eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
435 دنبال‌کننده
16 عکس
29 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با شنیدن صدای جیغ نگاهی به هم انداختیم و ناخوداگاه به سمت صدا دوییدیم هرچی نزدیک تر میشدیم صدا واضح تر به نظر میرسید بعد از چند دقیقه به دوراهی رسیدیم و به تئو گفتم: تو از سمت راست برو من از چپ میرم تئو با ایده ام کاملا مخالفت کرد و گفت نه خطرناک... ولی دیگه دیر شده بود و من رفته بودم نفس نفس میزدم پس قدم هام رو اروم تر کردم صدایی اروم و نامفهوم شنیدم که میگفت: مگه نگفتم تا همین امشب وقت داری پول من کجاست؟ کمی جلوتر که رفتم صدا تصویر پیدا کرد. جلوی کامیون بزرگ حدود 5 یا 6 تا مرد کت و شلواری که به شدت قوی هیکل به نظر میرسیدند بود در جلوی اونها مردی حدودا 40 ساله که قد متوسط و موهایی روشنی داشت ایستاده بود, کنار مرد دو سگ بزرگ که معلوم بود به شدت گرسنند، جلوی سگ ها دو زن با دست و پای بسته زانو زده بودند و با چشمهای گریان التماس میکردند: ما بچه داریم... خواهش میکنم فقط یک روز دیگه 2 برابر پول رو بهتون میدیم از ترس پشت ستون بزرگ رفتم دوباره صدای مرد اومد که به افرادش میگفت منتظر چی هستید؟ بکشیدشون فکر میکردم همه ی اینها نمایش یا فیلمه ولی با شنیدن صدای تیر و جاری شدن خون از سر زن ها تازه به خودم اومدم و از ترس عقب عقب رفتم و سعی کردم که فرار کنم ولی تنم به کسی خورد و دستهاش دور کمرم گره خورد و به سمت دیوار کشونده شدم... @wrongtime1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سعی کردم فرار کنم اما فشار دستهای دورم بیشتر میشد و به محض اینکه خواستم جیغ بزنم دستش رو روی دهنم گذاشت و بغل گوشم گفت: اروم باش دیا الان میشنون! صدای تئو بود و با شنیدن صداش نفس عمیقی کشیدم و به نشانه ی تایید سر تکون دادم، دوباره به مردها نگاهی انداختم سگها رو ول کرده بودند مشغول خوردن جسد زنها بودند! با دیدن این صحنه اشک از چشمام جاری شد و شروع به گریه کردم تئو نگاهم کرد. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و زمزمه کرد: نگاشون نکن. راست هم میگفت فقط حال خودم بدتر میشد پشتم رو کردم و باعث شد اشکهام لباس تئو رو خیس کنه. تو لحظه ای که سکوت قالب شده بود و فقط صدای جوییدن استخون توسط سگها میومد صدای زنگ گوشیم توجه همه رو جلب کرد! سریع خاموش کردم ولی دیگه فایده نداشت. نفسم بند اومده بود و با نگاهی که سرشار از ترس و وحشت بود به تئو نگاه کردم صدای مرد میومد که میگفت: انگار که اینجا تنها نیستیم و با اشاره به افرادش ادامه داد: پیداشون کنید و درسی بهشون بدین تا بفهمن تو کار جو کولینز نباید دخالت کنن از ترس مثل بید میلرزیدم و اشک هام مثل سیل جاری شده بود برعکس من تئو به خودش مسلط بود دستم رو گرفت و شروع به دوییدن کردیم نمیدونستیم کجا میریم ولی وقتی بالاخره به شهر رسیدیم حس کردم نمیتونم نمیتونستم نفس بکشم و ایستادم... @wrongtime1