eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞| دسترسی بدهه
221 دنبال‌کننده
8 عکس
8 ویدیو
0 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2💘
مشاهده در ایتا
دانلود
اره از این حرفاش به شدت عصبی بودم... ولی سرمو کج کردم و نگاهمو ازش دزدیدم، به گلدون کنار تخت چشم دوختم و حواسم رو با شمردن گلبرگ هاش پرت کردم، چند ثانیه وایساد و وقتی دید بهش توجهی نمیکنم از در بیرون رفت. وقتی دیگه حضورش رو حس نکردم نفس عمیقی کشیدم یکم توی جام تکون خوردم و مشغول گاز زدن لبهام شدم و اجازه دادم رشته ی افکارم هرجا که میخواد بره... به ترس اخراج شدنم و از دست دادن ایندم، به خانوادم،مدرسه، وضعیت جسمی که روز به روز بدتر میشد فکر کردم. داشت گریم میگرفت که با شنیدن صدای الا از جا پریدم:داشتی گریه میکردی اره؟ دیوونه ای به قران! دستت رو بده ببینم! دستم رو به سمتش دراز کردم، نگاهش کرد و با تعجب به 6 تا بخیه ی دستم خیره شد، بعد از چند ثانیه گفت: الان واقعا با این وضع دستت شکایتی نداری؟ وای دیانا سرت به سنگ خورده نه؟ اروم خندیدم و روی تخت نشستم کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:من خوبم الا ماریلو رو هم میشناسی پشت میا در اومد و گفت اخراجم میکنه اگه شکایت کنم، ایناهم مهم نیس بابام و لیام امشب خونه نیستن و تا هفته دیگه مسابقه تموم نمیشه الانم برو من چند ساعت دیگه مرخص میشم باشه؟ @wrongtime2
الا نگاهی عصبی بهم انداخت، دستش روبه کمرش زد و اه کوتاهی کشید و با ناراحتی گفت: انقد برای خودت دردسر درست نکن، الان ساعت 3عه خواهش میکنم 8 بیا خونه و فکر بیرون رفتن رو از سرت بیرون کن دیانا میدونی چند شبه نخوابیدی؟ راست میگفت، ولی خب... بیرون رفتن واقعا حالمو خوب میکرد. بالشی که کنار دستم بود رو سمتش پرت کردم و جاخالی داد، شاید اتفاق عجیبی نبود ولی باعث خنده ی جفتمون شد و با صدای زنگ خوردن گوشی و دیدن اسم بابام خوشحال شدم و سریع تلفن رو جواب دادم:سلاممم چطوری؟ صداش اومد که میگفت: من خوبم تو چطوری؟ تنها که نیستی؟ با خنده گفتم: نه بابا پیش الام، الا سلامی داد و بابام هم جواب داد. میتونستم صدای لیام رو از پشت خط بشنوم که میگفت گوشیو بده و پس از چند ثانیه صدای لیام میومد، چند دقیقه درمورد بردشون تو مسابقه ی بین‌المللی فوتبال کودکان توی برزیل حرف زد و در جواب بهش گفتم: افرین بچه سوغا... نزاشت حرفمو بزنم، انگار که صداش میکردن بدون اینکه بهم توجه کنه خدافظی گفت و تلفن رو قطع کرد، چرا همیشه انقد یهو قطع میکنه؟ به سمت الا برگشتم و پتورو روی سرم کشیدم و گفتم: برو خونه منم مرخص شم میام. خدافظی کرد و بیرون رفت... @wrongtime2
با صدای فلور از خواب بیدار شدم که میگفت: دیانا ساعت 6 شد مرخصی عزیزم. چشامو باز کردم، کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: مرسی فلور الان میرم. لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. با بسته شدن در بلند شدم و از کیف مدرسم که الا با خودش اورده بود شونه و عطرم رو بیرون اوردم، موهام که تا کمرم میرسید رو با دست گرفتم و شونه کردم. با وجود پر بودن موهام ریزش خیلی شدیدش باعث شده بود که همیشه موهام همه جای خونه باشه ولی امروز از همیشه بیشتر ریخته بود و تخت پر مو شد. میدونستم به خاطر استرسه، موهارو از روی تخت برداشتم و توی سطل اشغال ریختم، لباس سفید سابقم( الان بیشتر خاکی و خونی بود) رو با سوییشرت مشکی ساده ای که الا اورده بود عوض کردم. جلوی اینه رفتم زیپ سوییشرت رو تا نزدیکای سینم کشیدم و باعث شده بود تاپ سفیدم از زیرش معلوم باشه، لاکتم که عکس الا بابام و لیام توش بود روی گردنم می درخشید. بند کفش هام که تا چند ساعت پیش پشم کت میا روش بود رو محکم کردم، یجورایی هم با عطر دوش گرفتم. بعد از تموم شدن کار هام بلخره از اتاق بیرون رفتم. از راهرو بیمارستان رد شدم، بلخره به در رسیدم و با باز شدن در نسیم پاییزی خنکی به صورتم خورد... @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از چشمِ آینده.
خرداد حرفای آدما رو باور نکن ، حرفایی که توی رفتاراشون پنهون شده رو باور کن.
هدایت شده از ߊ߬ܟܿܝ‌یܔ ܥ݆ܝ‌ߊ‌ܫ̇ ܟܿیߊ‌ܢ̣ߊ‌ܔ ߊ‌و :):👀
هدایت شده از پیشنهادی
رم/ان س🪳سی😈🙈 https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a پرستار بی ح/یا یه داستان متفاوت شی.😇.طونی😍😋 https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a بیا داخل چنل ما؛شبا راحت مطالعه ../.. کنی😉😝 https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
هدایت شده از ߊ߬ܟܿܝ‌یܔ ܥ݆ܝ‌ߊ‌ܫ̇ ܟܿیߊ‌ܢ̣ߊ‌ܔ ߊ‌و :):👀
تازه اومدم میشه معرفی کنین _____ باران = خوش اومدی و موندگار باشی ، باران ۱۴ از قم حنانه = بمونی برامون حنانه ۱۴ قم پرنیا = خوش اومدی بمونیییی برامون ۱۵ صدرا = صدرا ۲۱ قم https://eitaa.com/joinchat/4144760473C8c606a92c1