eitaa logo
DΞMIGØD II (highschooler ver.)
79 دنبال‌کننده
548 عکس
76 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
به درختان بی‌پایان جنگل که دوباره ما را احاطه کرده بودم،نگاه کردم و ادامه دادم:《واقعا کنجکاوم ببینم بقیه‌خواهر برادرهات رو چطوری قراره معرفی کنی!》 ناکس،الیو،میسون و ویوی روی شانه‌های تایسون نشسته بودند و حالا،دست و پایمان برای لگد زدن به يکديگر،باز بود.تایسون خندید و بازوانش را بالا و پایین کرد:《تایسون بچه‌ها رو دوست داره!》 چشمانم را چپ میکنم:《شبیه لونه متحرک مامان‌مرغه‌ شدی!》 تایسون از خنده منفجر شد اما رین چپ‌چپ نگاهم کرد:《اصلا بامزه نبود》 -مهم نیست -خیلی پررویی -برو پیش پوسایدون بابتش گریه کن -آرچی! -چیه؟اه،باشه بابا..‌بخشید،باز گشنه‌ام شده رین چیزی نگفت،گمان نمی‌کنم ناراحت شده باشد. در عوض سرش را به طرف برادر تک‌چشمش بالا گرفت و پرسید:《خب تایسون؟نگفتی اینجا چی‌کار می‌کردی؟》 تایسون،میسون را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد(بله،من هم آرچیسون چاپلسون هستم که با رین جکسون و برادر غول پیکرش تایسون،به همراه پسر آرس میسون و کمی مخلفات اضافی،به یک ماجراجویی شدیدا مرگبارسون آمده‌ام!) و لبخند زد:《امروز چهارشنبه مهربونیه!》 برای لحظه‌ای سکوتی بینمان ایجاد شد،تا وقتی که از خنده منفجر شدم. رین به تندی سرش را چرخاند:《هی!این اصلا خنده‌دار نیست!درواقع خیلی هم شیرینه!》 سرم را تکان دادم و قطره اشک جمع شده گوشم چشمم را با انگشت می‌زدایم:《بله بله،موسسه خیریه سایکلوپی:خدمات خیرخواهانه خود را به ما بسپارید》 -تمومش کن،خیلی بدجنسی تایسون همانطور که با شعف سرش را تکان می‌داد گفت:《آره!تایسون دوست داره به همه توی چهارشنبه‌های مهربونی کمک کنه!》 دیکر طاقت نیاوردم،از روی زمین بلند میشوم و کمی فاصله می‌گیرم تا با چشم تایسون هم سطح شوم:《خب،بگو ببینم امروز به کی کمک کردی؟》 -تایسون می‌خواست به پلیمفوس کمک کنه! لبخند روی لب هایم می‌خشکد. میسون که از شانه‌ی تایسون آویزان شده بود،خندید:《به همون غول یک چشمه که ادیسئوس ناقصش کرد؟!》 ویویان تیشرت کثیفش را بیهوده صاف کرد و باوقاری که فقط از دختر آتنا بر‌می‌آمد غرید:《غول یک چشم نه!سایکلوپ!》 رین سرش را با ناباوری تکان داد و به برادر غول‌آسایش طوری خیره‌ شد که گویا برای اولین بار متوجه عظمت تایسون شده است:《منظورت چیه که کمکش کنی؟!تایسون،اون خطرناکه!مگه آخرین دفعه رو یادت رفته؟!》 کمرم مورمور می‌شود:《وایسا تو قبلا هم اینجا بودی؟!》 ناکس که برای حفظ تعادلش به ویویان چسبیده بود گفت:《چون کور شده کمکش می‌کنی؟》 و الیو که سرش را روی موهای فرفری تایسون تنظیم کرده بود،در خواب خرخر کوتاه کرد. دستم را بالا گرفتم و بالای سر رین شناور می‌شوم:《این عادلانه نیست!!!تو قبل هم اینجا بودی؟!تو هیچ‌وقت به من نگفتی!!》 رین از جواب دادن طفره رفت و ناگهان به انبوه درختان اطرافمان علاقه‌مند شد:《ببین،فقط یکبار بوده،و تازه من فقط ۱۳ سالم بود،این یعنی تو هنوز حتی به کمپ هم نیومده بودی!》 دستم را برسینه‌ام میگذارم تا از جایگاه ایمن قلبم مطمئن شوم:《چی!؟منظورت چیه؟!من فقط...خب آره به کمپ نیومده بودم ولی بعدش که اومدم!》 رین پاسخ نداد.تایسون خندید:《رین و پرسی ترکوندن و گروور رو از عروسی نجات دادن!》 -گروور چی!؟ -آرچی!آرچی بیا فعلا بی‌خیال این قضیه بشیم،ما همین الانش هم یک ساتیر گم‌شده داریم،مگه نه؟ رین با تصنعی ترین لبخندی که پیشانیش را چین می‌انداخت به طرف تایسون برگشت:《تایسون،میتونی بوش رو حس کنی؟میتونی صداش رو بشنوی؟؟؟》 تایسون از حرکت ایستاد به ناکجا خیره شد،بعد بینیش را چینی انداخت و گفت:《تایسون میگه بوی ساتیرکوچولو از اونوره》 -يعني میگی تامی رو پیدا کردی؟! تایسون لبخندی به پهنای صورتش زد:《فکر کنم!》 روز زمین فرو د آمدم و همانطور که با میل کشیدن پرهای پشت گوشم کلنجار می‌رفتم،جیغ کشیدم:《فکر میکنی؟!》 همه به من خیره شدند،مکث میکنم:《:《چیه؟ببخشید که وقتی وسط جزیره‌ی یه سایکلوپ گمشده‌ام، «فکر کنم» رو به عنوان خبر خوب قبول نمی‌کنم!》 رین فقط چشم‌هایش را چرخاند. آن مدل چشم‌چرخاندنی که معنی‌اش تقریباً این بود: آرچی، به خاطر خدایان، الان وقتش نیست. البته من هم نگاه مخصوص خودم را تحویلش دادم که معنی‌اش این بود: اتفاقاً دقیقاً وقتشه، چون اگر الان بمیرم بعداً وقت ندارم. اما تایسون دیگر منتظر تأیید هیچ‌کداممان نماند. سرش را کمی به سمت شمال جنگل چرخاند و گفت:《از این‌طرفه.》 و بعد راه افتاد. رین فوراً پشت سرش حرکت کرد. ناکس دست الیو را گرفت، میسون و ویوی هم که ظاهراً بعد از ماجرای گوسفندهای آدم‌خوار به این نتیجه رسیده بودند که جدا شدن از گروه ایده‌ی بدی است، دنبالشان راه افتادند.
من همان‌جا ایستادم و دست به کمر شدم تا به گروه مهدکودکی خاله‌ رین خیره شوم:《عالیه...》 هیچ‌کس نایستاد. -نه، واقعاً عالیه!ما همین‌جوری داریم می‌ریم دنبال بوی یه ساتیر،توی جزیره‌ای که صاحبش یک سایکلوپ کور و احتمالا عصبانیه!فکر کنم اگر یک لحظه بیشتر اینجا بمونیم،برنامه‌مون به سطح حرفه‌ای از خودکش— رین ناگهان برگشت و نگاه تیز دیگری را نثارم کرد:جرات داری ادامه بده... -...خودویرانگری تاکتیکی می‌رسه... ـآرچی ـرین!من فقط دارم غر می‌زنم.غر زدن حق طبیعی یک شهروند آزاد و احتمالاً آخرین حق من قبل از خورده شدن توسط یک موجود اساطیریه. -پس در حال راه رفتن غر بزن. چند ثانیه به پشت سرش خیره شدم.بعد لبخند زدم و راه افتادم. چون این دقیقاً یکی از دلایلی بود که با رین جکسون دوست بودم. او می‌دانست من دارم غر می‌زنم چون ترسیده‌ام. و من می‌دانستم او وقتی جوابم را نمی‌دهد، یعنی خودش هم ترسیده، اما نمی‌خواهد بچه‌ها بفهمند. این اسمش دوستی بود. یا بیماری روانی مشترک. راستش هنوز مطمئن نبودم. تایسون با سرعت عجیبی از میان جنگل پیش می‌رفت و ما مجبور بودیم تقریباً بدویم تا عقب نمانیم. شاخه‌ها زیر قدم‌های سنگینش خرد می‌شدند و هر بار که از میان بوته‌ای عبور می‌کرد، گیاه بیچاره طوری له می‌شد که انگار یک فیل تصمیم گرفته باشد از روی آن رد شود. ناکس نفس‌نفس‌زنان پرسید:《تایسون...مطمئنی که بوی تامی از این طرفه؟》 تایسون دوباره هوا را بو کشید. این بار لبخندش کمی محو شد.:《آره.》 ویوی با نگرانی پرسید:《پس چرا اینقدر سریع راه می‌ری؟》 تایسون جواب نداد. و دقیقاً همان‌جا بود که آن قسمت کوچک و بسیار باهوش مغزم—بله، وجود دارد، لطفاً تعجب نکنید—شروع کرد به کوبیدن خودش به دیواره جمجمه‌ام. چیزی درست نبود. و ظاهرا رین هم متوجه شده بود. از حالت راه رفتنش فهمیدم؛ شانه‌هایش سفت شده بودند و دستش دیگر از دسته‌ی شمشیرش جدا نمی‌شد. من هم گردنبند کادوسئوسم را زیر یقه‌ی لباسم لمس کردم. گرم بود.نه، شاید گرم نبود. شاید فقط دست من عرق کرده بود. تصمیم گرفتم در چنین لحظه‌ای جزئیات را نادیده بگیرم. تایسون ناگهان ایستاد. همه تقریباً به او برخورد کردیم. میسون با صورت به پشت ران تایسون خورد و غر زد:《هی!》 اما تایسون تکان نخورد. رین آهسته پرسید:《چی شده؟》 سایکلوپ جوان سرش را بالا گرفت. بینی‌اش لرزید. این بار دیگر لبخند نمی‌زد:《تامی اینجاست.》 قلبم یک ضربه‌ی سنگین زد. ناکس نفسش را حبس کرد:《کجاست؟》 تایسون به سمت جلو اشاره کرد.:《توی اون غار،پشت درختا...》 دفترچه خاطرات عزیز،امروز به طرز افسانه‌ای اسطوره‌وار بود،اما حالا می‌توانم آرزوی مردن در دهان سایکلوپ چندهزارساله را از لیست آرزوهایم خط بزنم. قربان شما،آرچی چاپلی که گمان می‌کند شاید بهتر بود با عروسک های پولیشی نیلوفرخوار،یا حتی گوسفندان آدمخوار کنار می‌آمد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اهم،آرچیری به این معنا که فردا آنونیموس-
(بفرستانید لطفا-)
هیشکی آنونیموس نداد🪻✨
وای کودکانم!
کی فکرش رو می‌کرد اگزیستانسیالیسم 11 برابر سورئالیسم خفن باش-
منظورم اینه که خیلی خام و عالی-
خیلی دقیق و عیان-
😭😭😭