1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_قدرت در شخصیت پردازی دراکو جوریه که؛
._@witch_writer ✧°
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_این یه نقاشی ساده است... پس چرا گریه؟ #Draco
._@witch_writer ✧°
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توی خوابگاه گروهم نشستم کتاب میخونم و برجک روبه رویی هاگوارتز رو تماشا میکنم🥲✨
#سناریو
@witch_writer"
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_وای خدا قطارررر هاگوارتز 😭✨اونم از این نوع مینیاتوریش...
@witch_writer"
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معجون بسازیم😌🍾
@witch_writer"
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنباکس لپ لپ معـــــــجون سازی😭✨
چرا تو ایران ازینا نیست؟ 😐✨
@witch_writer"
هدایت شده از #دفترچه_خآطرات_𝐼𝑑𝑜𝑛𝑎
#سناریو
من شانزده ساله هستم، برای همین به عنوان اولین حضورم در هاگوارتز، برای بقیه کمی قابل درک است. این اولین سالی است که پا به هاگوارتز گذاشته ام. پیش از آن هم هیچ سابقه ی تحصیل و آموزش دروس جادویی را نداشته ام. به گونه ای ماگلم، ولی نه کاملا ماگل...
همیشه می توانستم، انرژی عجیبی را از سوی پدرم دریافت کنم. او نویسنده است...
پس احتمالا ممکن است که جادوگر پنهانی در دنیای ماگلی باشد.
وقتی پرفسور دامبلدور نامه ام را با یک جغد چاق و تنبل به نام گَبی فرستاد. اولش کاملا حیرت زده بودم و مدام پلک می زدم تا متوجه شوم دچار توهم یا چیزی مثل اسکیزوفرنی نشده ام...
اما حقیقت داشت. من باید به هاگوارتز می رفتم و به سوال هایی پاسخ می دادم، سوال هایی در رابطه با دفتر ادبیات ام...
کمی عجیب بود، اما در ادامه نامه با نگرانی پیش رفت: فقط به چند مورد از سوال ها که از پاسخشان اطمینان داری، پاسخ بده...
شرایط آنچنان هم وخیم نیست، دخترم! اما به خانواده ات بگو که به اردوی پارک جنگلی مدرسه تان می روی...
می دانم در دردسر افتادم... ـ
می دانم که نمی دانید من که تنها یک ماگل از دنیا بی خبر هستم چگونه آن ها از وجودم با خبرند(در سناریو های بعدی متوجه میشید*)
حالا در هاگوارتز هستم. قلعه ای پر شکوه با برجک های متعدد و یک برج بزرگ و طویل سربه فلک کشیده...
بدون هیچ مراسم خاصی کلاه گروهبندی مرا به گروه............ فرستاد.
و باید چند روزی را دوام بیاورم...
در وقت ناهار، احساس بدی دارم، انگار نگاهی نافذ روی تنم نشسته و دارد تنم را سوراخ می کند.
اهمیت نمی دهم و با همان حس انزجار و کلافگی غذایم را می بلعم..
از سالن خارج میشوم، سعی دارم به خلوت ترین راهروهای ممکن بروم...
صدای پایی تعقیبم. میکند.
همه جا خلوت است. جز چند روح سرگردان مثل نیک بی سر، کس دیگری نیست...
اما صدای پا نزدیک می شود. سرم را بر میگردانم، نگاهش میکنم... اوهم نگاهم میکند و در عین حال پوزخندی از روی تکبر بر لب دارد.
زیباست، فوق العاده زیبا، نمی توانم انکارش کنم. ـ
موهای بلوند کمی مجعد که چند تار از آن روی پیشانی اش ریخته است. چشمان صاف و زلال به رنگ سیاره اورانوس...
و نگاهی برافروخته و مرموز که روی من قفل شده است.
زبان بدنش منتقل کننده کاریزمای مقتدرانه است. پاهایش به اندازه عرض شانه ها باز و دست هایش در جیب ردایش است.
از او خوشم می آید، ولی در عین حال می ترسم...
بی مقدمه می پرسد:« اینجا چیکار می کنی؟»
صدایش همانند چشمانش سرد و بی روح است...
نوشته ای از: آدونا
ــــ
کپی و نشر غیر مجاز است.
ـ_ @witch_writer ✧°'
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ داخل کوپه دارم از پنجره نگاه میکنم و هر لحظه منتظرم، قلعه هاگوارتز رو مقابلم ببینم:)))) ✨🦉
وایببببب این ویدیوووو🛐
@witch_writer"
🪐_"اگه پاترهدی یا نویسنده ای یا کتابخون هستی و عاشق وایب جادویی و کلاسیک با طعم جنگل هستی؛ ایــــــــــنــــــجا برای توست:))) "...✨🦉