eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
435 دنبال‌کننده
20 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
Happy 260💁🏻‍♀💗
تولدت مبارک مامانی🖤:))
تایم فدا چشاش💘
سرفه میکردم و دنیا دور سرم میچرخید، تئو کمک کرد روی نیمکتی که کنارم بود بشینم، با لحنی که نشانه ای از اشک هایی بود که از چشمام جاری میشد و ترسی که اون لحظه داشتم گفتم: تئو ما نباید میومدیم باید زنگ میزدیم پلیس باید، باید، باید... و شروع به سرفه کردم. تئو که تا الان وایساده بود جلوم زانو زد، دستام رو توی دستاش گرفت و گفت: ببین دیا اول که اروم باش، دوم چیزایی که امشب دیدی رو فراموش کن و به زندگیت ادامه بده انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! الان جدی بود؟؟ جلوی ما 2 تا ادم کشته شده بودن و میگفت ازش حرفی نزنم؟ سرش به سنگ خورده بود؟؟ خنده عصبی ای سر دادم و گفتم: دیوونه شدی؟ منظورت از این حرف چیه؟؟ تا انتقام خونشون رو نگیرم ول نمیکنم. تئو با تعجب و خنده نگام کرد و گفت: د اخه کوچولو تو میتونی جلوی اونهمه ادمو بگیری؟ میدونی چقدر میتونن واسه خودت و اطرافیانت خطر ایجاد کنن؟با این حرفش اشک هایی که قطره قطره میریخت تبدیل به سیلی خروشان شد. روی نیمکت نشست، دستش رو دور بازو هام انداخت و به سمت خودش کشید و بغلم کرد. هیچ وقت تو زندگیم فکر نمیکردم تو دیت اول یه پسر رو بغل کنم یا حتی عجیب تر از اون! توی شبی که باید برام خوشایند می بود صحنه ی قتل یکی دیگه رو ببینم. چند دقیقه توی بغل تئو به گریه کردن ادامه دادم و بدون اینکه حرفی بزنه موهام رو نوازش میکرد، یکم که گذشت یادم افتاد که حتما تا الان الا قبرمم کنده پس اشک هام رو پاک کردم و به تئو گفتم:... @wrongtime1
میگم که... من خیلی دیرمه میشه برم؟ تئو گفت: اره بابا چرا نشه ولی تنها نرو بیا من میرسونمت. سر تکون دادم و گفتم: بازم ببخشید زحمتت میشه. گوشیم رو باز کردم و با پیام الا مواجه شدم: دیانا من میخوابم خواستی بیای در بزن باز نکردم زنگ بزن بیدارم کن. دلم براش سوخت امروز خیلی کار کرده بود و برای کنفرانس علومی که داشتیم خیلی زحمت کشیده بود دلم نمیومد بیدارش کنم پس پیام دادم و گفتم: الا دیر شده بود دیگه دیدم خوابیدی رفتم خونمون حموم بودم جوابتو ندادم. فردا عصری میام اونجا پیشت. گوشیم رو تو جیبم گذاشتم، کاش این رو نمیگفتم واقعا تنهایی میترسم. نمیدونم این حرف از کجای ذهنم بیرون اومد و به دهنم رسید ولی به خودم اومدم دیدم که داشتم میگفتم: عاااام تئو ببین عهه چیزه من شب یکم راستش میترسم بعد میشه عام بیای پیشم؟ تئو شونه بالا انداخت و گفت: اره حتما فقط مشکلی نداری خودت؟ گفتم: نه راستش تنها باشم میترسم ✩✩✩✩✩ کلید رو توی در انداختم و در رو باز کردم. خونه مثل همیشه بود ولی مرتب تر چون 1 هفته ای میشد که بابا و لیام مسافرت بودن و منم خونه ی الا اینا کلید رو روی میز پرت کردم ،از پله ها بالا رفتم و به اتاق رسیدم. خواستم در رو ببندم که یادم افتاد تئو هم لباس بیرون تنشه پس گفتم: اگه لباس میخوای اتاق طبقه پایین اتاق بابامه، از توی کمدش لباس بردار. صداش میومد که میگفت: عه خب باشه مرسی. در رو بستم و توی اتاق رفتم... @wrongtime1
بعضی وقتا که میرم ممبرامو میبینم پروفاشونو میبینم یجوری ذوق میکنم که همچین پرنسسایی تو چنلن اصننن😭🤏
تایم+1 فدا چشاش💘