eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
435 دنبال‌کننده
13 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
تایم به فدای دختر کوچولوی من✨🥲
تایم فداش و فداتون+1💘
الیس، به دیانا سلام بده. زانو زدم تا راحت تر باهاش حرف بزنم با صدای نازک بچگونش گفت: سلام. موهای طلایی و چشمای عسلی داشت که با پیراهن صورتیش شبیه عروسک به نظر میرسید، دستی به موهاش کشیدم گفتم: سلام قشنگم. مشغول بازی کردن با الیس شدم و تو همین فاصله تئو و جیک شروع به سلام دادن کردن، فکر کنم 5 دقیقه تو اون حالت بودیم و وقتی که بالاخره تونستن از الیس جدام کنن به سمت میز رفتیم، تئو گفت: منو رو نگاه کنید هرچی میخواید بگید براتون بیارم مهمون من، سریع مخالفت کردم و گفتم: وای نههه، من میخواستم کمکت کنم نه اینکه یه بار هم روی دوشت اضافه کنم! تئو دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: تو بشین کمک هم میکنی اول یکم استراحت کن تموم شد بیا آشپزخونه دنبالم، الا هم میتونه پیش جیک و الیس بشینه یا اگه دوست داره بیاد پیش ما هرجور که راحته. بالاخره روی میز نشستیم و الا گفت: نه مزاحم شما دوتا نمیشم دلم میخواد به جیک کمک کنم. تئو سر تکون داد و گفت: هرچی انتخاب کردین بهم بگین. لبخندی زدم و رفت، دست به سینه نشستم و گفتم: خب بزار تعریف کنم... ✩✩✩✩✩ همه چیز رو منهای اون صحنه ی شاهکاری که دیدم تعریف کردم بالاخره الا گفت:دیشب بهت خوش گذشته ها، البته که منم شب خوبی رو داشتم بگو کی پیام داد. یکم صندلیم رو عقب کشیدم و گفتم: نگو که... نزاشت جملمو تموم کنم گفت: ویلی. با دست به سرم کوبیدم و گفتم: چرا بلاک نمیکنی اینو؟ چی میگه باز؟ الا شونه بالا انداخت و گفت: حرفای همیشگی دلم برات تنگ شده چرا دیگه پیام نمیدی و این حرفا. خواستم شروع به فحش دادن کنم که صدای الیس رو از پشت سرم شنیدم: دیانا؟ تئو کارت داره میری پیشش؟ بلند شدم و به الا گفتم: میام الان. الا بلند شد و گفت: برو پیش عشقت منم میرم پیش جیک. خندیدم و به سمت آشپزخونه رفتم، تئو رو در حال ظرف شستن پیدا کردم، پیشش رفتم و گفتم: به منم دستکش بده! سر تکون داد و گفت: نه نه نه. شما بشین اینجا نمیخواد دست بزنی. با عصبانیت گفتم: پرنسسم مگه نه میزاری ظرف بشورم نه غذا درست کنم بده بابا حوصلم سر رفت! با خنده گفت: پرنسس که هستی ولی نه نمیدم خسته میشی! @wrongtime1
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا نمیتونم با خیلیا درموردش حرف بزنم، درمورد حس الانم ولی از اینکه یسریا مثل: ( شادی، انیتا، الناز، رونی، یسنا، ایدا، سمر، افرا، پیرمرد 80 ساله) همیشه کنارم بودن واقعا خوشحالم دمتون گرم جدی بچه ها💘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تایم مورد علاقمممم فداش و فداتون💘
36 دقیقه برا یه لقب قدر این پارتو بدونید🙏
بده من ببینم حوصلم سر رففف! ظرف رو بالا برد تا دستم بهش نرسه و سعی میکردم بگیرمش، خندید و گفت: میتونیم تا صبح به این کار ادامه بدیم، ظرفو بهت نمیدم ولی تلاش کردنت خیلی بامزس. پریدم و ظرف رو گرفتم با حس پیروزی گفتم: تا صبح؟ 5 دقیقه ای گرفتمش که! کاملا خونسرد گفت: خودم ولش کردم که بگیری. با پوزخند گفتم: اره اره جون خودت قبول کن که گرفتم زندگی برد و باخت داره! جلو تر اومد و فاصلمون شاید حدود 10سانت بود، خم شد تا هم قد شیم و گفت: پس الان تو یه برد محسوب میشی؟ قرمز شدم، همه چی خیلی داشت زود پیش میرفت، عجیب بود، ولی همه جای زندگی من عجیب بود. این یه بار رو میخواستم بزارم هر اتفاقی میوفته بیوفته پس به چشماش نگاه کردم و گفتم: شاید؟ نزدیک تر شد، جوری که دیگه فاصله ای بینمون نبود. چشماش برق میزد با لحنی که گویای برق چشماش بود گفت: معلومه که همینطوره نُقلی. با خنده گفتم: نقلی چیه؟ میخواست جوابمو بده که در یهو باز شد و الا وارد شد، رنگش پریده بود با نفس نفس میگفت: هیچ ایده راجب اینکه چیکار کردین یا الان چیکار دارین میکنین ندارم ولی چند نفر دنبالتونن که ادم های خوبی به نظر نمیان. با ترس به تئو نگاه کردم و به سمت در رفتیم، میتونستم همون مرد با موهای جو گندمی رو ببینم که با جیک حرف میزد و الیس که با ترس به جیک چسبیده بود، تئو نگاهی بهم کرد و گفت: فقط دنبالم بیا و اصلا واینستا باشه؟ سر تکون دادم و دنبالش رفتم... @wrongtime1
دستت رو بده من! دستش رو گرفتم و با کمکش از کابینت بالا رفتم، پنجره ی کوچیک که اونجا بود رو باز کردم و میخواستم بیرون برم که صدای الا حواسم رو پرت کرد: دیا حواست به خودت باشه ها! سر تکون دادم و سریع بیرون پریدم، شانس اوردم که پایین پنجره چمن و بود و به پارک راه داشت مگرنه تا الان حتما زخمی شده بودم، چند ثانیه بعد تئو هم از پنجره بیرون پرید و دستم رو گرفت، با عجله گفت: فقط بدو! نمیدونستم کجا داریم میریم ولی دنبالش رفتم تا به یه خرابه رسیدیم. تئو وایساد و گفت: نُقلی اینجا با کسی چشم تو چشم نشو و از هیچ کس تاکید میکنم هیچ کس هیچی نگیر حتی اگه خودش رو دوستم معرفی کرد. هنوز هم نُقلی گفتنش رو نمیفهمیدم ولی الان واقعا بحث این نبود پس فقط پرسیدم: یعنی چی مگه کجا داریم میریم؟ بهم اشاره کرد که بیا و گفت: میبینی... ✩✩✩✩✩ فکر میکردم یه همچین جاهایی فقط تو فیلماس ولی خب انگار واقعیه، کوچه ی تنگ و سر بسته ای که در ورودی بهش از توی یه خرابه بود! هرکی مشغول یه کاری بود ولی چیزی که بین همشون مشترک بود یا حداقل چیزی که من فهمیدم این بود که همش غیر قانونی بود! مثل فروختن مو/اد، قا/چاق، د/زدی، و خیلی چیز های دیگه... تئو وایساد و گفت: تکون نخور وایسا الان میام. باشه ای گفتم و رفت، خانوم جوونی که ارایش عجیب و موهای کوتاه داشت به سمتم اومد، سینی جلوم گرفت که پر نوشیدنی های رنگارنگ بود... با لحنی که مخصوص فروشنده ها بود گفت: اولیش برای خانوم خوشگله رایگانه یکی بردار مهمون من! خانوم خوبی به نظر میرسید خواستم بردارم که یاد حرف تئو افتادم (از کسی چیزی نگیر حتی اگه خودش رو دوستم معرفی کرد) با لبخند گفتم: خیلی ممنونم، اصلا تشنم نیست. لحنش جدی تر شد و گفت: بردار دیگه به امتحانش میارزه. دوباره گفتم: مرسی نمیخوام. لحنش کاملا فرق کرد و گفت: بهت میگم بردار! @wrongtime1