#Wrongtime
#part_32
سعی کردم فرار کنم اما فشار دستهای دورم بیشتر میشد و به محض اینکه خواستم جیغ بزنم دستش رو روی دهنم گذاشت و بغل گوشم گفت: اروم باش دیا الان میشنون! صدای تئو بود و با شنیدن صداش نفس عمیقی کشیدم و به نشانه ی تایید سر تکون دادم، دوباره به مردها نگاهی انداختم سگها رو ول کرده بودند مشغول خوردن جسد زنها بودند! با دیدن این صحنه اشک از چشمام جاری شد و شروع به گریه کردم تئو نگاهم کرد. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و زمزمه کرد: نگاشون نکن. راست هم میگفت فقط حال خودم بدتر میشد پشتم رو کردم و باعث شد اشکهام لباس تئو رو خیس کنه. تو لحظه ای که سکوت قالب شده بود و فقط صدای جوییدن استخون توسط سگها میومد صدای زنگ گوشیم توجه همه رو جلب کرد! سریع خاموش کردم ولی دیگه فایده نداشت. نفسم بند اومده بود و با نگاهی که سرشار از ترس و وحشت بود به تئو نگاه کردم صدای مرد میومد که میگفت: انگار که اینجا تنها نیستیم و با اشاره به افرادش ادامه داد: پیداشون کنید و درسی بهشون بدین تا بفهمن تو کار جو کولینز نباید دخالت کنن از ترس مثل بید میلرزیدم و اشک هام مثل سیل جاری شده بود برعکس من تئو به خودش مسلط بود دستم رو گرفت و شروع به دوییدن کردیم نمیدونستیم کجا میریم ولی وقتی بالاخره به شهر رسیدیم حس کردم نمیتونم نمیتونستم نفس بکشم
و ایستادم...
@wrongtime1 ✨