لبخند زدم و به صندلی تیره و ناراحتم تکیه زدم.دست های غولآسای تایسون از صندلی پشت شانههایم را فشرد:《تایسون بابت کفش آرچی متاسفه...》
فشار دستانش تمام قولنجهایم را شکاند:《آخ-!آره...منم همینطور تایسون،آی!》
رین شکلکی درآورد و گفت:《یک لنگهکفش از کفش های پرسی رو میدم بهت،چطوره؟》
-پیشنهاد سخاوتمندانهایه،فقط قبلش ۱۱ بار بشورش ...
دفترچه خاطرات عزیز،امیدوارم این را به کسی نگویی اما در آن لحظه،طنینخندهی گرم رین،حس لبخند گشاد تایسون پشت سرم و بازوان قویش که از پشت مرا با صندلیم عملا یکی میکرد،و حضور پنج نیمهایزد فسقلی که هنوز راه درازی برای تجربهی ماجراجوییهای کشندهتری داشتند،تنها چیزی بود که نیاز داشتم.
قربان شما،آرچی چاپلی که یکبار دیگر هم از چنگال مرگ فرار کرد و در یک چهارشنبه بیپایان،مونس قرمزش را از دست داد
#Archairy
هدایت شده از ᴬʳᶜʰᵃⁱʳʸ ⁽ᵈᵃⁱʳʸ NOTES ᵛᵉʳ.⁾
موضوع این نیست که شنیدن نصیحتهای یک نفر حوصله سربره،موضوع اینه که غم و درد و رنجی که کشیده هنوز پشت تکتک کلماتی که داره استفاده میکنه احساس میشه و شاید سر همینه که از گوش دادن بهشون امتناع میکنم...