دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که چیزی در تو نمینویسم!
بگذار بگویم اینجا همه چیز عالیست،توانستم با هم کابینی هایم ارتباط بگیرم؛باورش سخت است که ما خواهر و برادر باشیم و فقط من پر پشت گوش داشته باشم!
نمیدانید چه ها که نکشیدم،یکی از آنها که نمیخواهم اسمش را ببرم اما اتفاقا اسمش با ن شروع و با ل به پایان میرسید و کلمه میانی اسمش با آخرین حرف حروف الفبا تکمیل میشد،حتی نقشه داشت یکی از پرهایم را بِکند تا در شرایط اضطراری بسوزاند و ببیند آیا با سرعت پدرمان در صحنه حضور پیدا میکنم یا نه...
بعد از جای گیری و مستقر شدن در کابینمان،با کاساندرا به گشت و گذار در کمپ رفتیم،تیر اندازی کردیم(نزدیک بود شست عزیز پایم را از دست بدهم!)از دیوار صخره نوردی بالا رفتیم(تل سر کاساندرا به خاطر مواد مذاب حرارت پیدا کرد و گوشه ای از موهایش کز خورد) و به مزارع توت فرنگی رفتیم(یکی از فرزندان دمتر با اخمی به ما می نگریست که نزدیک بود توت فرنگی های مخفی در دهانم مرا خفه کنند!)
گیر افتادیم؛توانستم فرار کنم،البته فکر میکردم که توانستم تا وقتی که یک عدد برس آبی پلاستیکی بر سرم کوبیده شد و مرا کله پا کرد.آخرین چیزی که به یاد میآورم التماس من به راشل دیر افسانه ای بود که بهتر است مثل دو کله سرخ عاقل مشکلاتمان را با بازی UNO حل کنیم و کدورت ها را به فراموشی بسپاریم.
تا میانه بازی اوضاعم خوب بود اما فکر کنم چون جذابیت ذاتیم موجب جذب یکی از دریادها شده بود،کاملا تمرکزم برهم خورد و با ۲۵ کارت اختلاف باختم
اما از کجا معلوم راشل عزیز از قدرت های اوراکلی اش استفاده نکرده است؟
قربان شما،آرچی چاپلی که باخت نمی پذیرد!
#Archairy