eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
434 دنبال‌کننده
19 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
چشام رو که باز کردم روی نیمکت کنار هایپر نشسته بودم و تئو سعی میکرد با امبولانس تماس بگیره! وقتی دید چشمامو باز کردم گوشیش رو توی جیبش گذاشت و گفت: وای دیا خوبی؟ سر تکون دادم و اون در بطری ابی رو باز کرد و بهم اشاره کرد که بخورم، نصف بطری رو خوردم و گفتم: وای ببخشید دیر شده بود منم نفس تنگی دارم به خاطر همین دوییدم که کار درستی نبود همیشه بعدش غش میکنم، اره بعد وقتی رسیدم یه همچین اتفاقی افتاد! تئو جوری نگاهم میکرد که انگار مطمعن نبود حالم خوب باشه و گفت:مطمئنی نمیخوای تا درمانگاه بریم؟ سر تکون دادم و گفتم: اره بابا نترس، از صبح چیزی نخورده بودم و دوییدم معمولا اینجور مواقع باید انرژی زا بخورم که باعث میشه قندم بالا بره و غش نکنم حتی انرژی زا هم اوردم ولی خب انقد دیر بود وقت نشد بخورم! با دست به سرش زد و گفت: دختر اگه از همون اول میگفتی منتظرت مینشستم نیازی نبود بدویی! الانم ولش کن یکم دیگه چیزی نخوری دوباره غش میکنی! کروسانی که قولش رو داده بود رو بهم داد و گفت: اینو بخور همون کروسانیه که ازش تعریف کردم. تشکر کردم و بازش کردم! بوی نون تازه و مربا عالی بود و سریع گاز اولو زدم! فکر کنم بهترین کروسان زندگیم بود. با خوشحالی به تئو گفتم: این عااااالیه. کنارم نشست، ابروش رو بالا انداخت و با غرور گفت: دیدی بهت گفتم؟... @wrongtime1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اروم خندیدم و گفتم: اره واقعا خوشمزه و تازس، شیرینی مرباش هم کاملا به اندازس!خودت نمیخوری؟ تئو سریع واکنش نشون داد با خنده گفت: میدونم چقدر خوبه ولی مطمعن باش من صبحونه،ناهار و شام کروسان میخورم اینیکی برای خودته! با وجودی که کنار هم نشسته بودیم دقتی بهش نکرده بودم، هودی مشکی ای پوشیده بود و کلاهش رو روی سرش گذاشته بود، کاپشن زیتونی رنگی هم روش پوشیده بود و ظاهرش مثل دفعه ی قبل بود. به سمتم برگشت و گفت: راستی یکم از خودت بگو. مدرسه چطور بود؟ کش و قوسی به بدنم دادم و چهار زانو روی نیمکت نشستم و گفتم: خب سوالی که پرسیدی جوابش خیلی طولانیه! چشماش برق زد و گفت منم عاشق داستان های طولانیم! لبخند زدم و شروع کردم... ✩✩✩✩✩ وایسا الان داری بهم میگی ازش شکایت نداری؟ شونه بالا انداختم و گفتم: میدونی من درس نمیخونم و اگه یک لکه ننگ دیگه تو پرونده باشه، خب هیچ کالجی نمیتونم برم یا حتا بدتر، نمیتونم کار پیدا کنم! با حرص نگاهم کرد و گفت: خب درک میکنم ولی من اشنا زیاد دارم میتونم بدون اینکه بفهمه یه چند وقت یه جا قایمش کنم و یا مثلا کاری که با گردنت کرد رو روش انجام بدم. نظرت چیه؟ ایده ی خوبیه نه؟... @wrongtime1
با تعجب و خنده نگاهش کردم و گفتم: معلومه که نه این چه کاریه دیوونه شدیاااا. نزدیک اومد و ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: اره کاملا. از خجالت لپ هام گل انداخت و گفتم: تو چی؟ از خودت بگو. جمله ی من رو تکرار کرد و گفت: سوالی که پرسیدی جوابش خیلی طولانیه! با تقلید از خودش گفتم: من عاشق داستان های طولانیم! ✩✩✩✩✩ فین فین... تئوبا تعجب نگاهم کرد و گفت: دیانا داری گریه میکنی؟ وای خدایا مهم نیس الان که دیگه تموم شده رفته. اشکامو پاک کردم و گفتم: اخه چطوری میتونسته بچه ی 5 سالرو کتک بزنه یا چمیدونم از خونه بندازتش بیرون؟ تئو سعی میکرد احساساتش رو نشون نده ولی معلوم بود که تعریف کردن این اتفاق براش سخته، اروم گفت: بابای من همیشه همین بود ازم متنفر بود و من رو رقیب خودش میدونست، فکر میکرد من باعث شدم مامانم باهاش سرد شه و حتا بعضی وقتا مجبورم میکرد با دوست دختراش بریم بیرون کاراش رو من لاپوشونی کنم. با تعجب نگاش کردم و گفتم: منظورش چیه رقیب چیهههه؟ و گریم اوج گرفت! خندید و نگاهم کرد با گریه گفتم: چیهههه؟ چرا میخندی؟ این کارم باعث شد بیشتر بخنده! با خنده گفت: وای گریه نکن مهم نیس الان سالمم پیشتم هستم خب؟ @wrongtime1
به نشانه ی تایید سر تکون دادم و اشک هامو پاک کردم، بلند شدم و گفتم: پاشو یه جای باحال نزدیک اینجا میشناسم. تئو بلند شد و گفت: بریم، اینجا زیاد میای؟ گفتم: اره شباش خیلی قشنگه! عجیب نگاهم کرد، نگاهی که ترس و خشم و نگرانی رو نشون میداد. بعد چند ثانیه گفت: اینجا شباش خطرناکه و خلوت تنها نیا هر وقت خواستی بیای بگو باهم بیایم. زیاد پیگیر نشدم، چون واقعا شبا اینجا واقعا خلوته و هیچ کس نیست حتما سر همین ترسیده بود. با لبخند گفتم: باشه حتما! با لبخند نگاهم کرد و بقیه ی راه با سکوت گذروندیم... ✩✩✩✩✩ اینجاس! فضای بالای پارکینگ اینجا سکو های بلندی داشت که سمت دیگش شبیه پرتگاه بود و ارتفاع حدودا 15 یا 20 متری داشت. تئو نگاهم کرد و گفت: به عنوان کسی که اینجا زیاد میاد باید بهت بگم تا حالا اینجارو ندیده بودم چقد قشنگه! ابرو بالا انداختم و گفتم: جدی؟ اینجا مکان مورد علاقمه و به سمت سکو ها رفتم، پامو بین درز هاش گذاشتم و ازش بالا رفتم. بادی که میومد باعث میشد موهام تکون بخوره و این بهترین حس ممکن بود. تئو کنارم وایساد و بالا نیومد. مشغول حرف زدن شدیم، درمورد علاقه هامون که خیلی باهم فرق داشتن! دومین قوطی انرژی زا رو هم کنارم گذاشتم و گفتم: وای تموم شد! میای بریم یکی دیگه هم بگیرم؟ و از سکو پایین اومدم. با خنده گفت: باشه بیا بریم. توی راه، باد به صورتم میخورد و موهام رو تکون میداد سکوت عجیبی بینمون بود، که ناگهان صدای جیغ بلندی سکوت رو شکست... @wrongtime1
بچه ها 2 پارت بعد میتونم اسمشو بزارم شروع داستان واقعی رمان... حدس هاتون رو تو ناشناس بگید💁🏻‍♀💗 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1jffxhd&btn 𝒰𝓈✨ @Wrongtime1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا