eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞|میخوام بخوابم فور نده
502 دنبال‌کننده
16 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حرف‌های‌نیمه‌شب):
رمان: عشق ممنوع پارت اول همه چیز از روزی شروع شد که برای فرار از گذشته‌ام به خونه‌ی عمه‌ام اومدم. فکر می‌کردم اینجا می‌تونم از تمام خاطرات تلخ دور بشم، اما نمی‌دونستم قراره با کسی روبه‌رو بشم که زندگی‌ام رو زیر و رو کنه. اولین بار که نگاهش کردم، حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم. فقط می‌دونستم نباید بهش نزدیک بشم. نگاه سردش، سکوت عجیبش و اون غمی که همیشه توی چشم‌هاش بود، باعث می‌شد ناخودآگاه بهش فکر کنم. همه می‌گفتن: «ازش فاصله بگیر… این تنها کاریه که باید انجام بدی.» اما هیچ‌کس دلیلش رو نمی‌گفت. تا اینکه یک شب، وقتی همه خواب بودن، صدای بحث و دعوا از طبقه پایین بلند شد. پشت در ایستادم و ناخواسته جمله‌ای رو شنیدم که دنیا رو روی سرم خراب کرد: «اگه بفهمه حقیقت چیه، از همه‌مون متنفر می‌شه… مخصوصاً از اون پسر!» همون لحظه، اسمش رو شنیدم... امیر. و تازه فهمیدم کسی که قلبم رو به دست آورده، همون کسیه که عشقش برای من ممنوعه... ادامه دارد… 𝐉𝐨𝐢𝐧⇨https://eitaa.com/harfaynimehshaboooooooom
هدایت شده از چشمِ آینده.
فروردین چخبر از اونی که پزش و میدادی؟.
راستش‌ نمیدانم‌ از کجا آغاز کنم اما میدانم‌‌ آغاز گر همه‌ چیز‌‌ چشماش‌ بود چشماش‌ همانند جنگلی‌ باران‌ زده ، همچو‌ کتابی‌‌ پراز حرف که‌ سکوت‌ مانع‌ سخن‌ گفتنش‌ شده‌است ، همچون‌ ماه‌ همانقدر زیبا ودرخشنده! میدانی‌ وقتی‌ به‌ چشم‌ هایش‌‌ خیره‌ شوی‌ زمان‌ و‌ مکان‌‌ را ازیاد میبری ، ازاین‌ آمیزاد وبشر ودنیای‌ دروغینشان‌ دور خواهی‌ شد ، گویی‌ برای‌ چندثانیه‌ بهشت‌ خداوند را بر دیده‌ داری به‌قدر کافی‌ زیبا‌ بودی ؛ اما راهی‌ به‌ سویت‌ نداشتم . این‌ نیمه‌ غمگین‌ و‌منزوی‌ِ قلبم‌ بود که‌ تو را دوست‌ داشت ؛ همان‌ بخشی‌ ازمن که‌ هرگز نمی‌توانست‌ نبود چشمانت را شاهد باشد . حضورت‌ تمام‌ خلأ زندگی‌ ام را پر‌نمی‌کرد ؛اما‌ نبودت.. تو شرابی‌ بودی‌ به‌ ارزش‌ هزاران‌ سال . منم‌ بانفس‌ انسانی‌ قطره‌به‌قطره‌ی‌ وجود‌ گوارا وقیمتی‌ وجودت‌ را می‌خواستم . مست‌و‌خمار ِمی ‌و‌ساغر وساقی ،که‌ هرسه‌ تویی . دراین‌ میخانه ،جامت‌ رابرایم‌ پرکن.ازعطر‌ جسمت ، به‌ صلابه‌ کشم‌ خود را تا چِشَم‌ طعم‌ شیرین‌ حیاتت‌.. بهانه‌ها دروغ‌اند ؛اما بهانه‌ ی‌ من‌ برای‌ دوست‌ داشتنت‌ نور حقیقت‌ را بازتاب‌ می‌کرد . عشق‌ توتمنای‌ آفتاب‌ بود.گرم‌ وجان‌ خیز،‌جان‌ می‌بخشید . ندای‌ قدم‌هایت‌ در سرسرای‌ زندگی‌ ام‌ یک‌ پارچه‌ ی‌ سرور بود . نوای‌ خنده‌هایت‌ را نگویم.می‌شکست‌ وبند می‌زد. وجودت‌ نور داشت ،لهیب‌ خواهشی بود‌ از ورای‌ ذهنم . حتی‌ ناخوداگاهم‌ تورا می‌پرستید . اشتیاق‌ وبرق چشمانم‌ این‌علاقه‌ ی‌دل‌ نشان‌ را انعکاس‌ می‌داد. نمی‌دانم‌ برای‌ زیستن‌ به‌چه‌ مقدار‌ هوا‌ نیاز داری ؛اما تونفس‌ ها را ازسینه‌ ام‌ می‌دزدی‌ وجریان‌ داری . این‌ چنین‌ رمق‌ را ازتنم‌ می‌رهانی‌ و‌نفس‌ می‌گیری فکر می‌کنم‌ منظورم واضح‌ باشد ، آن‌قدر زیبایی‌ که‌ شُش‌ هایم‌ توان‌ مکش‌ هوا راندارند، ذهنم‌ یادش‌ می‌رود نفس‌ بگیرد. این‌ را گفتم‌ که‌ به‌ تو بفهانم‌ درزندگی‌ من‌ وجود تو، چشمانت‌ وآن‌ خنده‌هایی‌ که‌دل‌ آدم‌ را ذره‌ذره‌ آب‌ می‌کند‌؛تماما تفسیرید . ازهر نقصی‌ به‌دور و تجلی‌ عشق‌ خدا زیبایی‌ یعنی‌ تو! به‌ یگانگی‌ خدا سوگند که‌ مهرت‌ بند شده‌ به‌دلم‌ وتوان‌ رهایی‌ ندارم . راستش‌ را بخواهی‌ دلش‌ راهم‌ ندارم. تمام‌ کیهان‌ را زیرپا بگذارم ،تلائلو هیچ‌ کدام‌ به‌ فروغ‌ نگاه‌ تو‌ نمی‌رسد . ودر‌این‌ لحظه ،‌‌نه‌ واژه‌ها ،بلکه‌ صدایم‌ را از دست‌ داده‌ بودم آری‌ موسیقی‌ های‌‌ تو به‌ جای‌ ما سخن‌ میگفتند‌ . من‌ از تو دور و به‌ خود‌ دورتر ؛ تو زِمن‌ دور و‌ به‌ کی نزدیکی ؟ به‌ وقت‌ همان‌ روز‌ که‌ چشمانت‌ آغازگر همه‌ چیز‌بود درحسرت‌ و‌افسوس ِ‌دیدارت‌‌ کلمه‌ای‌ برای وصفش نمیابم. از روزی که آمدی، آرامشم را گم کردم؛ و عجیب اینجاست که هرچه بیشتر می‌گردم، بیشتر ردِ تو را میان ویرانه‌هایش پیدا می‌کنم. از تو متنفرم که بی‌اجازه وارد دنیایی شدی که سال‌ها دورش دیوار کشیده بودم؛ از تو متنفرم که تمام قفل‌هایی را که با هزار زحمت روی قلبم زده بودم، با یک لبخند از جا کندی؛ از تو متنفرم که کاری کردی میان این همه آدم، فقط نبودن تو به چشمم بیاید؛ از تو متنفرم که هر خیابان را به خاطره‌ای از تو تبدیل کردی؛ که هر آهنگ را به نام تو گره زدی؛ که هر غروب را شبیه دلتنگی ساختی و هر شب را شبیه انتظار. از خودم بیشتر متنفرم که به خیال عاقل بودن، مقابلت ایستادم و شکست خوردم؛ که هر بار خواستم فراموشت کنم، بیشتر در تو گم شدم؛ که هرچه از تو فاصله گرفتم، دلم نزدیک‌تر شد. از خودم متنفرم که هنوز هم با شنیدن اسمت، قلبم رفتاری می‌کند که هیچ منطقی برایش پیدا نمی‌کنم؛ که هنوز هم میان تمام دعاهایم، بی‌اختیار جایی برای تو خالی می‌گذارم؛ که هنوز هم اگر تمام دنیا مقابلم بایستد و بگوید دوستت ندارم، دلم باور نمی‌کند. و شاید بزرگ‌ترین تنفرم این باشد که تمام این از تو متنفرم ها را نوشتم، در حالی که حقیقت از همان خط اول معلوم بود من از خود متنفرم که تمام تنفرهایم از تورا، دروغ گفتم، من از خود متنفرم که میخواهم به جای تمام از تو متنفرم هایی که نوشتم، [مجنون‌وار میپرستمت] بگذارم :)!