eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
435 دنبال‌کننده
25 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
میگم که... من خیلی دیرمه میشه برم؟ تئو گفت: اره بابا چرا نشه ولی تنها نرو بیا من میرسونمت. سر تکون دادم و گفتم: بازم ببخشید زحمتت میشه. گوشیم رو باز کردم و با پیام الا مواجه شدم: دیانا من میخوابم خواستی بیای در بزن باز نکردم زنگ بزن بیدارم کن. دلم براش سوخت امروز خیلی کار کرده بود و برای کنفرانس علومی که داشتیم خیلی زحمت کشیده بود دلم نمیومد بیدارش کنم پس پیام دادم و گفتم: الا دیر شده بود دیگه دیدم خوابیدی رفتم خونمون حموم بودم جوابتو ندادم. فردا عصری میام اونجا پیشت. گوشیم رو تو جیبم گذاشتم، کاش این رو نمیگفتم واقعا تنهایی میترسم. نمیدونم این حرف از کجای ذهنم بیرون اومد و به دهنم رسید ولی به خودم اومدم دیدم که داشتم میگفتم: عاااام تئو ببین عهه چیزه من شب یکم راستش میترسم بعد میشه عام بیای پیشم؟ تئو شونه بالا انداخت و گفت: اره حتما فقط مشکلی نداری خودت؟ گفتم: نه راستش تنها باشم میترسم ✩✩✩✩✩ کلید رو توی در انداختم و در رو باز کردم. خونه مثل همیشه بود ولی مرتب تر چون 1 هفته ای میشد که بابا و لیام مسافرت بودن و منم خونه ی الا اینا کلید رو روی میز پرت کردم ،از پله ها بالا رفتم و به اتاق رسیدم. خواستم در رو ببندم که یادم افتاد تئو هم لباس بیرون تنشه پس گفتم: اگه لباس میخوای اتاق طبقه پایین اتاق بابامه، از توی کمدش لباس بردار. صداش میومد که میگفت: عه خب باشه مرسی. در رو بستم و توی اتاق رفتم... @wrongtime1
بعضی وقتا که میرم ممبرامو میبینم پروفاشونو میبینم یجوری ذوق میکنم که همچین پرنسسایی تو چنلن اصننن😭🤏
تایم+1 فدا چشاش💘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تایم فداش و فداتون؛
از خستگی روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم، چند دقیقه به اتفاقاتی که افتاده بود فکر کردم، اشک هام میریخت و موهام رو خیس میکرد. بعد از خالی کردن بغضی که توی گلوم بود بدنم رو مجبور به بلند شدن کردم و به سمت کمدم رفتم. پیراهن سفید ساده ای از توی کشو برداشتم و پوشیدم، خودم رو توی اینه نگاه کردم. ریملم ریخته بود و زیر چشمام رو سیاه کرده بود، موهام حسابی نامرتب و گره خورده بود، چشمام متورم و قرمز شده بود و مژه هام به هم چسبیده. از نگاه کردن به اینه و مسخره کردن خودم خسته شدم و به طبقه ی پایین رفتم، به سمت آشپزخونه راه افتادم، تئو رو دیدم روی مبل نشسته بود و با تلفن صحبت میکرد: نه مامان امشب نمیام بخواب تو... اره بابا پیش بچه هاییم...باشه مراقب خودت باش، خدافظ... و تلفن رو قطع کرد. خونمون جوری بود که از اشپزخونه میتونستم پذیرایی رو ببینم، صداش کردم و گفتم: تئو من خیلی وقته غذا نخوردم یکم نودل داریم میخوری برات درست کنم؟ بلند شد و گفت: اره خوردنش که میخورم ولی بزار بیام کمکت خسته میشی. با لبخند نگاهش کردم و گفتم: اره بابا یه وقت خسته نشم، یه اب جوش میریزم تو نودل دیگه خستگی نداره که. توی مدتی که حرف میزدم تئو به آشپزخونه رسید و گفت: نمیخواد جای وسایلو بگو خودم درست میکنم، تو برو بشین. هرچی میگفتم قبول نمیکرد پس باشه ای گفتم و روی مبل نشستم. تلویزیون رو روشن کردم و چشمام بسته شد... @wrongtime1