آنجا بود که برای اولین بار حس کردم وقتی کسی میرود یا میمیرد، اشیای بهجامانده از او چقدر وحشتناک میشوند.
- هاینریش بل
زیبا بود. تاریکی شب به روشنایی صورتیرنگ صبحگاهی مبدل میشد و این روشنایی علاوهبر گرمابخشی، کمکم به تهرنگ نارنجی و سپس طلایی درخشان میگرایید و خیابان درخت کاری شده را روشن و برگ را درخشان میکرد، لحظهٔ درخشش شبنم را شکار میکرد، درچالههای آب به جامانده از باران روز قبل میدرخشید و تزئینات پرزرقوبرق خانههای باشکوه را برجسته میکرد.
- کارن هاوکینز
درد کمکم از بین میرود اما زخمها همیشه باقی میمانند تا یادآوریای باشند از اینکه باید رفتار خود را اصلاح کنی.
- لورن رابرتس
نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
- سهراب سپهری
به رغم تمامی موانعی که ممکن است در آینده با آنها مواجه شوم، آمادهام تا چون شارل هفتم فریاد بزنم:«آنچه خداوند به من داده است، اهریمن نمیتواند بگیرد!»
- ویکتور هوگو
همهشان یک حرف را تکرار میکردند، «نمیدانیم آن روز چه بلایی سرمان آمده بود.» همیشه همینطور است. یک روز اتفاقی میافتد و همه میگویند «درست است ولی فلانی بود که...»
- ژان تولی