eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
435 دنبال‌کننده
20 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
سعی کردم فرار کنم اما فشار دستهای دورم بیشتر میشد و به محض اینکه خواستم جیغ بزنم دستش رو روی دهنم گذاشت و بغل گوشم گفت: اروم باش دیا الان میشنون! صدای تئو بود و با شنیدن صداش نفس عمیقی کشیدم و به نشانه ی تایید سر تکون دادم، دوباره به مردها نگاهی انداختم سگها رو ول کرده بودند مشغول خوردن جسد زنها بودند! با دیدن این صحنه اشک از چشمام جاری شد و شروع به گریه کردم تئو نگاهم کرد. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و زمزمه کرد: نگاشون نکن. راست هم میگفت فقط حال خودم بدتر میشد پشتم رو کردم و باعث شد اشکهام لباس تئو رو خیس کنه. تو لحظه ای که سکوت قالب شده بود و فقط صدای جوییدن استخون توسط سگها میومد صدای زنگ گوشیم توجه همه رو جلب کرد! سریع خاموش کردم ولی دیگه فایده نداشت. نفسم بند اومده بود و با نگاهی که سرشار از ترس و وحشت بود به تئو نگاه کردم صدای مرد میومد که میگفت: انگار که اینجا تنها نیستیم و با اشاره به افرادش ادامه داد: پیداشون کنید و درسی بهشون بدین تا بفهمن تو کار جو کولینز نباید دخالت کنن از ترس مثل بید میلرزیدم و اشک هام مثل سیل جاری شده بود برعکس من تئو به خودش مسلط بود دستم رو گرفت و شروع به دوییدن کردیم نمیدونستیم کجا میریم ولی وقتی بالاخره به شهر رسیدیم حس کردم نمیتونم نمیتونستم نفس بکشم و ایستادم... @wrongtime1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Happy 260💁🏻‍♀💗
تولدت مبارک مامانی🖤:))
تایم فدا چشاش💘
سرفه میکردم و دنیا دور سرم میچرخید، تئو کمک کرد روی نیمکتی که کنارم بود بشینم، با لحنی که نشانه ای از اشک هایی بود که از چشمام جاری میشد و ترسی که اون لحظه داشتم گفتم: تئو ما نباید میومدیم باید زنگ میزدیم پلیس باید، باید، باید... و شروع به سرفه کردم. تئو که تا الان وایساده بود جلوم زانو زد، دستام رو توی دستاش گرفت و گفت: ببین دیا اول که اروم باش، دوم چیزایی که امشب دیدی رو فراموش کن و به زندگیت ادامه بده انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! الان جدی بود؟؟ جلوی ما 2 تا ادم کشته شده بودن و میگفت ازش حرفی نزنم؟ سرش به سنگ خورده بود؟؟ خنده عصبی ای سر دادم و گفتم: دیوونه شدی؟ منظورت از این حرف چیه؟؟ تا انتقام خونشون رو نگیرم ول نمیکنم. تئو با تعجب و خنده نگام کرد و گفت: د اخه کوچولو تو میتونی جلوی اونهمه ادمو بگیری؟ میدونی چقدر میتونن واسه خودت و اطرافیانت خطر ایجاد کنن؟با این حرفش اشک هایی که قطره قطره میریخت تبدیل به سیلی خروشان شد. روی نیمکت نشست، دستش رو دور بازو هام انداخت و به سمت خودش کشید و بغلم کرد. هیچ وقت تو زندگیم فکر نمیکردم تو دیت اول یه پسر رو بغل کنم یا حتی عجیب تر از اون! توی شبی که باید برام خوشایند می بود صحنه ی قتل یکی دیگه رو ببینم. چند دقیقه توی بغل تئو به گریه کردن ادامه دادم و بدون اینکه حرفی بزنه موهام رو نوازش میکرد، یکم که گذشت یادم افتاد که حتما تا الان الا قبرمم کنده پس اشک هام رو پاک کردم و به تئو گفتم:... @wrongtime1