eitaa logo
Words from & for me
27 دنبال‌کننده
39 عکس
20 ویدیو
1 فایل
اگر قادر به ارائه توضیحات بودم، به رقص درآوردن قلم را آغاز نمی‌کردم. کپی؟ خویشتن را خویشتن باید ساخت. #6997827
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-صدای خش دار کولر در تراس آمیخته با آوای پرندگان، سادگی و بی ریایی را فریاد میزند..فریاد گوش خراش خواننده غم را سرازیر دلِ گرفته ام می‌کند. ‌ درهوای آزاد تصور دلم را رها می‌کنم تا شاید فضای باز چند بعدی ذهنم بتواند از گرفتگی دلم بکاهد. ‌ توانایی تغییر پلی‌لیست! ملعون را درخود نمی‌یابم و مصدع است. ‌ دیدگان را فرو میبندم و درتصوری بی انتها غرق می‌شوم. گیسوان مواجی که توسط باد به رقص درآمده‌اند، قدم های برهنه ای که آبِ روانِ طراوت بخش نوازندهٔ آنهاست، خنده ای که به ناگه به گریه مبدل و هق هق آن مانع تنفس می‌شود.. ‌ اینک روی لاله زار ستار، تنی بی‌جان و چون کرمی لولیده دیده می‌شود. تکان های ریز آن حکایت از محنت های وافر شخص است.. چه ظاهر مضحکی:) تکاپویم را بر این می‌دهم به فردی که مرا نظاره می‌کند، نیندیشم. 03/03/?
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
میخوام آزاد باشم، متعلق به جایی نباشم، نگران چیزی نباشم، نگم اون دربارم چه فکری میکنه، میخوام رها باشم این جسم بهم سنگینی میکنه.. بلند که میشم به این فکر میکنم چرا مجبورم x کیلو وزن رو هر روز جابه جا کنم، میخوام پرواز کنم، میخوام آب سردی باشم که تو ساحل با بچه ها بازی میکنم، میخوام بادی باشم که میرم لای موهای اون دختره حین دوچرخه سواری، میخوام قطره بارونی باشم رو برگ های خشک یک مزرعه، میخوام بازتاب نور خورشیدی باشم که توی خونه غم زده می‌افته، میخوام اشک شوقی باشم تو چشمای دختری که فهمید باباش عفو خورد، میخوام لبخند آزادی باشم. نه آزادی شال و روسری، نه آزادی بیرون تا دیروقت، نه آزادی هرجور خواستی رفتار کن که این آزادی نیست. میخوام از این جسم آزاد باشم. ما آدما هرجا بخوایم میتونیم بریم ولی توی همین جسم، محدودیم.. انگار توی یه قفس هستیم، منتهی قفسی که متحرکه.. 05/01/21
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-دگر تسلطی بر دستگاه تنفس خود نداشت؛ به حدی دویده بود که هر آن انتظارش می‌رفت که زمین خورد. هرچه قوا در جسمش یافت می‌شد به پایش ریخت، ولی اثری به همراه نداشت. بالفعل انتهای کوچه و آن خانه را میدید، بالقوه سرعتش تأثیری بر فاصلهٔ آن نمی‌طلبید.[راستش نمیدونم چی گفتم.] ‌ اطلاعی دربارهٔ مکانی که بود نداشت؛ اما می‌دانست در روستایی بیم‌ناک و متروکه قرار دارد، علاوه بر آن این را هم به خوبی می‌دانست که لازم به انهزام از موجود مذکر هولناک در عقب خود است. ‌ موجودی که کمابیش به انسان می‌خورد، اما... نبود. پاهایش می‌لنگید ولی به سرعت نور حرکت می‌کرد و تصویری بیم آور به جای گذاشته بود. ‌ در هراسی تنومند دست و پنجه نرم می‌کرد، آواز ضربان قلبش با قدم هایش یک شده بود. تودرتو های ذهن دائما پر رفت و آمد توسط افکار نه چندان مثبتش در این حین تهی بود و تنها به آن خانه می‌اندیشید. خانه ای که در واقع نباید از آن توقع داشت ولی او... مع الاسف داشت! ‌ هوا پریشان بود. صدای نفس نفس زدن مقطع او در فضا می‌پیچید. گیسویی که روزی به آن می‌بالید، حال جلوی دیدگان اورا گرفته بود، اما... آه! آن خانه! نظری به پشت خود انداخت؛ به راستی که چقدر او قریب بود..! ‌ با حس رطوبت ناخوشایندی از آن خواب قیلوله چشم گشود. تمام جسمش را خیس از عرق یافت. هوا تاریک و رعب آور بود، اما دیگر واهمه نداشت. اکنون مملو بود از خشم.. خشم و نفرتی تام. حتی اطلاعی در چگونگی نشأت آن نداشت. ‌ گیج بود و مدام به دست های لرزان خویش می‌نگریست و آنها را در گیسوان مواج خود فرو می‌کرد. هنوز به موقعیت خود نرسیده بود که برخاست. دسترسی مورد نیاز خود را در فضا نداشت. کار را تمام کرد؛ به ناگاه مکان روشن گردید.. ‌ درست در موازات او فردی همچون خودش را متکی به دیوار دید، امان از چشمان قرمز و خونی او.. امان از لب های ترک خوردهٔ او.. امان از لبخند وسیع و قبیح او.. امان از فکری که بود در ذهن او.. ‌ «زندگی کردن من مردن تدریجی بود ‌ آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم'» 'فرخی یزدی 02/11/?
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-اندوه که مرا دید، سر را به زیر خم کرد. تلخندی زدم و اشک را از گونه اش زدودم. 03/04/12
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-سرش چنان دردی را متحمل شده بود که گویی فردی به صورت متوالی بر آن می‌کوبد. زانوانش را حصارش تنگ می‌فشرد. مروارید های خشکیده، جاده ای سخت بر گونه‌اش نهاده بودند.. گوی های آهنی را در سرش حس می‌کرد که باهر تکان ریزی به سوی دیگر می‌رفتند.. ‌ اصوات در سرش در هم و برهم می‌لولیدند* نواها به گونه‌ای مصدع اکو! می‌شدند.. خواهان شنیدن نبود.. سر را به میان زانوان برد. ‌ گیسوانی که بدان می‌بالید در این حین اطرافش پراکنده بودند. ساعاتی قبل با نفرت زینت محبوبش را به تیغ برندهٔ قیچی سپرد. *خاطرات را از خود می‌راند لیکن مؤثر نبود. 03/04/12
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-افکار مسموم بر ذهن فرسوده اش رخنه کرده‌اند، به گونه ای که از دخول هر نوع سگالش مثبت ممانعت می‌کند. ‌ نگرشش سیه بود و هر حادثی را علیه خود میپنداشت. ‌ مسلما[of course] که کردار نزدیکان اثر مستقیمی بر آن داشت! 03/04/12
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
813.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
my best friend & my favorite person & my companion. Im very attached to him. 🙏🏻
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-زندگی را بدون قلم هرگز تصور خواهم کرد؛ زیرا دلالت بر این توانایی دارد که ورقه ای پاک را، سیاه از سخنان دردمندانهٔ یک انسان درونگرا کند. ‌ اگر حتی اندکی از انسان ها، علم نوشتن را به طور صحیح داشتند و قلم خود را در راستای نوشتن گفتنی های دلِ پر سخنشان را که قادر نیستند برای افراد دلخواد خود، بازگو کنند را، در قالب متنی اندک، به اندازهٔ دو بیت شعر بر صفحه ای به هدایت در می‌آوردند؛ اکنون جهان، از دیدن جدایی های تلخی که از جنس نگفتن و نشنیدن به پدید آمده، مالامال از این اندوه و سوگوار که کم ندارد این دنیا نمی‌شد. ‌ می‌توان از قلم در این گفت که انسا را به پر پرنده ای سبک می‌سازد تا بتواند پرواز کند، در افق های دور و ناپیدا برای انسان های کوته بین خفاش مانندی که نورِ در جهان فاش شدهٔ خورشید را نمیبینند.. ‌ تا شقایق هست، ‌ نوشتن باید آموخت..! 02/07/?
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-یک انسان به خودی خود، تهی از هر نوع معضل روانی و جانی، تلاطم و سردرگمی های وافری را داراست؛ چه رسد به آن آدم نورسته که از پشیزترین اقتضائات سنی او از بهر رشدی مطلوب، پیچیدگی ذهنی و تشویش است، که گر در فردی پدیدار گردد و او دانش چگونگی برخورد با آن را نداشته باشد، در قدم اول با شکست مواجه می‌شود. ‌ تعقل مصدع و آزاررسان آن تفکریست که به طرز مسمومی در سر پرورانده می‌شود و چون موری چنان به جان عقل و ذهن فرد تعرض می‌کند که آنچه باقی می‌ماند از ایده ها و تفکرات رنگارنگ، می‌شود: سگالشی زهرآگین. ‌ کسی که واقف است به چه نحو با این قبیل تفکرات مسموم تماس برقرار کند، همانیست که پس از ارادهٔ نیک کردن، بر تصمیمش جامهٔ عمل می‌پوشاند. 02/12/28
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-آقای قاضی! سید محترم، حقیر نسبت به احوالات متلاطم مردم جهان نزد شما انتقاد دارد.. چه اراده و نیتی می‌تواند در نهان این قضیه باشد که دو انسان بالغ در نظر عاقل پس از انجام رسومات بس که در اصل زندگی چندان حائز اهمیت نیست، که به وصال یکدیگر می‌رسند،(گاها.. اغلب اوقات، فرزند یا فرزندانی را به هستی اعطامی‌کنند.(کمال شکر را به ایشان دارم، اعطا و هدیهٔ‌شان مایحتاج نیست)) تجدید فراش را قبلهٔ سبیل خود می‌کنند و علی الله زندگی‌شان، آبروی‌شان، اقتضائات یک زندگی را ختم به طلاق و جدایی می‌کنند؟ ‌ جناب قاضی بنده اعتراض دارم.گهی پشت به زین، گهی زین به پشت؟ جسارتا اینکه زیانی متقابل برای فرد خطا کار معنا شود، چه منفعتی را انسان خسارت دیده در بر دارد؟ نه روان منهدم شده سرپا می‌شود نه روح زخم خورده ترمیم:) ‌ قاضی بزرگوار اینکه در شهر دو نفر در دو جایگاه متفاوا که آن سوی شهر جوانی با اسکناس استراحت خود را رقم می‌زند و دیگری آن سوی شهر، تنها در استراحت و رؤیا می‌تواند رنگ اسکناس را در زندگی‌اش نظر کند؛ در ظاهر در باطن در جایی از عالم عادلانه است؟! ‌ قضاوت کنندهٔ گرام! این گستاخ نسبت به این وضع اعتراض دارد.. دردنیایی که آدمی‌زاد عاری از احساسات و لطافت زندگی را از سر می‌گذارند، بیش از این نباید خواست.جهانی که با محبت چون بیگانه برخورد می‌کند، زندگی‌ای که در اذهان خود را پوچ قلمداد می‌کند، دنیایی که ترحم را نیز از اعضای خانواده تفریق کرده است، خوب.. نباشد. 03/01/09