شما رو نمیدونم،اما بنده عاشق قسمتهاییم که ایزدان epic یکدفعه لهجه British میگیرن🙏
(Specially my dear Circe🌟)
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که با سرسختی در تو چیزی نمینویسم!
در طی روزهای سکونتم در کمپ دورگه،به این نتیجه رسیدم که داشتن یک روز عادی و بیحاشیه در چنین مکانی از محالات ممکن است.
اینجا عملا دیوانهخانه است! بهترین جایی که میتوانید در تمام جهان پیدا کنید!(البته بعد از پارک ژوراسیک ودیزنیلند...به گمانم)
هرلحظه امکان دارد به طرز مضحکی بمیرید،هرروز حداقل یکی از اندامهای بدنتان را از دست میدهید و بعد به لطف کابین هفت،دوباره در میآورید.
هرچند وقت یکبار به لطف فرزندان آفرودیت یک شکست عشقی تراژدیک را تجربه میکنید(لطفا نپرس) و خوابهای شیرینی را در کلبه هیپنوس خواهید داشت (البته اگر از نزاع های فرزندان آرس،نایک و نمسیس زنده برگردید!).
اینجاست که میخواهم خردمندانهترین نصیحتی را که در عمر کوتاه خودم بر زبان آورده ام،به تو بگویم:هرگز،به هیچوجه،و هیچموقع،در مسابقات ارابهرانی به ترکیب برادر کوچکتر و مربایتوتفرنگی اعتماد نکن،اصلا عاقبت خوبی ندارد!
همه چیز از صبح آن روز شروع شد،وقتی من و رین،به پشت بوتههای توتفرنگی،پناه برده بودیم(باشد!قایم شده بودیم!) تا چالش "معلوم است که میتوانم ۱۲۰ توتفرنگی را در دهانم جا بدهم،احمق!" را به سرانجام برسانیم.
راستش عنوان چالش کمی گیج کننده است،چون قسم میخورم هنگام جایگذاری توتفرنگی هشتاد و ششم در دهانم صدای تیلیکتیلیک استخوان فکم را شنیدم.رین پرسید:《تسلیم میشی یا نه؟》 و توتفرنگی بعدی را به دهانم نزدیک کرد.در حالیکه احساس میکردم لپهایم در شرف پارگی است،سرم را تکان دادم:《هَهِز!》(به عنوان پسر ایزد ارتباطات و زبان،مفتخرم جمله ام را برایتان ترجمه کنم،من گفتم:《هرگز!》)
رین که حتی تلاش نمیکرد لبخند شیطانیاش را مخفی کند،توت فرنگی ۸۷ام را در دهانم چپاند:《هرجور که مایلی》
کمی بعد و درست وقتی که احساس میکردم هرلحظه امکان دارد توت فرنگی ها از دماغ و گوشهایم به بیرون شلیک شوند،موجودی پرجنب و جوش و پرسروصدا از پشت بوتههای توت فرنگی بیرون پرید:《بچه ها!》
رین وحشتزده نفسش را حبس کرد و کاملا اتفاقی دستش را تا آرنج در حلقم برد تا توت فرنگی بعدی را جایگذاری کند:《کاساندرا!》
عوق میزنم(به من حق دهید،نمیتوانم همیشه بی نقص بمانم!) و در یک واکنش دفاعی بی نقص،دقیقا دوازده توتفرنگی را به صورت رگباری به سمت کاساندرا از دهانم پرتاب میکنم،مهارت دفاعی خوبی بود.متاسفانه کاساندرا جاخالی داد:《هی!حواست کجاست!؟》
با وجود واکنش اندک ناخوشایند کاساندرا،رین دست هایش را بر هم کوبید:《باختی چاپل!رد کن بیاد،پسرخوب!》
ما بقی توتفرنگی ها را از دهانم به خاک منتقل میکنم،بیلیاقتهای خالخالی قرمز!
-اه،امیدوارم گمشون کنی!
و قرص های مکعبی درخشان را کف دستش میگذارم.کاسامدرا سرش را کمی کج میکند:《اونا چیه؟》
رین با لبخندی که تا لاله گوشهایش امتداد میافت،یکی از قرص های نازنینم را در دهانش گذاشت:《نکتار جامد!به طرز احمقانهای ایده خوبی بود،آرچی خودش درستشون کرده》
غرغر میکنم:《بله،و نمونه هاش خیلی محدود بود!》
رین یکدانه دیگر را در دهانش انداخت:《واسه همینه که خوبه》
کاساندرا دست هایش را در هوا بالا برد:《بچه ها!این چیز ها اصلا مهم نیست...حدس بزنین چی شده!!》
من و رین همزمان پاسخ دادیم:《ویل و نیکو؟》
کاساندرا سرخ شد:《خب...نه یعنی آره...اما این چیزی نیست که میخواستم بگم!کایرون یک رویداد دیگه برگذار کرده!مسابقات ارابهرانی!》
برای لحظهای تمایلم به کشیدن موهای رین از بین رفت:《وایسا،چیچیرانی!؟》
کاساندرا که حالا روی نوک پنجههایش بالا و پایین میشد با شوروشعف پاسخ داده:《ارابه!ارابه آرچی!دقیقا مثل گلادیاتور های قدیم!》
رین از جای جهید:《واقعا؟اینکه خیلی مرواریدواره!》
(زیاد گیج نشوید،فکر کنم داشتن کلمات ترکیبی غیرعادی یکی دیگر از حقوق فرزندان پوسایدون باشد)
کاساندرا طوری سرش را تکان داد که انگار ولتاژ های زئوس او را مورد مرحمت قرار داده اند:《دقیقا!میتونیم خودمون ارابه مون رو بسازیم و تزئین کنیم،مثلا رینگ چرخهاش رو شبیه به خورشید بسازیم!》
-و اهرم ترمز رو شبیه به نیزهسهسر دربیاریم!
+میتونیم از صورت پدر من یک سپر جلو برای ارابه بسازیم
-اما اگر خراش برداره...؟
+حق باتوعه خراش برمیداره...اما این هیچچیز ارزشهای آپولو کم نمیکنه!
-آره!
+آره!
-آره!!!
سرفه میکنم:《دخترها،درخترها...علاوه بر ظاهر باید به تکنیکهای حملهامون هم فکر کنیم...به علاوه،کیه که از کادوسئوس هرمس بدش بیاد،من میگم-》
با دیدن چهره گناهآلود کاساندرا و رین مکث میکنم:《...چیه؟》
به گونه هایم دست میکشم که مبادا واقعا ترکیده باشد.رین ایستاد و شلوارش را از خاک زمین تکاند:《خب...ببین آرچی...اصولا...》
ادامه حرفش را میخورد و با آرنج به پهلوی کاساندرا ضربه میزند.کاساندرا چهرهاش را در هم میکشد:《آخ،دردم اومد!》
رین برایش چشم و ابرو میکشد و به من اشاره میکند.اوه نه،این نگاه را میشناسم...از جا میپرم:《وایسا،نکنه برای کلایو اتفاقی افتاده؟میدونستم نباید به کانر بسپارمش،ای وای من،کلایو!》
کلایو،لاکپشتی بود که از کنار آبگیر پیدا کرده بودم.
پسرخوانده و احتمالا وارثم در آینده(البته اگر وینستون روباهه،بیشتر از این در قلبم جای نگیرد(به کاساندرا نگویید)).
مویهزنان و نالهکنان،به راه میفتم که کاساندرا به دستم چنگ میزند:《نه،آچار قراضه!...توی مسابقات ارابهرانی حداکثر تعداد همگروهی ها دونفره!》
از جای میایستم:《وایسا...چی؟دوتا؟اما ما که...سه تاییم!》
کاساندرا صبورانه سر تکان میدهد:《...یکیمون باید همگروهی پیدا کنه،یکی دیگه》
درک نمیکردم،اگر منظورش من بودم پس چرا میگفت ما؟
دقیقه ای سکوت میکنم و بعد با پرهای پشت گوشم هوا را باد میزنم:《اوه،آره...گرفتم》و سپس به سمت رین میچرخم:《متاسفم رین،ولی فکر کنم داداشت منتظرته》
رین شگفتزده میشود:《چی؟نه!پرسی امروز اصلا کمپ نیست...یک سری کار داشت که باید میرفت...》آه کشیدم،ایزدان!چرا من؟:《باشه...اشکالی نداره...کاساندرا،به نظر میرسه تو باید خودتو فدا کنی...این کار رو میکنی دوست تابانم؟》
کاساندرا دست به سینه میشود:《اینقدر پررو نباش،البته که نه!》
دست هایم را بلند میکنم:《خب،انگار نمیتونیم شرکت کنیم،چون ما سه نفریم،چقدر حیف!》
رین ابروهایش را بالا میندازد:《هنوز یک گزینه دیگه داریم آرچی》
-البته که نه
+البته که آره
میخندم و سرم را تکان میدهم:《اوه رین،میدونم که خودت هم میدونی ما سه تا مثل یک مثلثیم،مثل کوه،مثلث برمودا!جدایی ناپذیر و سرسخت!چون ما-》
...
دفترچه خاطرات عزیز!
به نظر میرسد تیم دختران من اصلا به سخنرانیهای ارزشمند سرگروه خبرهشان علاقهای ندارد...
قربان شما،آرچی چاپلی که از سوی همراهانش وقیحانه ترک شد(واهواه!)
#Archairy