eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
414 دنبال‌کننده
10 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
یه 444 مون نشه؟
جو سعی میکرد از این ویژگی تئو استفاده کنه و اون قلب مهربونش رو با سیاهی خودش رنگ کنه، موفق هم شده بود، تئو دیگه نه قلبی داشت و نه احساسی، شبیه جو شده بود همه چیش. از اون پسر مهربونی که به حیوون های اسیب دیده کمک میکرد رسیده بود به کسی که با دیدن شکنجه شدن بقیه هیچ مشکلی نداشت. نگاهی به تئو انداختم، این ادمی نبود که من میشناختم، کسی که به نگاهش اطمینان کردم و خانواده و دوستام رو باهاش ول کردم، این ادم نباید نوچه ی عمو کوچیکش میبود. خواستم داد بزنم، خواستم با صدای بلند بگم که مشکلات خانوادگی شما هیچ ربطی به من نداره ولی انگار صدا توی گلوم قفل شد. انگار دستی روی گلوم بود و نمیزاشت این رو بگم ولی اون دست یه جسم نبود و دست عشق بود. عشقی که باعث شده بود چشمم رو به همه چیز هایی که درموردش میشنیدم ببندم. برخلاف چیزی که میخواستم بگم فقط گفتم: ادامشو بگو. لافین با اشاره به شارلوت و تئو گفت: فکر کنم گری نیاز به کمک داره نظرتون چیه برین پیشش؟ با این حرفش بهشون فهموند که میخواد تنها باهام حرف بزنه، تئو و شارل بیرون رفتن ولی تئو تا اخرین لحظه بهم خیره شده بود، نمیدونستم کسی که جلوم وایستاده هیولاست یا که فرشته و تشخیصش برام غیر ممکن شده بود. توی اتاق فقط من و لافین موندیم، لافین از دیوار چوب بیلیارد رو برداشت، به سمتم اومد، چوب رو به دستم داد و گفت: بلدی بازی کنی؟ چوب رو توی دستم اینور اونور کردم و گفتم: خیلی وقته بازی نکردم ولی بلدم. لافین گفت: خب همینجوری که داستان خانواده ی مارو میشنوی میتونیم یکم بازی کنیم، نظرت چیه؟ به نشانه ی تایید سر تکون دادم و بازی رو شروع کردم. لافین که از ضربه ای که به توپ خورده بود شوکه شد گفت: خب پس بازیت خوبه! بذار ادامشو بگم میدونم چقدر برای شنیدنش کنجکاوی! و به توپ ضربه زد. به اون سمت میز رفتم و چوب رو تنظیم کردم، بعد از زدن توپ گفتم: اره جدا خیلی ممنون میشم که بقیشو تعریف کنی! لافین با خنده گفت: باشه بزار ادامشو بگم، یه روز تئو با نانسی بیرون بود و خب در حال چندش بازی... حرفش رو قطع کردم و با زدن توپ گفتم: نانسی کیه؟ لافین که انگار یادش رفته بود قسمتی رو تعریف کنه گفت: نانسی؟ دوست دختر قبلی تئو. دختر نازی بود موهای طلایی کوتاه و چشمای ابی روشن پوست سفیدِ رنگ پریده که باعث میشد قرمزی گونه هاش همیشه مشخص باشه، همیشه قانون مدار و مرتب بود و در عین حال دنبال رسیدن به سوال های پیچیدش. خلاصه دختر تو دل برو بامزه ای بود تئو هم دوستش داشت. با تک تک توصیف های نانسی احساس میکردم یه چیزی توی قبلم فرو میریزه، بغض کردم ولی سعی کردم به حسم غلبه کنم و گفتم: نانسی الان کجاست؟ @wrongtime1
بعد 100 سال🙏