eitaa logo
DΞMIGØD II
44 دنبال‌کننده
130 عکس
30 ویدیو
0 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
DΞMIGØD II
TT
تشنج کردم
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که هنوز هم چیزی در تو نمینویسم! امروز روز عجیبی بود...به عجیبی سوختن دختر ایزد دریاها! نه اینکه شکایتی داشته باشم،اما هرروز که هر مرد جوان خوش‌چهره ای از یک بانو جوان،با کلوچه های آبی کتک نمی‌خورد که! بگذار از اول برایت بگویم،وقتی کاساندرا مطمئن شد که ذاتا هیچ استعدادی در تیراندازی ندارم راضی شد به دنبال جیره ای برویم و شکم های خالیمان را سیر کنیم.فرزندان دمتر و دیونیسوس همچنان از فاجعه "فرار توت‌فرنگی وار" حسابی دلخور بودند و برادرانم،تراویس و کانر اظهار داشتند که آخرین محموله نوشابه های قاچاقیشان را به "دوقلوهای جکسونِ" قاب کرده اند.نه اینکه نوشابه شکممان را سیر کند،اما قبول کن که میتوانست ذهن‌های تیزمان را برای مدتی از خالی بودن معده‌هایمان دور سازد.به علاوه،من درباره این دوقلوها دقیقا چیزی نمی‌دانستم اما گمان می‌کنم یکی از آنها حدود ۳ یا ۴ بار دنیا را از نابودی کامل نجات داده،بگذریم.این خبر فقط شکم‌های ما را به افسردگی وا نداشت،بلکه قرار ویل سولیس و نیکو دی آنجلو را نیز (که مثل ما خواستار چند قوطی نوشابه بودند)تحت شعاع گذاشت.چیزی که کاساندرا را حتی بیشتر کفری کرد؛خوشبختانه قبل از اینکه رگ غیرت خواهرانه‌اش،برادرهایم را به کشتن دهد،موفق شدم او را کشان‌کشان به بیرون از مغازه خانوادگی‌مان هدایت کنم.به او گفتم که شاید اگر با آنها(جکسون ها)حرف بزنیم راضی شوند حداقل دو تا از قوطی‌های نوشابه‌شان را به ما بدون هیچ چشم داشتی ببخشند.در ابتدا کاساندرا سرش را به نفی تکان داد و اظهار کرد که گویا چاره ای نداریم جز اینکه یک ساعت باقی مانده به ناهار را با تمام مشقت هایش تحمل کنیم،آنجا بود که مجبور شدم به او یاد آوری کنم یک ساعت ۶۰ دقیقه و در نتیجه ۳۶۰۰ ثانیه تمام است که بی درنگ او را راضی به خرید این حماقت کرد.(ممنون پدر!)پس از پرس و جو از منابع معتبری همچون خواهرانم جولیا و آلیس که به طرز مشکوکی جلوی کابین هفائستوس می‌پلیکیدند،فهمیدیم جکسون ها را در حاشیه دریاچه می‌توان یافت هرچند که واقعا در آنجا خبری نبود.سعی کرده بودم پسر خوبی باشم،باور کن تمام تلاشم را کرده بودم!اما واقعا در این کمپ دورگه ای نه فرزندان پوسایدون پیدا می‌شوند و نه هیچ ماده غذایی برای شرایط اضطراری؟بردن کاساندرا به دریاچه نه تنها ایده خوبی نبود،بلکه تا حدی گران تمام شد.چرا که او نمی‌توانست از دید زدن زوج خوشبخت نیکو و ویل چشم بردارد،اقرار میکنم خودم هم کمی مجذوب شده بودم،آنقدر که ناگهان صدای اعتراض شکم خالیم بلند شد و بدنم در طی یک خیانت آرنولدی،مخفیگاهمان را از پشت بوته ها لو داد.پس از آن،با چهره هایی سرخ و خنده هایی ریز،به سختی از دست اسکلت های پسر هادس فرار کردیم.بعد از گذشت چند دقیقه از این تعقیب و گریز لایق و وقتی آدرنالینمان فروکش کرد گرسنگی دوباره بر ما غالب شد،اما خیلی هم بد موقع نبود.چرا که جهش های شتابزده هارپی های آشپزخانه به سمت کابین هفائستوس ما را به تأمل واداشت. در فضای اردوگاه حرف هایی از "انفجار در بال غربی" و "کابین 11" به گوش میرسید.اعتراف میکنم که به خواهرانم حسابی افتخار میکنم.آنجا بود که کاساندرا با دست بر پیشانیش کوبید و گفت:《آرچی!تو هم دیدی؟سه تا بودند!》. راستش ربط تعداد هارپی ها به گندکاری خارق العاده خواهر هایم را درک نمیکردم،پس هاج و واج پرسیدم:《چون سه به دو برتری داره؟》. و کاساندرا یکی از آن نگاه های نور اندر سفهیانه اش را نثارم کرد و دست به سینه شد و گفت:《توی آشپزخونه فقط سه تا هارپی کار میکنن،آچار یونانی! این یعنی آشپزخونه الان خالیه!》. آنجا بود که دودراخمایی‌ام افتاد و حسابی شرمگین شدم،دختر آپولو داشت چنین چیزی را به فرزند ایزد دزدان پیشنهاد میکرد؟چقدر حقیرانه!پس بدون کلمه‌ای اضافی جلو افتادم و گوش‌های سرخم را با بال هایم پوشاندم چون می‌دانستم کاساندرا تا هفته آینده بیخیال آنها نخواهد شد.آشپزخانه نسبت به بقیه کابین‌ها،آلونک کوچکی محسوب می‌شد که فقط کمی از غذاخوری اصلی فاصله داشت.حقیقتا چندباری دیده بودم که خواهر و برادرانم تنبیه می‌شوند تا ظرف‌های بیکران ناهار را بشویند،اما خودم هیچگاه در این مخمصه نیفتاده بودم؛بال هایم را خوب باز کردم و قبل از بازکردن در خوب گوش کردم.صدایی از ورای چوب‌های پوسیده کلبه می آمد،بی صدا به کاساندرا اشاره کردم تا مرا در حالیکه از در وارد میشوم،از پنجره پوشش دهم و در صورت قاراشمیش شدن اوضاع مرا رها کرده و جان خود را نجات دهد...یا حداقل به کمکم بیاید. در را به آرامی بازکردم کردم،من در بازکردن درهای بی صدا تخصص دارم،اما چه کسی فکر می‌کرد این در قراضه در زاویه ۶۰ درجه جیرجیری بکند به بلندای جیغ درختان دودونا؟سر جایم خشکم زد،البته فقط برای یک صدم ثانیه،قیل از اینکه جیغ دیگری بلند شود و رگباری از اشیا گرد و کوچک آبی رنگ و نرمی بر سر صورتم فرود بیاید.
تنها وقتی متوجه ماهیت کلوچه ای این کوچولو های آبی شدم که یکی از آنها از شانس هرمسی ام با دقت فراوانی وارد دهانم شد و پس از گذراندن فکم به بن بست ته حلقم برخورد می‌کند.اعتراف میکنم اگر جلوی خودم را نمیگرفتم تمام آنچه که نخورده بودم را همان جا به یادگار می‌گذاشتم.در چارچوب در روی زمین سرخورده و با صدایی گرفته به سختی نالیدم:《آه،هرمسا!》. و ده فحش یونانی ترکیبی در ذهنم ساختم که عملا مخاطب خاصی نداشت.آنجا بود که کاساندرا به شیوه نینجایی با آرنجش پنجره را شکست و وارد شد.سپس فریاد کشید:《یا کوه المپ!پرپشت گوش دار!》. گاهی آرزو میکنم که یاد بگیرد بهتر است در شرایط اضطراری،بی‌خیال القاب شود. کاساندرا با صداهای عجیبی که احتمالا از فیلم های بروسلی یاد گرفته بود کمانش را به طرز تهدید کننده ای تکان تکان داد اما همان لحظه موجی از آب از ناکجا در صورتش سیلی زد و او را نیز نقش زمین کرد.دختر مومشکی که مطمئنا عامل تمام این این اتفاقات بود نفسش را به طرز دراماتیکی حبس کرد،چشمان سبز آبیش به طرز خطرناکی گشاد شده بود و دور دهانش خرده کلوچه های آبی به جای مانده بود.قدمی به کاساندرا نزدیک شد(بله،البته که پسر سیه چرده ای مثل من را نادیده می‌گیرد!) و تته پته کنان گفت:《المپ من!من واقعا متاسف-》. قیل از اینکه بدانیم آیا متاسف است یا نه،پایش لیز خورد،جیغ دیگری کشید و سعی کرد خودش را نگه دارد اما از شانس جلبکی‌اش،آرنجش را روی سطح داغ قسمت گریل اجاق کوچک آشپزخانه گذاشت.این دفعه زوزه کشید و خودش را روی زمین کنار کاساندرا پرتاب کرد.بالاخره در آشپزخانه سکوت برقرار شد،البته اگر صدای هیس‌هیس‌های دردناک رِین(باران)جکسون را در نظر نمی گرفتیم.در چنین لحظاتی بود که صدای قدقد هارپی ها به گوش رسید(آری،به راستی که هارپی ها قدقد می‌کنند!) و هر سه دریافتیم که وقت زیادی نداریم.به هرحال ما نیمه ایزدیم،ما هرگز وقت نداریم.خودمان را به بدبختی و کشان‌کشان به در پشتی آشپزخانه رساندیم(باز هم بله،البته که این آشپزخانه درپشتی دارد،اما کاساندرا بلک همیشه عاشق ورود های حماسی است...!) و دوان‌دوان وارد جنگل شدیم.یکی خیس،دیگری سوخته و سومی غرق در خرده های کلوچه...آن هم از نوع آبی! دفترچه خاطرات عزیز،امروز یکی از بهترین روزهای کمپ بود! پ.ن:اگر میخواهی بدانی بعد چه اتفاقی افتاد،باید بگویم به ناهار نرسیدیم پ.ن.2:از قرار معلوم،پرسی جکسون همه نوشابه‌ها را به اسم خود و خواهرش برده قربان شما،آرچی چاپلی که گرسنه ماند
یکم طولانی- عوضش حق مطلب ادا شد🦖
با اجازه‌تان ناشناس ها را آغاز میکن-
آنونیموس باز می‌شود!
هدایت شده از anṓnymos
یاخدااا آرچییی رفتم پروفایل باران بانوتونو دیدممم. آقا این دو تا پست‌ها چقدر خوب بودنننن.ولی هنوزم معتقدم کارکتر رین و آرچی خیلی بامزن باهمم یه‌جوری انگار دلقک‌بازیشون همو کامل میکن- ------------------⊰🪽⚚ ꫶˚࿔ پروفایل های باران بانو همیشه لبخند میارن رو لب آدمTT پست هاشو دیدیدیدیدید؟دقیقا،عالی بودن خیلی قلم قشنگی داره این پوسایدون زاده😭 موافقممم‌ کاراکترهای آرچی و رین به طرز تصادفی کنار هم جالب به نظر میان🦖🎸