eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
433 دنبال‌کننده
24 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد پرت شدن چاقو جیبی کل کلاس با ترس نگام میکردن و من سوزش رو روی گردنم احساس میکردم دستم رو روی زخم کشیدم و از تقریبا پایین چونم تا وسط صورتم ادامه داشت. دستم رو نگا کردم انگشتام خونی شده بود و قطره هاش اروم اروم توی لباسم میریخت میا بلند شد چاقوش رو برداشت جلوم وایساد و با نگا کردن به زخمم میخندید تا الان هم زیاد خودمو کنترل کرده بودم دیگه بسه! با کفش به پشت پاش زدم و با این کار به زمین افتاد با این کار مثل حیوون چهار دست و پا شده بود و پشم های کتش همین طوری میریخت از فرصت استفاده کردم پشتش رو به زمین کوبیدم و پاهام رو دو طرف دستش قفل کردم خون از روی گردنم روی صورتش میریخت و با مشت تو صورتش میکوبیدم ناخونای تیزش که همیشه در حال سوهان کشیدنشون بود رو به سمت صورتم برد و لپم رو چنگ زد، باعث شد حواسم پرت شه و بتونه کنارم بزنه. این چند وقت اصلا انرژی نداشتم حدود 1 روز بود غذا نخورده بودم 2 روز بود نخوابیده بودم و سوزش چشمام دیوونم میکرد دوباره بلند شد و جلوم وایساد ایندفعه با پا به کت بد رنگش زدم و باعث شد پشمای کت به کفشم بچسبه... حیف نسخه جدید ترویسم... نمیدونم میا با کجای مغزش فکر کرد و به این نتیجه رسید که چاقو رو دوباره به سمتم پرت کنه... @wrongtime1
شانس اوردم... دستمو بالا اوردم، چاقو به جای برخورد با صورتم به دستم خورد میخواستم به سمتش برم که صدای سوت اشنا جلوم رو گرفت. به در نگاه کردم خانوم ماریلو با عصبانیت جلوی در وایساده بود سایه بادمجونیش پشت پلکش گم شده بود، افتابی که به صورتش میخورد نشون میداد مثل همیشه موهای صورتش رو نزده و لباس تنگ بنفشش حسابی به تنش چسبیده بود یه نگاه به کل کلاس انداخت، جمعیتو کنار میزد و با صدای بلند میگفت: چه خبرتونه؟؟ بعد از اینکه بلخره بهمون رسید وایساد. چشماش 2 تا شده بود و با تعجب گفت:این... این همه خون برای چیه دیانا زخم رو صورتت... با من بیاین دفترم اینجوری نمیشه! به محض اینکه این حرفو زد الا بازوم رو گرفت یه نگاه بهش انداختم و گفت: منم باهات میام! بلخره به دفتر رسیدیم موقع وارد شدن نزدیک 10 نفر به علاوه من و میا داخل اومدن و خانوم ماریلو با دیدن این صحنه عین مرغی که پر هاش رو کنده بودن عصبانی به جمعیت گفت: گفتم فقط میا و دیانا!! همه به جز الا از دفتر خارج شدن و مدیر با دیدن اون به سمتش اومد و گفت:میفهمی میگم برو بیرون یا دوست داری به جای دفتر من از مدرسه بری بیرون؟ الا با نگرانی بازوم رو ول کرد و بهم نگا کرد... خنده ای مصنوعی کردم و گفتم: من خوبم. با چشم بهش اشاره کردم که بره الا با چشم غره ای به خانوم ماریلو خارج شد و اگر هر زمان دیگه ای بود خانوم ماریلو میکشتش ولی خون رو صورت من حواسش رو پرت می کرد... با رفتن الا شکنجه واقعی تازه شروع شد... @wrongtime1
دفتر خانوم ماریلو چیدمان بدی داشت یا حداقل برای من خاطره ی خوبی نداشت. دفترش مانند L برعکس بود و روبروی در چوبی نسبتا بزرگ یه میز اهنی با کشوهای پر از تعهد وجود داشت. پشتش قفسه هایی از پرونده و کمد چوبی با پنجره های شیشه ای قرار داشت که پر از وسایل بهداشتی و ماژیک و تخته پاک کن و... بود وسط اتاق یه میز بزرگ برای جلسه بود که پشت اون هم کمد های بزرگ و تابلو وجود داشت. رسما از اینجا متنفرم. خانوم ماریلو به سمت میزش رفت و کشوی اهنی رو باز کرد که با این کارش صدای قیژ قیژی کل دفتر رو برداشت. عینک باریکش رو برداشت، به چشماش زد و با اشاره بهمون گفت: بیاین جلو ببینمتون... اون کبودی رو صورت میا چیه و این همه زخم روی صورت دیانا باید دلیل قانع کننده ای داشته باشه درست نمیگم؟ الان بهتره توضیح بدید تا فرم اخراج جفتتون رو پر نکردم. با این حرف میا شروع به الکی گریه کردن کرد و با صدای رو اعصابش هق هق کنان گفت: تقصیر دیانا بود من کاری نکردم...( و داستان رو به نفع خودش تعریف کرد انگار نه انگار که اون چاقو به سمتم پرت کرده بود ) خانوم ماریلو نفس عمیقی کشید عینکش رو از صورتش برداشت چشماش رو ماساژ داد و پس از تمیز کردن عینک دوباره به چشمش زد و به ارومی گفت... @wrongtime1
میا جان میشه با دیانا تنهایی صحبت کنم؟ میایی که مقدار زیادی اشک تمساح ریخته بود و ریملش ریخته بود و تینتی که به گونه هاش زده بود( همیشه ادعا میکرد سرخی لپ ها و لب هاش خدادادیه) ریخته بود دستمالی صورتی از جیبش برداشت و اشک هاش رو پاک کرد. با صدای ناله مانندی گفت:بله خانوم. و با عشوه ای که نشون میداد اصلا براش مهم نیست و میدونه با پول مامانش همه چی حل میشه از در خارج شد. خانوم ماریلو دوباره نفس عمیقی کشید و به سمت کمدش رفت و چند تا گاز استریل، بتادین، چسب زخم های بزرگ و دستمال کاغذی رو توی سینی فلزی کوچکی گذاشت. یه صندلی اورد و به بیرون دفتر رفت تا یه صندلی دیگه هم بیاره تو این فاصله به اینه پشت سرم نگاه کردم، موهای بلند و حالت دارم نامرتب بود و به خاطر نوری که میخورد قهوه ای تر از همیشه به نظر میرسید، سوییشرت سفیدم حالا دیگه سفید نبود و خاکی و خونی شده بود، چشمای درشت و روباهیم قرمز شده بود و متورم بود، زیر چشمام تیره شده بود و به خاطر گریه های زیاد مژه های بلندم به هم چسبیده بود، لب های درشتم خشک و خونی شده بود و پوست گندمیم رنگ پریده به نظر میرسید. توی فکر بودم که با صدای باز شدن در به خودم اومدم... @wrongtime1
دیانا: شاید حسی که بهش دارم با بقیه فرق داره یجورایی وقتی اسمش تو سرم میاد پروانه ها تو دلم پر میزنن. اِلا: چه بخوای چه نخوای عاشق شدی و بهتره هرچی زودتر این رو قبول کنی. ✩✩✩ دستم رو روی دهنم گذاشتم و از ترس عقب عقب رفتم که ناگهان دوتا دست که دورم حلقه شد و به سمت دیوار کشیده شدم... ✩✩✩ روی نیمکت پارک نشسته بودم و تئو جلوم زانو زده بود. دستش رو روی پاهام گذاشت و با ارامشی خاص گفت: تئو: ذهنت رو از اتفاقات امشب کاملا پاک میکنی و به زندگی عادیت ادامه میدی انگار نه انگار اتفاقی افتاده و چیزی دیدی باشه؟ ✩✩✩ کافه مثل همیشه پر شور و نشاط بود همه جمع شده بودن و من هم با ادم های مورد علاقم دور یه میز بودیم فکر میکردم چیزی نمیتونه حالم رو بد کنه که در کافه باز شد و... ✩✩✩ شاید این عشق اشتباه بود و شاید باید ازش فرار میکردم اما اجازه دادم برای چند لحظه هم که شده توی بغلش بمونم و بزارم و هر اتفاقی که ممکن بود بعدش بیوفته رو نادیده گرفتم... ✩✩✩ -Wrong Time _Written by Shaya ادامه ی این داستان جذاب که هیچکس نمیتونه حدسش بزنه🤫👇🏻 @wrongtime1
خانوم ماریلو در رو باز کرد و وارد شد... سمتم اومد و به ارومی گفت: خانوم اسمیت ممنون میشم بلند شی تا بتونم سر و وضعت رو چک کنم! بلند شدم، قد خانوم ماریلو نسبتا بلند بود چیزی حدود 175 یا 180 سانت و با قد 160 سانت ازش کوتاه تر به نظر میرسیدم، موهام رو از گردنم کنار زد تا زخمم رو نگاه کنه، با دیدن زخم اخمی کرد و به سمت همون سینی ای که وسایل رو توش گذاشته بود رفت. سینی رو روی میز گذاشت و اشاره کرد که روی صندلی ای که گذاشته بود بشینم . نشستم و شروع به ضد عفونی کردن زخمم کرد، به محض برخورد بتادین با پوستم مور مور شدن بدنم رو حس کردم دستمو مشت کردم و ناخداگاه اه ارومی کشیدم . ماریلو بدون اینکه دست از کارش برداره بهم گفت: دو دیقه صبر کن الان تموم میشه. بعد از تموم شدن ضد عفونی چسب زخمی باز کرد و روی زخم گذاشت نگاهی به چنگی که رو لپم بود کرد چن دقیقه نگاهش کرد و طوری که به نظر عمیق نبود و اهمیتی نداشت ولش کرد بهم گفت: جای دیگت زخم نشده؟ مشتم رو باز کردم و گفتم: چرا اینم هست. دستم رو گرفت و نگاهش کرد بر خلاف صورتم نگاهی که به دستم انداخت نگران کننده بود و با صدایی نگران گفت: وسایلت رو بردار این نیاز به بخیه داره منم وسایلشو ندارم خانوم پارک (پرستار مدرسه) هم امروز حالش خوب نبود نیومد باید بریم درمانگاه. بلند شدم وسیله ای نداشتم فقط به سمت اینه رفتم تا موهام رو مرتب کنم و توی این مدت خانوم ماریلو کیف دستی بادمجونیش رو از روی میز اهنی برداشت و به سمت در رفت. به محض باز شدن در چیزی دیدیم که باعث عصبانیت شدید خانوم ماریلو شد... @wrongtime1
در که باز شد با جمعیتی حدودا 80 نفره مواجه شدیم و خانوم ماریلو با دیدن این صحنه جوری عصبی شد که به این فکر کردم میتونه همه رو درجا بکشه و حمام خون راه بندازه. داشت با خیال پردازی هام خندم میگرفت که صدای خانوم ماریلو باعث شد خودم رو جمع کنم: برای چی اینجا وایستادید؟ مگه کلاس ندارید؟ زود زود زود! همه بدو بدو به سمت کلاس هاشون رفتن و خانوم ماریلو به سمت خانوم تیلر( ناظم مدرسه) که دم در ورودی وایساده بود رفت و گفت: حواستون به مدرسه باشه تا دیانا رو ببرم درمانگاه و چیزی دم گوشش زمزمه کرد. بعد از تموم شدن حرفش به سمت در رفتیم، از پله ها پایین رفتیم و با دیدن ماشین خانوم ماریلو خندم گرفت، بر خلاف خودش که به شدت بد اخلاق بود ماشین نقلی یاسی رنگش تو دل برو و قشنگ بود. اگر سوزش دستم امونم رو نبریده بود میتونستم چندین ساعت به ماشین خیره شم ولی به سمت ماشین رفتم و در رو باز کردم. صندلی های ماشین چرمی و بنفش بود که روی نشیمنگاهش خزی بنفش بود. روی صندلی نشستم و با این کار خانوم ماریلو هم سوار شد و با وارد کردن سوییچ استارت زد و راه افتاد. به پنجره خیره شدم و احساس درد کل وجودم رو گرفته بود. نمیدونستم منشأش از کجاست ولی هرچی که بود از درد دستم بیشتر بود شاید دردم... @wrongtime1
بمونه یادگاریی:))
خدمت عزیزانی که گزارش میزنن بگم که نگران نباشید رفیقام هستن با اکانت هرکی شده میام و پارت های رمان رو براتون میزارم ✨ به محض 120 تایی شدن پارت 9 تو چنل قرار میگیره قشنگام✨
شاید دردم... از ندیدن مادرم به مدت 6 سال بود، شاید دردم کابوس های شبانه مثلا دیدن مرگ مادرم جلوی چشمم بود، شاید دلم برای پدرم که از دعواهام خسته شده بود میسوخت، یا دیدن وضعیت درسی داداش 10 سالم که به حدی رسیده بود سر کلاس راش نمیدادن یا مشکلات جسمی مثل معده درد و نفس تنگی یا شاید... صدای خانوم ماریلو باعث شد رشته ی افکارم بریده شه بدون اینکه نگاهم کنه ماشین رو پارک کرد، خاموشش کرد و گفت: زود باش پیاده شو من باید مدرسه باشم نه در حال بردن دانش اموز به درمانگاه! با دست اشکایی که ریخته بود رو پاک کردم و از ماشین پیاده شدم، یجوری رفتار میکرد انگار تقصیر من بود اون دختره ی روانی سمتم چاقو پرت کرد اصلا میدونست چه جرم سنگینی بوده؟ به سمت درمانگاه میرفتم و قدم هایی که میزاشتم به شدت سنگین بود اگه زمین اسفالت نبود مطمعن بودم میشکست. بعد از رسیدن به درمانگاه، ماریلو تازه به قرمزی چشمام دقت کرد و به ارومی گفت: حالت خوبه؟ نگاه کوتاهی بهش انداختم، با خودش چی فکر میکرد به نظرش من الان حالم خوب بود؟ میتونستم بهش بگم: الان به نظرت من خوبم؟ خری یا خودتو زدی به خریت؟ اما بعدش با پرونده باید از مدرسه خارج میشدم پس سر تکون دادم و بی توجه به اون وارد درمانگاه شدم. مهربونی الانش و پرسیدن حالم بی دلیل نبود میدونستم برای چیه... @wrongtime1
سرمت رو وصل کردم و زخمت رو هم بخیه زدم چیکار کرده بودی اینقدر جون نداشتی؟ یکم اینجا استراحت کن چند ساعت دیگه مرخصت میکنم فقط باید قول بدی غذا بخوری و سر وقت بخوابی که باز به این حال نیوفتی! این صدای همون پرستار همیشگیم بود، من به خاطر مشکلات معدم مجبور میشدم زیاد بیمارستان بیام و فلور همیشه باهام مهربون بود خانوم ریز نقشی جوون با موهای حالت دار نارنجی و پوستی کک و مکی. با یه لبخند مصنوعی نگاش کردم و گفتم:مرسی فلور من خوبم به کارت برس. اروم به شونم زد و چشمکی زد و گفت: تو همیشه خوبی! اروم خندیدم و فلور به سمت اتاق بغلی رفت. ماریلو که فرصت رو غنیمت دونست از صندلی ای که کنارم بود بلند شد و گفت:شاید این چیزی که میگم برات سخت باشه و نمیخوام مقدمه چینی کنم میدونم کار میا اشتباه بود ولی هیچی نه به پدرت و نه به پلیس نمیگی! از این حرفش جا خوردم! باشه انتظار داشتم بگه ولی انقد رک اونم توی بیمارستان؟ نگاهی سرد بهش انداختم و سعی کردم هیچ احساس توش معلوم نباشه و گفتم: اونوقت چرا؟ مدیر با اخم نگاهم کرد و گفت:منظورت از چرا چی بود؟ نصف پول مدرسه ای توش درس میخونی رو مادر میا میده تو داری بهم میگی چرا؟ خانوم اسمیت اگر شکایت کنی مجبورم اخراجت کنم تا شر بخوابه هرچند که دردسر برام درست کردی من دوست دارم و دلم نمیخواد ایندت سر یه دعوا خراب شه فهمیدی؟ بعد این حرفش کیفش رو برداشت و به سمت در رفت. نگاهی بهم کرد و گفت: دیانا اگر میخوای چیزی به پدرت بگی بگو با یکی دعوا کردم طرف دعوا اخراج شد و اگر اسمی از میا بیاری کاری که نباید رو میکنم...! @wrongtime1