ادامه حرفش را میخورد و با آرنج به پهلوی کاساندرا ضربه میزند.کاساندرا چهرهاش را در هم میکشد:《آخ،دردم اومد!》
رین برایش چشم و ابرو میکشد و به من اشاره میکند.اوه نه،این نگاه را میشناسم...از جا میپرم:《وایسا،نکنه برای کلایو اتفاقی افتاده؟میدونستم نباید به کانر بسپارمش،ای وای من،کلایو!》
کلایو،لاکپشتی بود که از کنار آبگیر پیدا کرده بودم.
پسرخوانده و احتمالا وارثم در آینده(البته اگر وینستون روباهه،بیشتر از این در قلبم جای نگیرد(به کاساندرا نگویید)).
مویهزنان و نالهکنان،به راه میفتم که کاساندرا به دستم چنگ میزند:《نه،آچار قراضه!...توی مسابقات ارابهرانی حداکثر تعداد همگروهی ها دونفره!》
از جای میایستم:《وایسا...چی؟دوتا؟اما ما که...سه تاییم!》
کاساندرا صبورانه سر تکان میدهد:《...یکیمون باید همگروهی پیدا کنه،یکی دیگه》
درک نمیکردم،اگر منظورش من بودم پس چرا میگفت ما؟
دقیقه ای سکوت میکنم و بعد با پرهای پشت گوشم هوا را باد میزنم:《اوه،آره...گرفتم》و سپس به سمت رین میچرخم:《متاسفم رین،ولی فکر کنم داداشت منتظرته》
رین شگفتزده میشود:《چی؟نه!پرسی امروز اصلا کمپ نیست...یک سری کار داشت که باید میرفت...》آه کشیدم،ایزدان!چرا من؟:《باشه...اشکالی نداره...کاساندرا،به نظر میرسه تو باید خودتو فدا کنی...این کار رو میکنی دوست تابانم؟》
کاساندرا دست به سینه میشود:《اینقدر پررو نباش،البته که نه!》
دست هایم را بلند میکنم:《خب،انگار نمیتونیم شرکت کنیم،چون ما سه نفریم،چقدر حیف!》
رین ابروهایش را بالا میندازد:《هنوز یک گزینه دیگه داریم آرچی》
-البته که نه
+البته که آره
میخندم و سرم را تکان میدهم:《اوه رین،میدونم که خودت هم میدونی ما سه تا مثل یک مثلثیم،مثل کوه،مثلث برمودا!جدایی ناپذیر و سرسخت!چون ما-》
...
دفترچه خاطرات عزیز!
به نظر میرسد تیم دختران من اصلا به سخنرانیهای ارزشمند سرگروه خبرهشان علاقهای ندارد...
قربان شما،آرچی چاپلی که از سوی همراهانش وقیحانه ترک شد(واهواه!)
#Archairy