eitaa logo
DΞMIGØD II (highschooler ver.)
78 دنبال‌کننده
550 عکس
76 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
موج‌نوشته‌های عزیزم که اگر جای من بودید قطعا تبخیر می‌شدید و یک ست کامل ابر کومولونیمبوس می‌ساختید تا هوا را خنک‌تر کنید، باید بگویم وقتی به ماموریت می‌روید شاید برایتان پیش بیاید که کاملا دراماتیک، کمپ را صبح خروس‌خوان ترک کنید، آسمان کم‌کم روشن شود، کسی حرفی درباره‌ی سرنوشت و پیشگویی بپراند. و خیلی هم ناگهانی هیولاها سرتان بریزند. شاید هم مجبور شوید پیاده روی کنید. یک‌عالمه راه بروید. متاسفانه، اول ماموریت ما از مدل دوم بود. وقتی کمپ را ترک کردیم، خورشید داشت بالا می‌آمد. برای آخرین بار برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. هنوز از لابه‌لای درخت‌ها، کابین‌ها معلوم بودند. بوته‌های توت‌فرنگی زیر نور خورشید تازه طلوع کرده، برق می‌زدند و صدای داد و فریاد کمپ‌نشین‌ها هم از دور به گوش می‌رسید. برای یک لحظه، با خودم فکر کردم شاید بهتر است بیخیال همه چیز بشوم و برگردم. نه برای این که ترسیده بودم. قطعا نه. فقط... داشتم از منظره لذت می‌بردم. بعد درد عمیقی را در تک‌تک غضروف‌های بینی و سینوس‌های پیشانی‌ام حس کردم. بعد هم صدای غرولند آرچی که با صورت به یکی از شاخه‌های قطور درخت‌های ابتدایی جنگل برخورد کرده بود. آه کشیدم. 《شوخیت گرفته؟》 《درخته تکون خورد. مطمئنم دریادش از جذابیتم دست‌پاچه شده بود.》 کاساندرا چشم‌هایش را در کاسه چرخاند. 《خرمسکی کله هویجی درخت‌ها تکون نمیخورن. تو با کله رفتی خوردی بهش‌.》 《این برداشت توعه. درخت‌ها تکون می‌خورن. به‌خصوص وقتی مرد جوان برازنده‌ای مثل من از کنارشون رد میشه.》 سرم را تکان دادم و شروع به راه رفتن کردم تا به کاساندرا برسم. 《بسه دیگه. بیایید بریم.》 آرچی دنبالمان دوید. 《هی! صبر کنید منم بیام!》 چند ساعت اول حرکتمان، همه چیز به طرز مایوس‌کننده‌ای آرام بود. تا جایی که می‌شد، در مسیر جاده حرکت می‌کردیم، و اگر به‌نظرمان رد شدن از بیشه‌ها یا مزارع کارمان را سریع‌تر می‌کرد، میان‌بر می‌زدیم.کاساندرا نقشه را از دست آرچی گرفته بود چون تحت عنوان میان‌بر چیزی حدود بیست مایل ما را از بین بوته‌های تیغ‌دار هدایت کرده بود و خودش هم بالای سرمان پرواز‌کنان آمده بود. طرف‌های ظهر، کنار یک نهر کوچک بساط کردیم. چیز غیرعادی‌ای نداشت. همین خیالمان را راحت‌تر کرد‌. آبش زلال زلال بود. سنجاقک‌های بزرگی روی آب پرواز می‌کرند و یک دسته پرنده هم لای شاخه‌های درخت بالای سرمان از این شاخه به آن شاخه می‌پریدند. خم شدم و یک مشت آب به صورتم پاشیدم.خنک بود. هنوز زنده بودم پس شاید سمی نبود‌. لبخند زدم. برای اولین بار، بعد از اینکه با اورکل حرف زده بودم، آرام گرفتم. شاید این پیشگویی چیزی نبود که پرسی فکرش را می‌کرد. شاید اصلا رودخانه‌هایی که در کابوسم دیده بودم چیز خطرناکی نبودند‌. شاید- آرچی کیفش را با تمام محتویات روی پایم انداخت. 《آخ!》 نیشخند بزرگی زد و کنارم نشست تا به دست و صورتش آبی بزند و کمی هم کله‌ی قرمزی‌اش را خنک کند. 《ببخشید》 《حتی نگاه هم نکردی!》 《 با خودن فکر کردم خودت پات رو تکون می‌دی دیگه.》 کاساندرا هم کفش‌هایش را ددآورد و پایش را داخل نهر گذاشت. 《فکر کنم همین الانشم داریم غیرقابل تحمل میشیم مگه‌نه؟ شنیدم پیشگویی‌های اینطوری بدجور رو اعصاب روان صاحب پیشگویی تاثیر میذاره.》 دهانم را باز کردم و بعد بستم. جوابی نداشتم بدهم. با نورزاده‌ای که پدرش ایزد پیشگویی‌ بود چه بحثی داشتم که بکنم؟ ناهار را همانجا خوردیم. نان و پنیر و میوه و هرچیزی که آرچی توانسته بود از آشپزخانه بدزدد. کم‌کم داشتم مطمئن می‌شوم تمام محتویات کیفش خوراکی است. گازی به توت‌فرنگی‌ام زدم و پرسیدم: 《دیگه چی داری؟》 《خرت و پرت.》 《چاپل درست و حسابی جواب بده.》 《وسایل ضروریه.》 کاساندرا هلش داد عقب و کیف را برداشت. درش را باز کرد و داخلش را نگاه کرد. بعد برگشت به آرچی زل زد. 《با اینکه تقریبا تمام آذوقه‌ی کمپ رو برداشتی با خودت آروید هیچ مشکلی ندارم. ولی چرا شیش تا قاشق این داخله؟》 《محض احتیاط برداشتم. هیچ‌کس نمیدونه کی مجبور بشیم با قاشق زمین زندانی که توش گیر میفتیم رو بکنیم تا فرار کنیم.》 من و کاساندرا به هم نگاه کردیم و سعی کردیم از خنده منفجر نشویم. هیچ جواب منطقی‌ای برای این حرفش در آستین نداشتیم. آرچی کیفش را قاپ زد و درش را بست. 《هرچقدر می‌خواهید مسخره کنید. ولی وقتی فرار قاشقی سراغمون اومد حسابی ازم تشکر می‌کنید خانوما.》 کاساندرا دست به سینه شد. 《فرار قاشقی‌ای درکار نیست.》 《این دقیقا چیطیه که مردم قبل یه فرار قاشقی بزرگ میگن.》 نتوانستم تحمل کنم. انقدر خندیدم که سیبم در گلویم پرید و کم مامده بود خفه شوم. برای یک مدت کوتاهی، پیشگویی و وقایعش خیلی دورتر از چیزی که بود به نظر می‌آمدند. دوباره حرکت کردیم.
نزدیک غروب آفتاب بود. کف پایم تیر می‌کشید. تمام روز در حالت آماده‌باش به سر برده بودم. منتظر بودم هرلحظه از یک‌جایی یک هیولا بیرون بپرد‌. یا حداقل با یکی دوتا نفرین باستانی مواجه شویم یا هرآن انتظار یک تعقیب و گریز طولانی داشتم‌. ولی قطعا انتظار تاول خونی نداشتم. از شانی خوبم هم حتی یک باریکه آب جاری نبود تا از شرشان راحت شوم. 《این خیلی مسخره است.》 آرچی به من نگاه کرد. 《خودت گفتی بریم سمت اقیانوس.》 《می‌دونم.》 《که بری پیش بابا جونت-》 《آرچی چاپل!》 《خب چرا شنا نمیکنیم بریم اونجا؟ چرا باید حتما راه بریم؟》 《چون از بین ما سه تا فقط منم که میتونم قبل از ترکیدن از فشار آب به قصر پوسایدون برسم فهمیدی پرپشت گوش‌دار؟》 آرچی خنده‌ی گل‌گشادی تحویلم داد و با کفش‌هایش دو سه تا بال زد و جلویم معلق شد. 《بیخیال بابا. میخوای بری بگی سلام بابا اومدم باهم چایی بخوریم. راستی خواب دیدم یه سری رودخونه ها چپکی میرن به نظرت کجا برم؟》 ‌کاساندرا ایستاد. برگشت و به آرچی نگاه کرد از یکی از پرهای پشت گوشش گرفت و برش گرداند روی زمین. 《کله قرمزی اگر مغزت رو به کار بندازی متوجه میشی که تنها کسی که میتونه تمام آب‌های آزاد رو کنترل کنه و بفهمه این همه نایاد کجا غیبشون زده پوسایدونه.》 تا آرچی خواست دوباره از روی زمین بلند شود، کاساندرا هلش داد. آرچی تلوتلو خورد و پایش روی یک تخته سنگ سر خورد. افتاد و قل‌قل زنان از تپه قل خورد پایین. آخرهم توی یک بوته گیر کرد. 《آرچی!》 تا خواستم دنبالش بدوم، یک درد وحشتناکی از قوزکم شروع شد و در مچ پایم پیچید. دلم به هم خورد و روی زانو افتادم. کاساندرا با سرعت نور دوید سمت بوته. 《آرچی؟》 《من زنده‌ام!》 دستش از لای بوته‌ها معلوم بود که داشت برگ‌ها را کنار میزد. یک موج درد دیگر را حس کردم. چشم‌هایم را محکم بستم و دندان‌قروچه کردم. درد من نبود. برای او بود. مثل موج‌ها دریا حسش می‌کردم. انگار عصب‌هایم فراموش کرده بودند که برای کدام بدن هستند. کاساندرا آرچی را از لای بوته بیرون کشید و کمکش کرد بنشیند. آرچی چندتایی برگ از دماغ و دهانش درآورد و موهایش را حسابی تکان داد تا هرچی لابه‌لایش بود دربیاید. مچ پایش نشکسته بود ولی قطعا رگ به رگ شده بود. با هر بدبختی و حالت تهوعی بود خودم را بهشان رساندم. آرچی به من نگاه کرد. 《توام حسش میکنی نه؟》 《نخیرم.》 کاساندرا کانورس آلبالویی آرچی را از پایش درآورد و جوراب لنگه‌به لنگه‌اش هم پرت کرد کنار کفشش. دستش را روی مچ آرچی گذاشت و شروع به پرتو تابانی کرد. یک موج درد دیگر مثل جریان برق در بدنم پخش شد. جلوی خودم را گرفتم تا از درد محتویات معده‌ام را برنگردانم. 《باشه باشه. آره حسش میکنم.》 آرچی نیشخند زد. 《شرمنده》 《فکر کنم دیگه دارم از اینکه با برقرار کردن ارتباط همدلی موافقت کردم پشیمون میشم. فکر کنم پرسی حق داشت.》 《چی!؟ جکسون حرفت رو پس بگیر.》 《به همین خیال باش‌.》 《رین! چطور دلت میاد؟ من مصدوم شدم. الان از لحاظ روانی آسیب‌پذیرم!》 《آرچی فقط از تپه قل خوردی پایین.》 《حالا آسیب‌پدیر که هستم.》 کاساندرا با یک حرکت بلندش کرد. آرچی هم تعارف نکرد و تمام وزنش را انداخت روی کاساندرا. 《حتما باید یه پزشک متخصص منو ببینه》 《کله هویجی خرمسکی من همین الان درستت کردم. خودت راه بیا》 آرچی با ناامیدی روی پای خودش ایستاد. 《به هرحال تمام سعیم رو کردم.》 دوباره مسیر را از سر گرفتیم. خورشید داشت غروب میکرد. آسمان طلایی شد و بعد هم رو به نارنجی رفت. جاده‌ی پشت سرمان بین انبوه درخت‌ها گم شد. و کمی جلوتر، من صدای چیزی را شنیدم که از همه چیز بیشتر می‌شناختمش. صدای آب‌. اول فکر کردم به اقیانوس رسیدیم. قلبم شروع کرد به تند‌تند زدن. دویدم. همینکه جلوتر رفتیم، صدا واضح‌تر شد. نرم‌تر از این بود که اقیانوس باشد. صدای رودخانه بود. صدا را دنبال کردیم. کم‌کم به یک فضای بازتر رسیدیم. خودش بود. سرعتم را کم کردم. رودخانه‌ی عریضی بود و آبش تیره و تاریک بود. نور ماه تازه طلوع کرده داشت روی سطح آبش منعکس می‌شد. ولی یک جای کار می‌لنگید. هیچ صدایی نمی‌آمد. نه حشره‌ای نه پرنده ای نه قورباغه‌ای. حتی صدای معمول برخورد آب با سنگ‌های بستر رودخانه هم نمی‌آمد. آرچی کنارم ایستاد. 《خیلی چندشه》 کاساندرا هم سر تکان داد. 《واقعا همینه.》 به رودخانه خیره شدم.آبش در جریان بود ولی خیلی خیلی آرام. سطحش صاف صاف بود مثل آیینه‌ای از آبنوس سیاه. و هیچ انعکاسی از قرص ماه روی سطحش دیده نمی‌شد. مورمورم شد. کاساندرا به من نگاه کرد‌. 《رین؟》 جوابش را ندادم. یک چیزی درمورد این رودخانه نظرم را جلب کرده بود. ولی نمی‌دانستم دقیقا چه چیزی. درمورد ظاهرش نبود. انگار‌‌ بیشتر.... حسش می‌کردم. یا می‌شناختمش. یا شاید هم رودخانه من را می‌شناخت. شاید هم موجودی که داخلش بود‌. کنار بستر رودخانه زانو زدم.
کاساندرا شانه‌ام را گرفت. 《هرکاری میخوای بکنی رو نکن. من یکی شما جکسون‌هارو میشناسم.》 سرم را برگرداندم. 《مگه میخواد چی بشه؟ میتونم کنترلش کنم.》 《این دقیقا حرفیه که قبل از انجام دادن یک کار احمقانه می‌زنید‌.》 《ای بابا. از کی تا حالا انقدر خرافاتی شدید؟》 《از وقتی قاطی این پیشگویی شدم.》 منصفانه بود. به هرحال برای حمایت به آرچی نگاه کردم. شانه بالا انداخت. 《میدونی که همیشه از تصمیم‌های احمقانه حمایت می‌کنم.》 《دست شما دردنکنه》 《خواهش می‌کنم.》 توجهم را به رودخانه برگرداندم. بعد توی ذهنم تمرکز کردم که دلم می‌خواهد آب و خاطراتش را احساس کنم. نمی‌خواهم خشک بمانم. دستم را تا آرنج در آب فرو کردم. همه چیز ناپدید شد. نه رودخانه‌ای بود. نه درختی. نه حتی آرچی و کاساندرا‌. فقط تاریکی و... آب. همه جا. رودخانه‌هایی که می‌پیچیوند و دور می‌شدند. جوی‌های کوچکی که از زیر پل‌‌های شهرها عبور می‌کردند. دریاچه‌هایی که با حصارهایی از کوه محصور شده بودند. و همه‌شان یک مشکلی داشتند‌. بعضی‌هایشان راکد شده بودند. بعضی‌ها داشتند خشک می‌شدند. آب بعضی‌ها برخلاف شیب درجریان بود. نایادی را دیون که با وحشت وسط یک رودخانه ایستاده بود و دور و برش را نگاه می‌کرد. بعد ناپدید شد. تصویر دیگه‌ای جلوی چشمم جان گرفت. یک غار بزرگ زیر زمین‌. آب از سقفش می‌چکید. تعدادی از نایادها به هم چسبیده بودند و می‌لرزیدند. از رودخانه‌هایشان دورشان کرده بودند. و کسی جلویشان ایستاده بود. هرکسی که بود، بزرگ بود. خیلی بزرگ. نمی‌توانستم صورتش را ببینم ولی صدایش را می‌شنیدم. 《اون نمی‌تونه بدون تک‌تکشون زنده بمونه.》 دوباره تصویر عوض شد. نایاد همین رودخانه بود. نمی‌دانم از کجا می‌دانستم ولی مطمئن بودم. داخل یک گودال بزرگ آب بود. دست دختری را گرفته بود که توی یک چشمه بزرگ آب زیرزمینی خوابیده بود‌. بعد هم تصویر دیگری جان گرفت. اقیانوس. در اعماق اقیانوس، قصر پوسایدون دیده می‌شد. تا دیدمش شناختمش. ولی آب اطراف قصر. تاریک و تار بود. چیزی دورش حرکت می‌کرد. موجودی عظیم‌الجثه‌. سعی کردم داد بزنم تا بهشتن هشدار بدهم ولی صدایم درنمی‌آمد. می‌خواستم دستم را از آب بیرون بکشم ولی آب مثل یک طناب نامرئی دور دستم پیچیده بود و ولم نمی‌کرد. 《رین!》 صدای آرچی بود‌. ولی خیلی دور بود‌. 《رین جکسون!》 کاساندرا بود که از دستم عصبانی بود. بالاخره موفق شدم دستم را بیرون بکشم. رودخانه به حال راکد خودش برگشت.عقبی افتادم. کاساندرا به موقع شانه‌ام را گرفت. سعی کردم حرف بزنم ولی زبانم یاری نمی‌کرد‌. آرچی کنارمان زانو زد. 《چی شد؟》 به رودخانه خیره شدم. آب عادی به نظر می‌رسید. تقریبا‌. 《من...من...دیدم...》 دیدم تار شد.کاساندرا شانه‌ام را فشار داد. 《چی دیدی؟》 دهانم را باز کردم ولی صدایی بیرون نیامد. همه چیز دور سرم چرخید. 《رین؟》 فکر کنم صدای آرچی بود. بعد همه چیز سیاه شد. موج‌نوشته‌های عزیزم، وقتی چشمم را باز کردم، اولین چیزی که حس کردم این بود که دارم از سرما یخ می‌زنم‌ و می‌لرزم. دومین چیزی که حس کردم این بود که کسی رویم یک پتو انداخت. سومین چیزی که شنیدم، صدای خرخر آرچی بود. به آسمان شب بالای سرم خیره شدم. برای چند ثانیه‌ای تکان نخوردم. سرم را چرخاندم. هنوز کنار رودخانه بودیم. چند متر آنطرف‌تر آتش کوچکی روشن شده بود‌. کاساندرا کنارش نشسته بود و تیر و کمانش آماده بودند‌. بیدار و هوشیار بود. بغل دستم آرچی هم خوابیده بود و مثل ستاره دریایی بیشترین وسعتی که توانسته بود را اشغال کرده بود. سعی کردم بنشینم. کاساندرا نگاه تیزی بهم انداخت. 《فکرشم نکن.》 نیم خیز شدم و روی آرنجم تکیه دادم. 《حالم خوبه.》 《حرف نزن. یک ساعتی میشه که بیهوش بودی.》 پلک زدم‌. 《یک ساعت؟》 سر تکان داد. بعد با نوک کمانش به آرچی اشاره کرد. 《اونم که تخت گرفت خوابید.》 خنده‌م گرفت. 《اگر نمی‌خوابید جای تعجب داشت.》 《آره. نگرانت هم بود. ولی خب خواب بهش غلبه کرد》 《خیلی هم عالی.》 کاساندرا هم خندید. ولی بعد چهره‌اش جدی شد. 《 چی دیدی؟》 به رودخانه نگاه کردم. انعکاس ماه در آب معمولی بود‌. ولی باعث نمی‌شد که چیزهایی که دیده بودم را فراموش کنم. غار. نایادها. آن دختر. آن سایه‌ی غول‌آسا. و قصر پدرم. گفتم:《نمی‌دونم...مطمئن نیستم...》 کاساندرا با دقت وراندازم کرد. 《رین حرف بزن.》 پتو را بیشتر به خودم پیچیدم. 《نایادها رو دیدم.》 نگاهش عوض شد. 《زنده بودن؟》 کمی مکث کردم. 《فکر کنم... یعنی حداقل بعضی‌‌هاشون زنده بودن.》 کاساندرا همچنان منتظر بود.دوباره به آب سیاه نگاه کردم. 《و فکر کنم یکی اون‌هارو یه جایی زندانی کرده.》
《کی؟》 《اگر می‌دونستم که الان راه می‌افتادم برم سراغش.》 《چیز دیگه‌ای ندیدی؟》 به آن سایه‌ی بزرگ فکر کردم. آن صدا که می‌گفت 《اون نمی‌تونه بدون تک‌تک‌شون زنده بمونه.》 و آب سیاهی که قصر پدرم را محاصره کرده بود‌‌. آب دهانم را قورت دادم. 《قصر پوسایدون رو دیدم.》 کاساندرا بی‌‌حرکت ماند. 《قبل از اینکه بپرسی چی بود باید بگم اونم نمی‌دونم.》 با صدای شکستن شاخه از جا پریدم و دستم ناخودآگاه به سمت آندرتو رفت. آرچی بود که بیدار شده بود. نفس راحتی کشیدم. دست و پایش را کش داد. 《هیولا بود؟ شایدم نهنگ بوده می‌خواسته برای مهمونی چایی به بابات سر بزنه-》 《آرچیبالد چاپل!》 《باشه باشه. جنبه داشته باش.》 کاساندرا با یک تکه چوب آتش را زیر و رو کرد. 《پس...هنوزم می‌ریم سمت اقیانوس؟》 به افق تاریک گاه کردم. 《آره‌. می‌ریم به اقیانوس.》 صدایم محکم‌تر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. 《باید به قصر پوسایدون برم‌.》 رودخانه‌ در کنارمان بی سروصدا در جریان بود‌. و حاضر بودم قسم بخورم با اینکه نایادش گم شده بوده، چیزی زیر سطح آب، داشت به حرف‌هایمان گوش می‌کرد. ارادتمند شما، رین جکسونی که به زودی باید یک شیرجه‌ی خیلی خیلی عمیق به داخل اقیانوس بزند. آن هم تنهایی.