eitaa logo
تو فقط لیلی باش... 💚
1.7هزار دنبال‌کننده
215 عکس
86 ویدیو
2 فایل
ـ✨﷽✨ـ 📗داستان واقعی و جذاب زندگی رضوان بانو💜 🌺جهاد زیبای من در خاکریزی به نام خانه، برای فتح الفتوحی به عظمت "لتسکنوا الیها"🌺 📈 ادمین تبلیغات 🏡کانال های دیگر ما @Zendegi_Bakhsh @RezgheSoty پیام ناشناس به ما: https://gkite.ir/es/9700924
مشاهده در ایتا
دانلود
💚بسم الله الرحمن الرحیم💚 ✿ تو فقط لیلی باش ܓ✿ و سپاهیان آسمانها و زمین از آن خداست... ۱. از وقتی آقا اون بیانات رو در جمع بانوان فرهیخته  فرمودند، حس کردم دیگه حجت برام تموم شده و دیگه جای هیچ چون چرایی نیست. متن صحبتشون ( که لینکش رو هم گوشه وبلاگ گذاشته ام)  رو پرینت گرفتم و مثل جزوه کلیدی یک امتحان سرنوشت ساز، زیر نکات مهمش خط کشیده ام ...  تازه از بس این روزها وقت و بی وقت بهش نگاه کرده ام، بعضی از عبارتهاش رو از حفظ شده ام. هفته پیش که خونه مامان اینها بودیم، پشت میز آشپزخونه نشسته بودم و داشتم سالاد درست میکردم، که دیدم مامان دارن روی میز رو دستمال میکشن و هی دستشون از جلوی من رد میشد ... نمیدونم چی شد که یهو یاد اون بخش از صحبت اقا افتادم که فرمودند : بايد كارى بكنيم كه بچّه‌ها دست مادر را حتماً ببوسند؛ اسلام دنبال اين است. كما اينكه در خانواده‌هاى مذهبى‌تر و اخلاقى‌تر و نزديك‌تر به مفاهيم مذهبى، اينها مشاهد ميشود. فرزندان خانواده نسبت به مادر تكريم داشته باشند ... اونوقت بی معطلی دست مامان رو گرفتم و با تمام وجودم بوسیدم ... دلم میخواست با این بوسه همه محبتی که بهشون داشتم و همه سپاس و قدردانی که بابت اینهمه خوبیهاشون در   دلم بود رو به وجودشون منتقل کنم ... مامان اول چند لحظه جا خوردن و بعد یهو حالشون منقلب شد و اونقدر محکم بغلم کردند که تا اون روز سابقه نداشت ... نمیدونید اون آغوش گرم چه انرژی رو به وجودم تزریق کرد . چقدر حالم رو جا آورد ... تمام اون روز مامان یه جور خاصی سرحال بودن، چون انگار حس کرده بودن که زحمات یک عمرشون هدر نرفته و یکی هست که تا این حد قدرشناس اون محبتهاست ... راستش من یک کمی بهشون حسودیم میشد. چون هیچوقت بچه های خودم باهام این رفتار رو نکرده بودند که ببینم چه مزه ای هست و چه حالی داره ... اما زود این فکر رو از سرم بیرون کردم که بیخود از اون طفلک ها توقع نداشته باش. آخه سن اونها سنی نیست که بشه ازشون این توقعات رو داشت ... این گذشت تا چند روز قبل نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم که یهو دیدم خانوم کوچولو اومد کنارم نشست. فکر کردم همینطور دوست داشته پیشم باشه، اما بعد یهو دیدم با یک حرکت سریع خم شد و دستم رو که روی مبل بود بوسید ... نمیدونید چه حالی شدم. من هم مثل مامان ناخودآگاه تا جایی که میتونستم محکم بغلش کردم و بوسیدمش ... و این بار میدونستم که اون چه حال خوبی داره ... همون حال خوبی که من در آغوش مادرم داشتم ... اما یک چیز برام خیلی عجیب بود. موقعی که من دست مامان رو بوسیدم، خانوم کوچولو توی اتاق پیش بابای نازنینم بود و اصلا این صحنه رو ندید ... نمیدونم از کجا به ذهنش رسید که این کار رو بکنه ... ***   ۲. دیروز میخواستم نهار کباب تابه ای درست کنم، اما وقتی رفتم خرید برای خریدن سبزی خوردن و کاهو و مخلفات دیگه، دیدم ای واااای سبزی فروشیمون غوره آورده است، غوره ای! ... یادم اومد که همسرجان به شدت عاشق مسما بادمجون هست. و یادم اومد که یه حدیثی داریم که اگه زن یه چیزی یا غذایی که همسرش دوست داشته باشه براش آماده کنه و بهش بده، کلللللی ثواب میکنه و خوشبحالش میشه ( راستش اون موقع هرچی فکر کردم، حدیثش یادم نیومد. الان هم هرچی گشتم پیداش نکردم. اما مطمئنم همچین حدیثی داریم. قابل توجه دوستانی که به حافظه حدیثی من زیادی لطف دارن! ;o) ) ... این بود تصمیم گرفتم هم خوش‌بحال همسرجان بشه و هم به تبعش خوش‌بحال من! در یک اقدام ضربتی یه خوشه غوره خریدم و دو تا هم از اون بادمجون تپلی های دلمه ای.   ( این سبزی فروشی دم خونه ما خیلی شیکان هست و مثل این مغازه های خارجی میشه آدم از هر چیز هر چندتا که میخواد برداره و لازم نیست حتماً کیلویی خرید کرد.) ... بعد هم بدو بدو اومدم خونه و به خانوم خانوما گفتم به دادم برسه که فقط یک ساعت و نیم وقت داشتیم برای آماده کردن غذایی که هیچیش آماده نبود! ... خلاصه مرغ رو برای اینکه زودتر بپزه به تکه های کوچیکتر تقسیم کردم، و به روش شمالیها اول همراه پیاز داغ تفت دادم و بعد اب کتری که جوش اومده بود رو بهش اضافه کردم و گذاشتم بپزه. دیگه نفهمیدم در این فرصت چطوری سبزیها رو پاک کردم و بادمجون سرخ کردم و برنج گذاشتم و ... این وسط یهو صدای ایستادن آسانسور توی طبقه مون اومد. دلم برای همسایه بغلی سوخت که توی همچین ساعتی همسرش اومده، اما یهویی صدای زنگ واحد خودمون اومد و خانوم کوچولو شیرجه زد طرف در ... بعله همسرجان یه ۲۰ دقیقه ای زودتر تشریف آورده بود و من هنوز سبزیها رو نشسته بودم! (بخش_اول) 💞تو فقط لیلی باش💞 🆔 @WomanArt
🔰🔰🔰🔰 (بخش دوم) همینطوری مبهوت مونده بودم. نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. دوست داشتم وقتی میاد غذا آماده باشه و یهویی سورپرایز بشه، نه اینکه وسط اون هاگیر واگیر از راه برسه!   ... ولی هر طوری بود خودم رو جمع و جور کردم و گفتم چه خوب که زود اومدی! ... و همسرجان در جواب چیزی گفت که برام خیلی عجیب بود : خودمم نمیدونم چرا زود اومدم ؟ نمی دونم چرا حس کردم اینجا یه خبرای خوبی هست! وقتی فهمید نهار چی داریم از شادی چشمهاش برق زد و بعدش نمیدونم چی شد که یهو دیدم داره با خانوم کوچولو قایم موشک بازی میکنه. کاری که هیچوقت تا حالا نکرده بود ... نه که باهاش بازی نکنه، نه اتفاقا با هم زیاد بازی میکنند. اما چون همسرجان همیشه خسته هست، بازیهاشون بازیهای بی تحرک، مثل لگو بازی یا نقاشی و ... هست ... اما همسرجان اونقدر انرژی داشت که داشت با تحرک فراوان با خانوم کوچولو قایم موشک بازی میکرد و من و خانوم خانوما هم خیلی سعی میکردیم نامردی نکنیم و جاهایی که با مهارت تمام برای قایم شدن پیدا میکرد   رو به خانوم کوچولو لو ندیم! به محض اینکه سالاد درست کردن خانوم خانوما تموم شد و رفت توی اتاق پیش بقیه و با اونها سرگرم بازی شد ، من همونجا پشت کابیتها و روی فرش آشپزخونه سر به سجده شکر گذاشتم و خدا رو شکر کردم بابت این حس خوبی که در خانواده ی کوچیکمون جاری شده. از خدا تشکر کردم، که بابت نیت خیر من و سختی که به جون خریدم تا همسرجان رو خوشحالم کنم، اون هم اون حس زیبا رو به دلش انداخت و به سمت خونه کشوندش تا این لحظات زیبا خلق بشه ... واقعا که قلبها فقط و فقط در اختیار خداست ... و اینکه فهمیدم اگه من لیلی باشم، و اگه جهادم رو درست انجام بدم، سودش فقط مال خودم نیست، بلکه بچه هایی که اینقدر دوستشون دارم هم در نتیجه زیبای اون سهیم هستند و ازش لذت میبرند، و در واقع من با یک تیر دو نشون میزنم ... **** وقتی ۱ و ۲ و چندتا ماجرای دیگه از این دست که این روزها برام پیش اومده رو کنار هم میذارم، به این نتیجه میرسم که ما تنها نیستیم. انبوهی از جنود الهی ما رو احاطه کرده اند که وقتی آدم خودش و دلش رو آگانه به خدا میسپاره، وقتی با وجود اینکه میتونه سرکشی کنه، تسلیم امر خدا میشه، بیکار نمی شینن و به اذن خدا وارد عمل میشن و یه چیزهایی رو به دل آدمها می اندازن ... و باعث میشن اتفاقات زیبایی در زندگی بیفته که دلهامون آروم بگیره و مطمئن بشیم که راه خدا زیباترین مسیری هست که آدم میتونه در این چند صباح دنیا در پیش بگیره ... میدونم که هنوز با اینکه مصداق این ایه باشم، خیلی فاصله دارم. اما چه اشکالی داره که نگاهم رو به افقهای دوردست بدوزم و آرزو کنم که من هم روزی مخاطبی برای این آیه زیبا باشم: انَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ ... آنان که گفتند : پروردگار ما الله است و بر این ایمان پايدار ماندند، فرشتگان رحمت بر آنها نازل میشوند و مژده میدهند که دیگر هیچ ترسی و حزن و اندوهی نداشته باشید. و شما را به همان بهشتی که انبیا وعده داده اند، بشارت باد ... **** پی نوشت : دوستان لطفا اون ۸ کاندیدای محترم رو ول کنید و بیاین به خودم رای بدین، که استاد تبدیل تهدید به فرصتم! صبح اومدم دیدم بلاگفا خرابه و باز نمیشه و نمیتونم به کامنتها جواب بدم. من هم از این فرصت استفاده کردم و گشتم و گشتم تا بالاخره اون حدیثی که مد نظرم بود رو پیدا کردم!    ;o) پیامبر مهربانیها صلی الله علیه و آله یه سری توصیه به زنی به نام حولاء دارند. ( همون خانوم عطر فروش که گفته شده از زنان زیبای روزگار خودش هم بوده) ... حدیث مورد نظر من، یک فراز از اون توصیه هاست: ای‌ حولاء ! هر زنی‌ که‌ برای‌ شوهرش چیزی‌ تهیه کند و بیاورد که‌ او را خوشحال‌ کند، در بهشت‌ از هر رنگی‌، غذای‌ بهشتی‌ به‌ زن‌ می‌ دهند و می‌ گویند این‌ در مقابل‌ آن‌ چیزی‌ است‌ که‌ در دنیا انجام‌ دادی‌. اما انگار این ضغف حافظه، چندان هم به ضررم نشد! چون باعث شد گنجینه ی علم شما دوستان نازنین به روم گشوده بشه و کللللی حدیثهای زیبا با این مضمون یاد بگیرم و با اجازه تون همشون رو به گنجینه ی حدیثم درباره زندگی مشترک اضافه کنم ... تا الان شده ۲۷ صفحه ... و اینکه به خاطر مشکلات بلاگفا نشد به کامنتها جواب بدم. سعی میکنم آروم آروم بین کارهام جواب دوستانی که سوالی داشتند رو بدم. (بخش_دوم) 💞تو فقط لیلی باش💞 🆔 @WomanArt
Copy of سخنرانی شب اول ماه ربیع الاول 403.6.14.m4a
4.92M
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ سخنرانی شب اول ماه ربیع الاول آیت الله میرباقری ۱۴ شهریور ۱۴۰۳ 🌹🌹🌹🌹🌹
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ در حریم ملکوتی امام علی بن موسی الرضا علیه السلام نایب الزیاره شما عزیزان هستیم. هدیه ما یک زیارت جامعه کبیره روبروی ضریح مطهر به نیابت از همه شما اعضای عزیز کانال و این عکس ها. ان شاء الله زیارت با معرفت حضرت به زودی قسمت همه آرزومندان💚 •┅═✧اللهم عجل لولیک الفرج✧═┅•