دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که همچنان چيزي در تو نمینویسم!
فکر کردی که ماجرای "رگبار کلوچهای" همینجا به پایان رسید؟هاها!معلومه که نه!(خب،من دقیقا نمیخندم.اصلا شاید بهتر است بگویم هقهق!)
در واقع بعد از یک راهپیمایی طولانی در جنگل،بالاخره ایستادیم تا نفسی تازه کنیم.
کاساندرا که گونه هایش از شدت فشار سرخ شده بود،موهای خیسش را کنار زد و با صدایی لرزان گفت:《آرچی،حالت خوبه؟》
خوشحالم بالاخره کسی به من هم توجه کرد.من واقعا شایان توجه هستم!
آب دهانم را قورت دادم و با صدای که دست کمی از کشیده شدن ناخن بر تخته سیاه نداشت،پاسخ دادم:《گلوم یکم...میسوزه،فکر کنم زخم شده》
و روی کنده درختی که پر از خزه بود نشستم.کاساندرا آهی کشیده و سرش را تکان داد.رین جکسون،دختر پوسایدون چپچپ نگاهمان کرد و گلویش را مودبانه صاف کرد:《...دست من هم سوخته،آرنجم البته!》
به عنوان متخصص سوختگی،حق اظهار نظر داشتم:《نسوخته،نیمپز شده》
رین مکث کرد و با ناباوری پرسید:《این بهتره یعنی؟》
-صدالبته!
رین که هنوز قانع نشده بود،خواست بحث کند اما وقتی کاساندرا به سمتم آمد و دست هایش را دورگلویم حلقه کرد،بیخیالش شد:《داری باهاش چیکار میکنی؟!》
کاساندرا کمی اخم کرد و فشار دستانش را افزایش داد:《تو همیشه اینقدر پرسر و صدایی؟》
رین قدمی نزدیک شد و تتهپته کنان گفت:《داری...داری خفهاش میکنی!》
خب دور از حقیقت نبود،میتوانستم نزدیک شدن دیوارههای نایام را به يکديگر احساس کنم اما در عین معصومیت ثابت ماندم و کاساندرا را کنار نزدم.
کاساندرا سرش را به طرف او چرخاند:《دارم شفاش میدم!》
راست میگفت،حرارت یافتن دست هایش را حالا حس میکردم.گرم شدن گلویم و نوعی طعم شیرین که در دهانم،مانند شربتی شیرین و داغ پخش میشد اصلا دردناک نبود.
چشمهای سبز اقیانوسی رین دوباره گشاد شد(واقعا میترسم روزی از حدقه دربیایند و جلوی پایم غلت بخورند،آنوقت اگر پرهایم از وحشت ریزش پیدا کنند چه؟) او گفت:《اما..اما دریاچه که هست...یا...یا آمبروسیا...!》
فشار دستان گرم کاساندرا دور گلویم بیشتر شد،گمانم حالا بهتر است نگران حدقه چشمان خودم باشم:《خب...؟اگر آمبروسیا داری چرا خودت استفاده نمیکنی؟》
-چون ندارم!
+پس دیگه حرفی نباشه،اینجا دکتر منم! اوه،ببخشید آرچی...دیگه تموم شد.
به گلوی ترمیم یافته ام دست میکشم و آب دهانم را قورت میدهم،میتوانستم همانجا چهچهه بزنم:《البته،بانوی من!》
کاساندرا دوباره چشمانش را چرخاند(آهآه!چرا همه با چشمهایشان حرف میزنند؟!) و گفت:《آرچی،یکم از آمبروسیای ذخیرهات رو به دختر دریایی بده چون انگار هنوز به نیروی شفابخش من ایمان نداره》.
رین از جا پرید:《من همچین چیزی نگفتم!فقط میخواستم شرایط خودت رو هم در نظر بگیرم!》 و به ظاهر او اشاره کرد.حق هم داشت،مثل این بود که کاساندرا دریادی را در یک آغوش گرم سپرده یا حامی گروهی از موش های آبکشیده باشد.کاساندرا کمی بیشتر سرخ شد:《آه...خب...آره،ممنون...گمون کنم》سپس به سمت من برگشت و با لحنی آمرانه کفت:《آرچی،آمبروسیا!》
ایندفعه من از جا میجهم و پس گردن داغم را مالش دادم:《آه،خب....البته،آمبروسیا...بهش میدم...البته اگر داشتم...آهاهاها...》
و با خندهای عذرخواهانه و خیلی شیک،بحث را جمعبندی میکنم.
کاساندرا که داشت آب موهایش را میگرفت خشکش زد:《وایسا،چی!؟اما تو همین امروز...》
مثل همیشه کمی دیر دودراخماییاش افتاد
-نه چاپل،به من نگو که تو-!
+به استیکس قسم گرسنه بودم!!!
رین که تا آن موقع تنها شاهد بحث ما بود،به سختی توانست خندهاش را نصفه و نیمه قورت دهد:《...تو وقتی گشنته آمبروسیا میخوری؟》
تدافعی پاسخ دادم:《من یک پسر توی سن رشدم و از اون مهمتر یک دورگه!معلومه که آمبروسیا میخورم،آدم گرسنه سنگ هم میخوره!》
-اما اون برای شرایط اضطراری بود!
+چی مهم تر از گشنگی؟
کاساندرا پلک زد،بعد ناامیدانه خندید:《تو غیرممکنی!》
راستش دوست دارم حرفش را تعریف حساب کنم،غیرممکن بودن یعنی خاص بودن و البته که من خاصم!
رین انگشت شستش را به نشانه پیروزی بالا برد:《مشکلی نیست،دریاچه هنوز هست!》
با پرهای پشت گوشم گردنم را باد میزنم:《چرا همش به دریاچه تاکید داری؟》
برای لحظه ای مثل احمق ها نگاهم کرد:《واقعا لازمه توضیح بدم من دختر پوسایدونم؟》
گیج و ویج به کاساندرا خیره میشوم،اصلا درک نمیکردم.او نیز شانه بالا میندازد:《حتما یک چیزی میدونه دیگه...》
وقتی کاساندرا این را میگفت،جای بحث باقی نمیماند.رین جکسون پوست قرمز دستش(که حالا کمکم داشت تاول میزد) را به آرامی لمس کرد.
-بیاید دنبالم،میتونم نشونتون بدم
گویا طاقتش تمام شده بود،پس جلوتر از ما به راه افتاد.
در میانه راه،بی اختیار به ناهار فکر میکنم،ناهاری که حالا نیم ساعت(۳۰ دقیقه تمام!۱۸۰۰ثانیه!)از آن میگذشت و حتی اگر دخترها را راضی میکردم تا با همین ظواهر آراستهمان،راهمان را به سمت پالادیوم غذاخوری کج کنیم،به احتمال زیاد با ظرف های خالی و شکمهای ورم کرده فرزندان آرس مواجه میشدیم که به ما دست تکان میدادند.خوشبختانه توانستم صدای غرولند شکمیام را که دست کمی از صدای وال نداشت(ها!فهمیدید؟) با سوالی به جا و به موقع بپوشانم:《خب...دختر پوسایدون،خواهر قهرمان،قصه گوی شبهای کمپ و حالا...دزد کلوچههای آشپزخونه؟همه فنحریفی ها》
گونه های رین جکسون به رنگ ماهیگلی درآمد:《ببین،چاپل...》مکث کرد:《یعنی...آرچی،درک میکنم که چنین عنوانی در کابینتون احتملا افتخار بزرگی محسوب بشه و شاید حتی بابتش رقابت و مدال هم داشته باشید؛ولی باور کن،در دنیای واقعی نسبت دادن "دزد" به افراد اصلا شایسته نیست...》
سیخ شدن پرهایم پشت گوشم را احساس میکنم:《هی!این منصفانه نیست،تو داری در لایه های ادب خودت رو مخفی میکنی تا از جواب دادن طفره بری!》
کاساندرا به طرز شایستهای خرناس کشید:《حق با اون،آرچی...ادبه که اولویته》
با(اندکی) حرص بالبال میزنم:《بله البته،ممنون مامان!》
خندیدند(آه،ایزدان را شکر حداقل در این مورد همنظر بودند) و مابقی راه را در سکوت پیمودیم.وقتی به فاصله ۵ متری دریاچه رسیدیم،رین جکسون درنگ نکرد.به طرف دریاچه دوید،در هوا جهید و با زانوهایی که در آغوش گرفته بود،مثل یک توپ در آب شیرجه زد...
دفترچه خاطرات عزیز،من را قضاوت نکن،طبیعتا حق مسلم من بود که به عنوان تنها فرد خشک این جمع،از کاساندرا به عنوان سپر انسانی استفاده کنم!
اگر خدای ناکرده آب شور دریاچه موجب خشک شدن پوست لطیف صورتم میشد چه؟اگر پرهایم به آن حساسیت نشان میداد چه؟
یعنی باید آن همه مراقبت های پوستی و پری را به خاطر دوستی فدا میکردم؟
مطمئنم کاساندرا هم راضی به چنین چیزی نبود!
همانطور که زیرلبی میخندیدم از پشت کاساندرا بیرون آمدم و سوتی کشیدم:《یک شیرجه بینقص》
کاساندرا که چندان از خیس شدن دوباره خوشحال نبود،زیرلب فحشی راجب "خیس شدن" و "دلفین ها" داد،که آبروی جامعه پزشکی را به تار مویی بند کرد.سپس غرولندکنان گفت:《خب؟الان خوب شد یعنی؟》
شانهای بالا انداخته و سنگی را در آب پرت میکنم.سنگ قبل از فرو رفتن در آب،۷ بار سطح دریاچه را لمس کرد.چند دقیقه گذشت و درست وقتی ابرمغز هرمسیام داشت پایانبندی سخنرانیام در مراسم تشییع پیکر این نیلوفر پرپرشده را تنظیم میکرد،رین جکسون با شور و شعفی خالص از زیر آب بیرون پرید و بافت کلفت موهای تیره اش را در هوا رقصاند.
نتوانستم صدای پوزخند زدنم را بپوشانم(آه،من چقدر بیادبم!):《دالی موشه...!》سپس به زخم دستش اشاره کردم که حالا به طرز قابل توجهی کمرنگ تر شده بود:《...بهتر به نظر میرسه》
رین سرش را تکان و دستش را برانداز کرد:《...آب دریاچه خیلی شور نیست،ولی آره!خیلی بهترم》
نیازی نبود بگوید، میتوانستم از همینجا هم برق زدن لپهایش را به وضوح ببینم.کاساندرا هنوز کمی دلخور به نظر میرسسد:《میبینی؟این شیوه درمانی حتی معتبر هم نیست!پس سوگند بقراط چی؟》
خندان گفتم:《بیخیال،نور تابانم!یک وقت هایی کمیت مهمتر از کیفیته》
سپس وارد آب شدم تا از نزدیک ساعد دست رین را بهتر ببینم،دیگر زبر و تاولی نبود:《رفیق!عالی به نظر میرسه،منم یکی از اینا میخوام!》
رین دست دیگرش را به کمر زد:《فقط کابین سه حق استفاده از چنین مزیتی رو داره》
-یعنی اگر پات کنده بشه،روش آب بریزیم یک پای جدید در میاری؟
رین مکث کرد:《خب،تا حالا امتحانش نکردم...》
کاساندرا که بالاخره کمی مجذوب بحث شده بود گفت:《ولی غیرقابل آزمایش هم نیست!》
در آب لگد زدم:《...لعنتی،دقیقا!حتی اگر جواب هم نده کاساندرا بلده درستش کنه!هفته پیش شست پای منو بهم برگردوند!》
کاساندرا با غرور لبخند زد:《مایه افتخاره!رین،نظر تو چیه؟》
رین سردرگم به نظر میرسید.حق داشت،همه چیز داشت خیلی سریع پیش میرفت.بله...حتی من هم متوجه این موضوع بودم.اما رین اصلا مخالف به نظر نمیآمد:《خب من زیاد موافق قسمت دردناکش نیستم،اما در راه علم هرگونه فداکاری پسندیده است!》و دستانش را برهم کوبید.
دختر باهوش،واقعا با درک و شعور است.
پنج دقیقه بعد،رین بر روی صخرهای در نزدیکی دریاچه نشسته بود(تاکید میکنم،نزدیک دریاچه!این کار را در خانه امتحان نکنید بچهها)،کاساندرا پایش را ثابت نگه داشته بود و ستون باریکی از آب دریاچه داشت شمشیری از جنس آب را به من تعارف میکرد.:《وایسا،کسی به من نگفت قراره من این کار رو انجام بدم!》
کاساندرا نگاهی جدی انداخت:《آچار یونانی،من به عنوان نیروی حاضر در صحنه باید دستم خالی باشه؛نکنه انتظار داشتی خودش انجامش بده؟》
شرایط را کمی میسنجم و با تردید پاسخ میدهم:《خب غیرممکن هم نیست...》
رین سرش را کمی کج کرد:《هی،همین که حاضر به انجام اینکار شدم خودش یک فداکاری بزرگه!این پیشنهاد خودت بود!》
خواستم بگویم که من اصولا یکایدهپرداز بی عملم که گاهی اوقات نمیتوانم دهان گشادم را ببندم،اما در گذشتههایی دور فردی به من آموخته بود که بهتر است شخصیت خودم را دربرابر دوستانم هم بزرگ نگه دارم!
پس با اکراه شمشیر را در دست گرفتم:《ایی!خیسه!》
رین پوزخند زد:《البته که خیسه،یک نمونه آبساز از ریپتاید پرسیه،ولی شک نکن،این تیزترین شمشیریه که میتونی این دور و اطراف پیدا کنی》
دفترچه خاطرات عزیز،تنها چیزی که من درباره آن شک ندارم،این است که تا مدتی دورِ نزدیک شدن به مواد مایع و مرطوب را خط میکشم.حتی اگر به این معنی باشد که از دوش شبانهام بگذرم!
شمشیر را بالای سرم بردم:《خیلی خب،با سه شماره...بعدش هم کاساندرا هلت میده توی آب ؛اگر نظریمون جواب نداد ،خودش دست به کار میشه》
کاساندرا با بی قراری پایش را به زمین کوباند:《آرچی،خودم بودم که اینها رو بهت گفتم!》
-هی،فقط یادآوری کردم!
رین گفت:《حتی عروس دریایی هم قدرت حافظه داره،زود باش انجامش بده،آرچی!
آرچی اینکار را بکن،آرچی آن کار را بکن،آرچی،چنین کاری نکن!
فکر کنم بتوانم از دیگر فرزندان آپولو بخواهم چنین شعری را در وصف حال و روزم بسرایند.اما فعلا اینجا پایی است برای قطع شدن.
شمشیر را بالاتر نگه میدارم:《باشه بابا،آه...به نام هرمس...سه...دو...ی-》آه،دفتر نداشته عزیزم...دوست داشتم بگویم در اقدامی شجاعانه شمشیر را فرود آورده و بعد با دلاوری هردو دختر را در آب هل میدهم تا روند کمکهای احتمالی را تسریع داده باشم.اما وقتی یک قوطی سنگین و سرد کوچک دقیقا در دماغم کوبیده شد،تنها عمل شایستهای که از من سر زد،جیغی بود که از دهانم خارج شد و اشکی که از گونه های فرو ریخت و با خون دماغ له شدهام درآمیخته شد.روی زمین ولو شدم و شمشیر از دستم رها شد.اما این آخر ماجرا نبود.صدایی نعره کشید:《رین!اوه،المپ من!رین!!!》
و بعد طنابی خیس(لعنت!باز هم آب جامد!) به دور مچ پایم حلقه شد.جسورانه جیغ کشیدم و سعی کردم به زمین بچسبم.ناخن های عزیزم که همین هفته پیش در کابین آفرودیت مانیکور کرده بودم،مثل فیلمهای ترسناک بر زمین خراشهای بی فایدهای برجای گذاشتند و قبل از اینکه بتوانم به موهای کاساندرا چنگ بزنم،بین زمین و هوا معلق بودم و صورت آفتاب سوخته پسرانهای با چشمان سبزآبی آشنا،رو به رویم بود:《داشتی چه غلطی میکردی؟!》
رین و کاساندرا با هم فریاد کشیدند و سعی کردند به کمکم بشتابند(چنین است قدرت دوستی ما!) اما چون بیش از حد مشتاق بودند ،سرهایشان مثل دو بوفالوی کور،برهم کوبیده شد.با صدایی تو دماغی و اشکهایی که داشتند از پیشانی ام بین موهایم راه پیدا میکردند،شرافتمندانه التماس میکنم:《رفیق...رفیق،رفیق،رفیق!!قسم میخورم میتونم توضیح-》
اما پرسی جکسون،قهرمان کمپ،نجاتدهنده المپ، و فردی که تقریبا به مقام ایزدی دست یافته بود،اصلا حال و حوصله یک جلسه مذاکره شیک به همراه شکلات داغ را نداشت.پس به کمک آب دریاچه(ای خائن!)،بنده شخیص را چندین و چند بار در آب فرو کرد.
نزدیک به دفعه پنجم بود که جملات شکسته بسته رین به گوشمان رسید که چیزی درباره کلوچههای آبی و دانش بلغور میکرد.مرا سرزنش نکن!
تو هرگز مورد هجوم پسر غیور پوسایدون قرار نگرفتی،من در آن لحظه هیچچیز نمیفهمیدم جز اینکه دماغم مثل بادمجان ورم کرده و نیمی از دید چشمانم را گرفته بود و دندانهای آسیایم که به طرز مشکوکی انعطافپذیر شده بودند.
دوست ندارم زیاد وارد جزئیات شوم،اما افکار غیرقابل توصیفی چون "ماهیت پنیری ماه" و نظریه "شامپانزهای" در ذهنم نقش میبست که نمیگذاشت بفهمم واقعا چه اتفاقی افتاد.پس دوست دارم بحث را همینجا ببندم و به تو بگویم که امروز واقعا درس های ارزشمندی یاد گرفتم که دوست دارم با تو هم به اشتراک بگذارم:
1_فرزندان پوسایدون دستهای سنگین و خشم های دردناکی دارند
2_ دندان آسیای شکسته از ده چاقو در خنجر دردناک تر است
قربان شما،آرچی چاپل که هنوز هم زیباست(حتی با دماغ بادمجانی!)
#Archairy