری؟ ـ نمی‌دونم. ـ ولی...؟ ـ ولی می‌تونیم به هم تکیه کنیم. ـ این یک نقشه درست و حسابی نیست.این یک از اون جمله‌‌های انگیزشی روی ماگ قهوه‌ست. رین ایستاد و به طرفم برگشت. ـ آرچی...؟ ـ بله؟ ـ من بدون اون‌ها برنمی‌گردم. صدایش دیگر لحن شوخی نداشت که باعث شد برای لحظه‌ای هم که شده،دهانم را ببندم.راستش،قبل از اینکه بگوید هم می‌داشتم جوابش چه خواهد بود.رین برگشت و به راه افتاد،ناکس و الیو همچنان به شعرخواندنشان ادامه می‌دادند.نفس عمیقی کشیدم و کوه میوه‌ها را در بغلم جابه‌جا کردم تا به دنبالش بروم:《...باشه قبوله،ولی اگر خورده بشم همش تقصیر توعه!》 -قبوله لبخند زدم و سرم را تکان دادم،رین هم خندید و با گردنبند چرمی‌اش بازی کرد... دفترچه خاطرات عزیز،میدانی که در این لحظه چه اتفاقی افتاد،مگر نه؟ چرا که لحظات آرامش‌بخش زندگی من،خیلی خیلی کوتاه بودند. صدایی شبیه به درهم ریختن کوهی بلند به گوش رسید و زمین لرزید. گردوخاک در هوا بلند شد و چندثانیه بعد از صدا،فشار هوا درختان اطرافمان را به عقب خم کرد. ناکس دست دیگرش را محکم دور کمرم انداخت که باعث شد تعادلم برهم بخورد و میوه‌ها روی زمین افتاد،بازویم را سریعا جلوی دهان و دماغم گرفتم. دقیقا،ده ثانیه طول کشید . و بعد همه‌چیز به حالت اولیه خود بازگشت. رین سریعا شمشیرش را از ناکجا بیرون کشید. دست ناکس را از دور کمرم باز کرده،و به میوه‌ای له شده‌آم روی زمین خیره شدم:《فوق‌العادست...》 الیو که برای اولین بار،چشمانش رنگ و بویی از هوشیاری مطلق گرفته بود،لرزید و گفت:《اون...چی بود؟》 صدای بلند دیگری به گوش رسید که به قدرت قبلی نبود،اما همچنان زمین را به لرزه مینداخت.اما این صدای بلند،کمی متفاوت تر بود،یک نعره جنگی:《بــــععععع!!》 ناخودآگاه،لبخند زدم:《...بع؟》 اگر در آن لحظه رین آنجا نبودم،احتمالا همانجا بلند بلند می‌خندیدم.اما چهره‌ی رنگی پریده رین،خنده‌ام را خشکاند. غریزه ایزدیم بالاخره به کار افتاد:《...جلوتر یک دشت دیگه‌ست...؟》 ناکس که همچنان می‌لرزید گفت:《از کجا معلوم؟》 شانه بالا انداختم و ناخودآگاه به راه افتادم،رین با صدای خفه‌ای فریاد کشید:《صبر کن-!》 بوته‌ها را با لگد کنار زدم و خودم را خم کردم تا به چراگاه روبه‌رویم،دید بهتری داشته باشم. مثل همه چراگاه ها،پر بود از گوسفند. گوسفندهایی به اندازه تراکتور.خب،راستش به اندازه‌ای که اگر یک تراکتور می‌دیدند احتمالا برسراینکه چه کسی اولین گاز را از آن داشته باشند،به نزاع می‌پرداختند. جدی می‌گویم! آنها بزرگ،پشمالو و غول‌آسا بودند و داشتند با آرامش از چرای خود لذت می‌بردند. البته اگر دو کودک آتنا و آرس،تلاش نمی‌کردند از میان سم‌های آنها فرار کنند. میسون که ویویان را پوشش میداد،شمشیر چوبیش را بالا نگه داشت و فریاد کشید:《برو عقب،ببعی پشمالو!》 ویوی که گویا از جان‌فدایی میسون چندان خوشحال نبود،پایش را بر زمین کوبید و گفت:《فقط داری توجهشون رو جلب میکنی!کفتم باید یواشکی از اینجا بریم!》 میسون مکث کرد. سپس سرش را به طرف ویوی برگرداند:《اوه،فکر می‌کردم منظورت اینه که...اوه‌اوه...》 بله،"اوه‌اوه" کلمه مناسبی برای وقتی بود که گوسفندی گوشتخوار به سمتتان خم می‌شود تا بازدمش، موهای شما را پریشان کند. رنگ از رخ میسون پرید و نوک شمشیر چوبیش به خاک افتاد. همانطور که در چشمان گوسفند عظیم‌الجثه زل زده بود بود،قدم به قدم عقب رفت و خودش را به ویوی چسباند. ویوی دستانش را آرامی روی شانه‌های میسون گذاشت و برای یک‌بار هم که شده،غر نزد. میسون شمشیرش را دوباره بالا برد و با صدایی لرزان گفت:《..ب...برو...؟》 و آن را به آرامی به پوزه گوسفند زد. گوسفند سرش را کج کرد و در سکوت به بچه‌ها خیره شد. -لطفا...؟ گوسفند ناگهان بع‌بع کرد و نعره کشید. ویوی جیغ کشید،صدای فریاد رین از ناکجا شنیده شد:《تو اینجا چی‌کار میکنی!؟》 قلبم در قفسه سینه‌ام وحشیانه می‌تپید،دستم به سمتم گردنبند کادوسئوسم رفت و قبل از اینکه خودم هم بدانم چه کار میکنم،از مخفیگاه بیرون پریدم و تمام سرعت به طرف گوسفند دویدم . گردنبند را کشیدم و آن را از زنجیر،جداکردم کادوسئوس کوچک درخشید و کش آمد و سنگین و بزرگتر شد تا اینکه در دستانم به شکل تبر دوتیغ خودم درآمد.
خودم را جلو انداختم و قبل اینکه سم های غول‌آسای گوسفند،بچه‌ها را له کند آنها با فریادی وحشیانه پس زدم. گوسفند که انتظار چنین چیزی را نداشت،بلندتر بع‌بع کرد و عقب رفت. میسون فریاد کشید:《آرچی!》 ویویان با چشمانی گشاد زمزمه کرد:《...شما...زنده‌این...!》 -خودمم هنوز توش موندم! رین به جلو دوید،شمشیر طلاییش در دستانش می‌درخشید. به گله گوسفندان که گویی حالا به موضوع بحث دوست کوچکشان،علاقه مند شده بودند و به سمتمان می آمدند خیره شد و مات و مبهون زمزمه کرد:《باید از اینجا بریم...آرچی،باید از اینجا بریم!!!》 قبل از اینکه حرفش تمام شود،میسون را زیر بغل زدم و ویوی را به جلو هل دادم و فریاد کشیدم:《برو برو برو برو!》 گله گوسفندان گوشتخوار،فریاد کشیدند و به سمت ما یورش بردند. میسون که در هوا لگد مینداخت و با ناسپاسس به پهلویم مشت می‌زد،نعره کشید:《خودم می‌تونم بدوم!》 به پشت سرم نگاه کردم تا فاصله‌ی تقریبی گوسفندان را از خودمان تخمین بزنم:《عالیه،ولی بهتره استعداد نادرت رو الان ذخیره کنی!!!》 رین از پشت سرم،فریاد کشید:《بپیچ سمت راست!بپیچ راست!!!اونجا یک چاله‌ست!》 از آنجایی که سرعتم کمی برای ترمز گرفتن کمی زیادی زیاد بود،تبرم را در دستام پرخاندم و در زمین فرو کردم تا سریع تر،به حول آن چرخیده و به سمت راست پیچم. اما قبل از اینکه اقدامی از قبل من جهت پرش صورت بگیرد،دست گوشتالو و بزرگی دور کمرم حلقه شد،با استفاده از تمام لایه‌های حنجره‌ام جیغ کشیدم و لگد زدم،اما هیکل تنومند،اعتنایی نکرد؛درعوض مرا مثل یک توپ بیسبال بالا برده،و به همراه بچه‌ها در گودالی نسبتا عمیق تاریک انداخت. با کمر روی خاک‌های سرد چاله،فرود آمدم. برای لحظه‌ای چشمانم سیاهی رفت اما وقتی بالاخره به خودم آمدم،ویویان با داشت با وحشت هق‌هق می‌کرد و چهاردست و پا از من دور می‌شد.یقه‌ی لباس تمیزش،حالا نخ‌کش شده بود،چرا که در حین سقوط قهرمانانه‌ای که داشتم او را از یقه گرفته و با خود به چاله کشانده بودم. میسون(که زیر هیکل من گیر افتاده بود)سرفه کرد و دستش را دهانش برد:《هی‌نگاه کن!دندونم دوباره افتاد!》و دستانش را بالا گرفت.از روی او بلند میشوم و روی دو زانو می‌نشینم.دندان دائمی خونینی را که در دست داشت،نزدیک به صورتم گرفت:《نگاهش کن آرچی!》 حالم به هم خورد،اما قبل از اینکه بتوانم به میسون بگویم "افتادن دوباره یک دندان" چیز خوشحال کننده‌ای نیست،بچه‌غول گوشتالو،همانطور که دختر پوسایدون را زیر بغل زده بود به درون چاله پرید. ویویان برای اولین بار خودش را در بغل من انداخت و در طی یک عملیات کاریزماتیک،جیغ کشید:《یک کاری بکن!!》 میسون شمشیر چوبی شکسته‌اش را که احتمالا برای موجود عظیم روبه‌رویمان،چندان فرقی با خلال دندان نداشت بالت گرفت. دستم را دور کمرش حلق کرد و همانطور که عقب عقب به سمت دیواره چاله‌ می‌خزیدم،او را به سمت خود کشیدم. پرهای پشت گوشم شدیدا می‌لرزیدند،با نهایت صدایی که می‌توانستم تولید کنم،گفتم:《برو...برو عقب!رین!!!》 رین از زیر بغل موجود ناشناس که تنها چشمش،در تاریکی برق شریرانه‌ای داشت،دستش را به نشانه سکوت رو لب‌هایش فشرد و به بالا اشاره کرد. همان لحظه،زلزله‌ی نسبتا ضعیفی زمین را لرزاند و گله‌گوسفندان گوشتخوار،همانطور که وحشيانه ‌ فریاد می‌کشیدند،بع‌بع‌کنان از بالای چاله به سمت دیگر پریدند. احتمالا به خاطر آناتومی بدنیشان بود که متوجه زیر پایشان نشدند،از این لحاظ خیلی خوشحالم که یک گوسفند نیستم. هرچند که اگر یک گوسفند گوشتخوار بودم،احتمالا کارآیی بیشتری در آنجا و آن لحظه داشتم. چشمم به تبرم افتاد که پشت سر بچه‌غول افتاده بود.کارمان تمام بود... وقتی گله گوسفندان،سرانجام از آنجا دور شدند،رین آهی کشید و به آرامی پهلوی غول‌بچه‌ را نیشگون گرفت:《میتونی بذاریم زمین تایسون...》 سایکلوپ کوچک سرش را تکان دادم و او را با ملایمت غیرمنتظره‌ای روی زمین گذاشت.ویویان همانطور که تا حد امکان در سینه‌ام فرو می‌رفت پرسید:《تو...اونو میشناسی؟》 ریم دست به سینه شد،به ما نگاه کرد و خندید:《بچه‌ها،اوه بچه‌ها!ببخشید!این تایسونه...!》 -تای....تایسون؟ سایکلوپ جوان خم شد،کم‌کم که چشمانم به تاریکی عادت میکرد،متوجه تیشرت کمپ ژوپیتر بنفش رنگو شلوار جین غول‌پیکری که حقیقتا راجب خیاطش کنجکاو بودم با آن لبخند بزرگی که روی صورت پخش آفتاب‌سوخته‌اش داشت،شدم.او دستش را جلو آورد و لبخندش گشادتر شد:《سلام،من تایسونم!》 ______ -بازهم دارم بهت میگم رین،تو واقعا توی معرفی کردن برادرهات افتضاحی! رین شانه‌ای بالا انداخت و گفت:《من تلاش کردم بهت هشدار بدم》
به درختان بی‌پایان جنگل که دوباره ما را احاطه کرده بودم،نگاه کردم و ادامه دادم:《واقعا کنجکاوم ببینم بقیه‌خواهر برادرهات رو چطوری قراره معرفی کنی!》 ناکس،الیو،میسون و ویوی روی شانه‌های تایسون نشسته بودند و حالا،دست و پایمان برای لگد زدن به يکديگر،باز بود.تایسون خندید و بازوانش را بالا و پایین کرد:《تایسون بچه‌ها رو دوست داره!》 چشمانم را چپ میکنم:《شبیه لونه متحرک مامان‌مرغه‌ شدی!》 تایسون از خنده منفجر شد اما رین چپ‌چپ نگاهم کرد:《اصلا بامزه نبود》 -مهم نیست -خیلی پررویی -برو پیش پوسایدون بابتش گریه کن -آرچی! -چیه؟اه،باشه بابا..‌بخشید،باز گشنه‌ام شده رین چیزی نگفت،گمان نمی‌کنم ناراحت شده باشد. در عوض سرش را به طرف برادر تک‌چشمش بالا گرفت و پرسید:《خب تایسون؟نگفتی اینجا چی‌کار می‌کردی؟》 تایسون،میسون را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد(بله،من هم آرچیسون چاپلسون هستم که با رین جکسون و برادر غول پیکرش تایسون،به همراه پسر آرس میسون و کمی مخلفات اضافی،به یک ماجراجویی شدیدا مرگبارسون آمده‌ام!) و لبخند زد:《امروز چهارشنبه مهربونیه!》 برای لحظه‌ای سکوتی بینمان ایجاد شد،تا وقتی که از خنده منفجر شدم. رین به تندی سرش را چرخاند:《هی!این اصلا خنده‌دار نیست!درواقع خیلی هم شیرینه!》 سرم را تکان دادم و قطره اشک جمع شده گوشم چشمم را با انگشت می‌زدایم:《بله بله،موسسه خیریه سایکلوپی:خدمات خیرخواهانه خود را به ما بسپارید》 -تمومش کن،خیلی بدجنسی تایسون همانطور که با شعف سرش را تکان می‌داد گفت:《آره!تایسون دوست داره به همه توی چهارشنبه‌های مهربونی کمک کنه!》 دیکر طاقت نیاوردم،از روی زمین بلند میشوم و کمی فاصله می‌گیرم تا با چشم تایسون هم سطح شوم:《خب،بگو ببینم امروز به کی کمک کردی؟》 -تایسون می‌خواست به پلیمفوس کمک کنه! لبخند روی لب هایم می‌خشکد. میسون که از شانه‌ی تایسون آویزان شده بود،خندید:《به همون غول یک چشمه که ادیسئوس ناقصش کرد؟!》 ویویان تیشرت کثیفش را بیهوده صاف کرد و باوقاری که فقط از دختر آتنا بر‌می‌آمد غرید:《غول یک چشم نه!سایکلوپ!》 رین سرش را با ناباوری تکان داد و به برادر غول‌آسایش طوری خیره‌ شد که گویا برای اولین بار متوجه عظمت تایسون شده است:《منظورت چیه که کمکش کنی؟!تایسون،اون خطرناکه!مگه آخرین دفعه رو یادت رفته؟!》 کمرم مورمور می‌شود:《وایسا تو قبلا هم اینجا بودی؟!》 ناکس که برای حفظ تعادلش به ویویان چسبیده بود گفت:《چون کور شده کمکش می‌کنی؟》 و الیو که سرش را روی موهای فرفری تایسون تنظیم کرده بود،در خواب خرخر کوتاه کرد. دستم را بالا گرفتم و بالای سر رین شناور می‌شوم:《این عادلانه نیست!!!تو قبل هم اینجا بودی؟!تو هیچ‌وقت به من نگفتی!!》 رین از جواب دادن طفره رفت و ناگهان به انبوه درختان اطرافمان علاقه‌مند شد:《ببین،فقط یکبار بوده،و تازه من فقط ۱۳ سالم بود،این یعنی تو هنوز حتی به کمپ هم نیومده بودی!》 دستم را برسینه‌ام میگذارم تا از جایگاه ایمن قلبم مطمئن شوم:《چی!؟منظورت چیه؟!من فقط...خب آره به کمپ نیومده بودم ولی بعدش که اومدم!》 رین پاسخ نداد.تایسون خندید:《رین و پرسی ترکوندن و گروور رو از عروسی نجات دادن!》 -گروور چی!؟ -آرچی!آرچی بیا فعلا بی‌خیال این قضیه بشیم،ما همین الانش هم یک ساتیر گم‌شده داریم،مگه نه؟ رین با تصنعی ترین لبخندی که پیشانیش را چین می‌انداخت به طرف تایسون برگشت:《تایسون،میتونی بوش رو حس کنی؟میتونی صداش رو بشنوی؟؟؟》 تایسون از حرکت ایستاد به ناکجا خیره شد،بعد بینیش را چینی انداخت و گفت:《تایسون میگه بوی ساتیرکوچولو از اونوره》 -يعني میگی تامی رو پیدا کردی؟! تایسون لبخندی به پهنای صورتش زد:《فکر کنم!》 روز زمین فرو د آمدم و همانطور که با میل کشیدن پرهای پشت گوشم کلنجار می‌رفتم،جیغ کشیدم:《فکر میکنی؟!》 همه به من خیره شدند،مکث میکنم:《:《چیه؟ببخشید که وقتی وسط جزیره‌ی یه سایکلوپ گمشده‌ام، «فکر کنم» رو به عنوان خبر خوب قبول نمی‌کنم!》 رین فقط چشم‌هایش را چرخاند. آن مدل چشم‌چرخاندنی که معنی‌اش تقریباً این بود: آرچی، به خاطر خدایان، الان وقتش نیست. البته من هم نگاه مخصوص خودم را تحویلش دادم که معنی‌اش این بود: اتفاقاً دقیقاً وقتشه، چون اگر الان بمیرم بعداً وقت ندارم. اما تایسون دیگر منتظر تأیید هیچ‌کداممان نماند. سرش را کمی به سمت شمال جنگل چرخاند و گفت:《از این‌طرفه.》 و بعد راه افتاد. رین فوراً پشت سرش حرکت کرد. ناکس دست الیو را گرفت، میسون و ویوی هم که ظاهراً بعد از ماجرای گوسفندهای آدم‌خوار به این نتیجه رسیده بودند که جدا شدن از گروه ایده‌ی بدی است، دنبالشان راه افتادند.
من همان‌جا ایستادم و دست به کمر شدم تا به گروه مهدکودکی خاله‌ رین خیره شوم:《عالیه...》 هیچ‌کس نایستاد. -نه، واقعاً عالیه!ما همین‌جوری داریم می‌ریم دنبال بوی یه ساتیر،توی جزیره‌ای که صاحبش یک سایکلوپ کور و احتمالا عصبانیه!فکر کنم اگر یک لحظه بیشتر اینجا بمونیم،برنامه‌مون به سطح حرفه‌ای از خودکش— رین ناگهان برگشت و نگاه تیز دیگری را نثارم کرد:جرات داری ادامه بده... -...خودویرانگری تاکتیکی می‌رسه... ـآرچی ـرین!من فقط دارم غر می‌زنم.غر زدن حق طبیعی یک شهروند آزاد و احتمالاً آخرین حق من قبل از خورده شدن توسط یک موجود اساطیریه. -پس در حال راه رفتن غر بزن. چند ثانیه به پشت سرش خیره شدم.بعد لبخند زدم و راه افتادم. چون این دقیقاً یکی از دلایلی بود که با رین جکسون دوست بودم. او می‌دانست من دارم غر می‌زنم چون ترسیده‌ام. و من می‌دانستم او وقتی جوابم را نمی‌دهد، یعنی خودش هم ترسیده، اما نمی‌خواهد بچه‌ها بفهمند. این اسمش دوستی بود. یا بیماری روانی مشترک. راستش هنوز مطمئن نبودم. تایسون با سرعت عجیبی از میان جنگل پیش می‌رفت و ما مجبور بودیم تقریباً بدویم تا عقب نمانیم. شاخه‌ها زیر قدم‌های سنگینش خرد می‌شدند و هر بار که از میان بوته‌ای عبور می‌کرد، گیاه بیچاره طوری له می‌شد که انگار یک فیل تصمیم گرفته باشد از روی آن رد شود. ناکس نفس‌نفس‌زنان پرسید:《تایسون...مطمئنی که بوی تامی از این طرفه؟》 تایسون دوباره هوا را بو کشید. این بار لبخندش کمی محو شد.:《آره.》 ویوی با نگرانی پرسید:《پس چرا اینقدر سریع راه می‌ری؟》 تایسون جواب نداد. و دقیقاً همان‌جا بود که آن قسمت کوچک و بسیار باهوش مغزم—بله، وجود دارد، لطفاً تعجب نکنید—شروع کرد به کوبیدن خودش به دیواره جمجمه‌ام. چیزی درست نبود. و ظاهرا رین هم متوجه شده بود. از حالت راه رفتنش فهمیدم؛ شانه‌هایش سفت شده بودند و دستش دیگر از دسته‌ی شمشیرش جدا نمی‌شد. من هم گردنبند کادوسئوسم را زیر یقه‌ی لباسم لمس کردم. گرم بود.نه، شاید گرم نبود. شاید فقط دست من عرق کرده بود. تصمیم گرفتم در چنین لحظه‌ای جزئیات را نادیده بگیرم. تایسون ناگهان ایستاد. همه تقریباً به او برخورد کردیم. میسون با صورت به پشت ران تایسون خورد و غر زد:《هی!》 اما تایسون تکان نخورد. رین آهسته پرسید:《چی شده؟》 سایکلوپ جوان سرش را بالا گرفت. بینی‌اش لرزید. این بار دیگر لبخند نمی‌زد:《تامی اینجاست.》 قلبم یک ضربه‌ی سنگین زد. ناکس نفسش را حبس کرد:《کجاست؟》 تایسون به سمت جلو اشاره کرد.:《توی اون غار،پشت درختا...》 دفترچه خاطرات عزیز،امروز به طرز افسانه‌ای اسطوره‌وار بود،اما حالا می‌توانم آرزوی مردن در دهان سایکلوپ چندهزارساله را از لیست آرزوهایم خط بزنم. قربان شما،آرچی چاپلی که گمان می‌کند شاید بهتر بود با عروسک های پولیشی نیلوفرخوار،یا حتی گوسفندان آدمخوار کنار می‌آمد...