تهی بود ،
خالی خالی ،
هیچ چیز نمیتوانست به اشتیاقش بیاورد ،
دلش میخواست به اندازه سالهای طولانی بخوابد ،
خسته بود ،
هیچ چیز به وجدش نمی آورد ،
هیچ کس لبانش را به خنده وا نمیداشت ،
به دنبال راه چارهای بود ،
به دنبال رهایی میگشت ،
باید کاری میکرد اما چه کار ،
او تنهاتر از این حرفها بود . !
من میتونم هم صحبت خودم باشم بنابراین هیچوقت تنها نمیشم ؛
من فقط به صورت فیزیکی تنهام و توی خلوتِ به شدت شلوغِ خودم زندگی میکنم
یک بینهایت و ابدیتِ بیقید....