موجنوشتههای عزیزم که از بس سراغتان نیامدهام دارید جلبک میبندید. باور کنید تمام تلاشم را میکنم که بیشتر بهتان سر بزنم. ولی شرمندهتان هستم. نوشتن کار من یکی نیست.
بگذریم.
در کل دو مدل صبح در کمپ دورگه وجود دارد.
اولی که خیلی هم کم پیش میآید، یک صبح معمولی است. با صدای جیغ یکی از اعضای کابین آفرودیت از خواب میپری چون یکی از هرمسیون تصمیم گرفته است که بالش پر قو با روکش ساتنش را آتش بزند. یکی دیگر (در این مورد خاص معمولا آرچی یا کانر و تراویس) دارند بیکن به دست از دست هارپیها فرار میکنند. و یک ساتیر پیتیکو پیتیکو-
نه صبر کنید. ساتیر ها پیتیکو پیتیکو نمیکنند. این صدای پای فک و فامیل کایرون است. به هرحال صدای سم بزبزیها روی روی سنگهای کفپوشها را هرچه که مینامند، بنامند. از همان صداها میآید.
واقعا بهشت است مگرنه؟
دومین مدل، این است که جوری از خواب بپری که انگار برق چند صد ولت از بدنت عبور کرده و قلبت میخواهد با دریل قفسهی سینهات را سوراخ کرده و شانسش را برای بانجی جامپینگ امتحان کند.
متاسفانه، امروز از آن روزها بود. از خواب پریدم و سیخ نشستم. برای چند ثانیه، هیچ ایدهای نداشتم که کجا هستم و چرا بین ملافهها پیچیده شدهام.
هوا روشن روشن بود.هیچکس هم داخل کابین نبود. دوباره خواب مانده بودم. پنجرهها باز بودند، و نسیم خنک صبحگاهی هم باعث میشد اسبهای دریایی برنزیای که تایسون درست کرده بود به رقص دربیایند. پرندهها هم برای خودشان چنان ارکستر جیکجیک راه انداخته بودند که انگار کسی بهشان نگفته بود که هرلحظه ممکن است یک هیولا یک لقمهی چپشان کند.
سعی کردم قبل از اینکه کل کمپ را به آب ببندم، تنفسم را درست کنم. هنوز نفس میکشیدم. این خودش خوب بود. هیج هیولایی توی اتاق نبود. با تشکر از آرگوس. فعلا هم هیچ کدام از دوستانم سلاخی نشده بودند. با تشکر از المپنشینان.
چشمهایم را مالیدم. همین الانش هم خوابم داشت ته ذهنم مبهم میشد. این هم یک چیز آزاردهندهی دیگر درمورد کابوسهاست. مغزت تمام شب وقتش را صرف این کرده که نگذارد یک خواب راحت داشته باشی و با همتی هرچه تمامتر توانسته چنان فیلم ترسناکی بسازد که بتواند اسکار بگیرد، و بعد به محض اینکه چشم باز میکنی، تصمیمش عوض میشود و میزند زیر کاسه کوزهی هرچی بوده و نبوده.
ولی هنوز یک چیزهایی یادم بود. آب. یک رودخانه-
نه در واقع چند تا رودخانه. دهها رودخانه. شاید هم صدها. همه جا بودند. ولی هیچکدامشان طبیعی نبودند. آب داخلشان داشت به داخل زمین برمیگشت. انگار یکی تصمیم گرفته بود چاهبند را بردارد. البته اگر رودخانهها چیزی به اسم چاهبند داشته باشند.
یادم میآید که روی خشکی بودم. به رودهایی نگاه میکردم که آبشان کثیفتر و تیرهتر از چیزی که باید بودند. نه پرندهای بود نه حشرهای. حتی باد هم نمیوزید. هیچ. خلا کامل.
بعد هم صدایی شنیدم. هیچ چیز مفهومی نبود. بیشتر شبیه یک جیغ ممتد بود. یادم میآمد که میدویدم. رودخانه پشت رودخانه. همهشان یک جای کارشان میلنگید. جریان یکی از رودخانه برعکس از تپه بالا میرفت. یکی دیگر خشک شد. و یک دریاچهی ساکن که هیچ انعکاسی نشان نمیداد.
و نایادها...نایادهای کوچکی که با وحشت به من نگاه میکردند و بعد کشته میشدند. گلویم خشک شده بود. دلم بهم میخورد. سرم را تکان دادم تا تصاویر را از جلوی چشمم پاک کنم. به دستهایم زل زدم.
《باشه...باشه.... خب رین تبریک میگم دوباره داری خوابهای ژانگولر بازی میبینی. احتمالا که به زودی دوباره برای جونت بجنگی》
خب...راستش این حرفها زیاد کمکی به روحیهام نکرد. لباس عوض کردم و از در کابین بیرون زدم.
صبح قشنگی بود. آسمان بالای کمپ دورگه، آبی آسمانی بود. انگار زئوس خیلی خوشاخلاق بود. نور خورشید هم روی بوتههای توت فرنگی میرقصید و خوشگلتر از چیزی که بودند نشانشان میداد. جایی هم نزدیک دریاچه، کسی داشت درمورد قایقهای کانو چیزی بلغور میکرد.
برای چند لحظه، همه چیز آرام آرام بود.
موجنوشتههای عزیزم اگر به اندازهی کافی دوروبر دورگهها پلکیده باشی، متوجه میشوی که این معمولا آرامش قبل از طوفان است.
هرچقدر چشم گرداندم نه کله قرمزی هرمسزاده را پیدا کردم نه آپولوزادهی تابان را. کجا بودند خدا میداند. به سمت غذاخوری که رفتم، یک بشقاب پر از پنکیک آبی و شیرهی افرا روی میز پوسایدون دستنخورده مانده بود. با یک یادداشت از طرف پرسی:
خوابالو صبحونهت رو که خوردی بیا تمرین.
لبخند کوچکی زدم و سرمیز نشستم. برجستگی چتر جیبیام که داخل جیب شلوار جینم چپانده بودمش بهم آرامش میداد. موجنوشتههای عزیزم، قبل از اینکه بپرسید چرا در یک روز آفتابی با خودم چتر برداشتم بگویم که لطفا با تیغهی دوقلوی ریپتاید درست صحبت کنید. بله آندرتوی(undertow) عزیزم.
که البته داستان اینکه چطور به دستم رسید و این قبیل قضایا داستان درازی است و به چهار سال پیش برمیگردد الان هم حوصلهی توضیح دادن ندارم. بماند برای وقت دیگری.
بعد از بلعیدن پنکیکها، رفتم تا پرسی را پیدا کنم. تنها بود. به پشت روی زمین افتاده بود و خیس عرق بود. حتما کسی که تصمیم گرفته بود با او تمرین کند، یک آپولو درمانی حسابی نیاز داشت.
حولهی آبیاش را از روی میلهها برداشتم و پرت کردم طرفش بعد هم خودم را روی زمین کنارش انداختم. نیشخند زنان برگشت و بهم نگاه کرد.
《هی... چی شده؟》
《چی چی شده؟》
《مسخره بازی درنیار قیافهت خیلی مشکوکه》
《اصلا هم مشکوک نیستم.》
《رین جکسون!》
باید بگویم پرسی در این لحظه به قدر شبیه مامان شد که دروغ گفتن بهش سختترین کار دنیا بود. بهم لگد زد. که من هم جوابش را دادم. آهی کشید.
《خواب بد دیدی؟》
لبخندم محو شد.
《از کجا-》
《قیافت یه طوریه انگار با یه چیزی جنگیدی》
《خب... میشه گفت.》
《حالا بردی یا نه؟》
《نمیدونم.》
قیافهاش کمی درهم رفت.
《تعریف کن ببینم.》
《یه عالمه رودخونه دیدم...رودخونههایی که....انگار یه جای کارشون میلنگید.》
《منظورت چیه؟》
برایش تعریف کردم. از رودهایی که خشک میشدند. رودهایی که درجهتهای عجیب و غریب در جریان بودند و صدای جیغها و نایادهایی که پشت هم از بین میرفتند. هرچی بادم بود گفتم. شاید هم نگفتم. حتی خودم هم نمیدانستم دارم چه کار میکنم. پرسی ریپتاید را توی زمین فرو کرد.
《شاید فقط...خواب بوده.》
《آره دوبار. از کی تا حالا خوابهای ما فقط خواب بودن؟》
یکی از آن نگاههای مامانگونه تحویلم داد که مجبور شدم دهانم را ببندم. خانم سالی جکسون نمیشد از بین آن همه ویژگیهای خوبت به دوقلوهایت این طرز نگاه کردن را ارث نمیدادی؟
صدای شیپورمانندی بلند شد.
نه یک بار.
بلکه دوبار.
معدهام به هم پیچید. فکر کنم این بار واقعا از آن قرصهای معدهی آبی نیاز داشتم. این صدای اعلام آمادگی برای تمرین نبود. این یعنی اوضاع خراب بود. خیلی خراب.این بار واقعا صدای پیتیکو پیتیکو آمد. تا به خودم بجنبم، کایرون روبهرویمان ایستاده بود. نگاهش را از روی دورگهها گذراند و چشمش که به ما افتاد، جلو آمد. اصلا هم لبخند نمیزد.
《رین.》
همهی سرها به سمت ما برگشت. عالی شد. بلند شدیم و ایستادیم.
《بله کایرون؟》
《با من بیا.》
پرسی دستم را گرفت. کایرون بی شوخی به پرسی نگاه کرد.
《پرسی تو همینجا بمون.》
برادرم خشکش زد. اصلا از این کلمات خوشم نیامد. حتی یک ذره. دنبال کایرون راه افتادم. کمپ را پشت سر گذاشتیم و به سمت جایی رفتیم که کابوس شبانهروزیام آنجا نگهداری میشد. گرچه ریچل جایش را گرفته بود ولی بازهم دلیل نمیشد که از ریچل درمواقعی که شبیه آن مومیایی میشد، نترسم.
هرازگاهی به کایرون نگاه میکردم. امید داشتم که توضیحی چیزی به من بخت برگشته بدهد. دریغ از یک کلمه. که وضع روانیم را بدتر کرد.
داخل شدیم. کایرون بهم اشاره کرد تا از پلهها بالا بروم.
اوراک- چیز یعنی ریچل منتظر بود. بارها در این اتاق شلوغ قرار گرفته بودم. هیچوقت هم از این اتاق خوشم نیامده بود. چرا ریچل نمیخواست حرفش را کنار دریاچه بزند؟ یا کنار ساحل اقیانوس؟ حتما اینجا!؟
ته دلم دعا دعا میکردم پیشگویی برای من نباشد. حال و حوصلهی پیشگویی نداشتم.
چشمهای ریچل به رنگ زمردی شروع به درخشیدن کردند. با صدایی آرام شروع کرد به حرف زدن.
When stolen waters lose their song,
Three shadows follow paths gone wrong.
نفسم بالا نمیآمد. ریچل دادمه داد.
Beneath the waves, old oaths awake,
And blood shall be left behind for blood’s sake.
What leaves the deep shall not return—
For some must drown, that others learn.
Beware the child whom depths have bred—
For tides remember what they’ve fed.
The daughter of the deep shall fall,
And the sea shall remember all.
سکوت.
ریچل خمیازه کشید و خودش را روی زیرانداز کف اتاق انداخت.
《خیلی خسته. شدم. موفق باشی رین.》
برای یک لحظه، خشکم زده بود.. بعد خندیدم. از آن خندههایی که وقتی مغزت تصمیم میگیرد که چیزی را که شنیدی قبول نکند، از دهانت درمیرود.
《خیلی فرحبخش بود ممنون.》
برگشتم تا از پلهها پایین بروم. پرسی دم در ایستاده بود. و از قیافهاش معلوم بود که احتمالا همه چیز را شنیده. رنگش مثل گچ سفید شده بود.
《رین.》
نگاهش کردم. 《چیه؟》
جواب نداد. هنوز به من زل زده بود. ناگهان حالیم شد که قضیه از چه قرار است.
دو خط آخر.
دختر اعماق باید بمیرد.
احتمالا داشت به همان چیزی فکر میکرد که من بهش فکر میکردم. من دختر پوسایدون بودم. یکی از فرزندان دریا.
با اینکه قرار بود پیشگو همیشه مبهم حرف بزند، فکر کنم امروز تصمیم گرفته بود رک و راست حرفش را بزند.
پرسی یک قدم به سمتم برداشت.
《نه》
اخم کردم.
《پرسی-》
《گفتم نه!》
این بار صدایش میلرزید. نه داشت شوخی میکرد. نه مسخرهبازی درمیآورد. ترسیده بود. شاید این بیشتر از خود پیشگویی من را ترساند. پرسی جکسون از آن بیدهایی نبود که با این بادها بلرزند. آب دهانم را قورت دادم. ریچل خواب خواب بود. اگر هم بیدار بود فرقی نمیکرد چون قطعا یادش نبود که چه چیزهایی گفته.
هیچ نمیفهمیدم منظور پیشگویی چیست. ولی فکر کنم پرسی خودش بریده و دوخته بود. و با توجه به نگاهی که روی صورتش بود، معلوم بود که این وسط قرار بود چه کسی بمیرد.
احتمالا من من کلهگنده.
این بار اصلا حرفم خنده نداشت.
کایرون مجبورم کرد تک تک کلمات پیشگویی را دقیقا برایش تکرار کنم. سعی کردم شمرده شمرده و واضح هرچیزی که یادم بود را برای کایرون بگویم. و این قنطورس چندهزارساله طوری نگاهم کرد که انگار برای مراسم تدفین خودم آستین بالا زدهام. با تشکر از اوراکل.
پرسی همچنان داشت غرغر میکرد.
《نه نمیشه بری. من نمیذارم!》
《پرسی میدونی که همچین چیزی ممکن نیست.》
《خب ممکن میکنیمش. من به جات میرم.》
کایرون دستش را روی شانهی پرسی گذاشت.
《این تصمیم تو نیست پرسی. این ماموریت برای رینه.》
بعد کایرون در طول اتاق قدمرو رفت. و با خودش بخشهایی از پیشگویی را زمزمه میکرد. به بخش
And blood shall be left behind for blood’s sake.
که رسید، برگشت و به پرسی نگاه کرد. خب باید اعتراف کنم که شاید کامل قلبم توی دهنم آمد.
《بهنظرم این بخش پیشگویی یکجور هشدار برای هردوتای شماست.》
پرسی صافتر نشست.
《چه هشداری؟》
《خب...فکر کنم این واضحترین بخش این پیشگویی باشه. با توجه به اینکه دوقلویید و همخون هستید، پس ایمنترین راه اینه که یکی از شماها همینجا بمونه.》
پرسی به کایرون خیره شد.
《و میگی که اونی که باید بمونه منم؟ ولی این اصلا ممکنه فقط برداشت تو باشه. میدونی پوسایدون چند تا بچه داره!؟》
در این زمینه شاید کمی حق با پرسی بود. کایرون داشت برداشت خودش را میگفت. ولی خب...وقتی کایرون تحلیل خودش را ارائه میداد، معمولا اکثریت حرفش را قبول داشتند.
شانهی برادرم را گرفتم و چرخاندمش تا رو در رویم بایستد.
《پرسی. این پیشگویی مال منه. من انتخابش میکنم. من میرم.》
قبل از اینکه موجی از مخالفت از دهان پرسی سرازیر شود، کایرون بحث را بست.
《به رهبرهای هر کابین و بچههای بزرگتر هر کابین بگید جمع بشن.》
بعد از اینکه همه جمع شدند، دور میز بزرگ حلقه زدیم. کمی عجیب بود. جمع شده بودیم تا من انتخاب کنم که به کدام دونفر آنقدری اعتماد دارم که همراهشان توسط یکی دو تا هیولا خورده شوم. خیلی هم اوضاع بد نبست. مگرنه؟
پرسی هم یکبند اصرار میکرد که نباید بروم. اینکه خودش میتواند جای من برود. یا حداقل همراهم بیاید. و یا اینکه شاید کایرون پیشگویی را اشتباه تحلیل کرده باشد. درآخر، آنابث و گروور موفق شدند ساکتش کنند.
روبهرویم، آرچی و کاساندرا کنار هم نشسته بودند. آرچی به صندلشاش تکیه داده بود. موهای قرمزش در تمام جهات ممکن پیچیده بود و انگار همین الان از جنگ با خدای باد برگشته بود. کاساندرا هم حالت صورتش داد میزد که آماده است تا با هرکسی که داخل اتاق است و نظری مخالف نظر من دارد جروبحث کند.
آرچی نگاهم کرد و یک لبخند گلگشاد تحویلم داد. همان لحظه فهمیدم که بدبخت شدیم. چون آرچی دو تا حالت داشت. سربههوایی.
سربههوایی بیشتر.
و حالت سومش؟
هرگز نمیفهمید کی باید حرف نزند. و از بخت بد من، چند ثانیهی گذشته، وارد این حالت شده بود و نمیدانستم در چند دقیقهی پیش رو قرار است چقدر بند را آب بدهد.
کایرون و آقای دی روبه من کردند. آقای دی قوطی کوکاکولای رژیمیاش را باز کرد و با نهایت خونسردی گفت: 《خب خب رمی جانسون. زود باش و دو تا همراهت رو انتخاب کن.》
خیلی ممنون آقای دی. رمی جانسون! واقعا که. سعی کردم خودم را کنترل کنم و تذکری راجع به اسمم ندهم. اصلا خوشم نمیآمد که آن شاخ و برگها را دوباره از نزدیک ببینم.
چشمهایم را بستم. نفس عمیقی کشیدم و بازشان کردم.
《همین الانش هم تصمیمم رو گرفتم.》
آنابث پرسی کلاریس ویل و نیکو روی میز به جلو خم شدند. پرسی دوباره شروع کرد.
《رین-》
《پرسی میدونی که تو رو انتخاب نمیکنم》
《میدونم》
《پس چرا هنوز داری بحث میکنی؟》
《چون دلم میخواد》
دهانم را باز کردم تا جوابش را بدهم. ولی کایرون سینه صاف کرد. دهانم را بستم. باشه باشه. به دورتادور میز نگاه کردم.