هدایت شده از منِتو؛
میدونی ، امروز یهو رسیدم به اون روزا . همون روزایی که دنیا برام یه رنگ بود و تو تنها کسی بودی که میتونستم توی چشماش آینده رو ببینم .
الان ، یه جوری نگاه میکنم به اون دختربچه همون که وقتی پیشت بود فکر میکرد خیلی بزرگ و فهمیدهست . اما حقیقت این بود که من فقط یه دختربچه بودم که فکر میکرد با تو ، دنیا رو فتح کرده .
میخوام بهت بگم که دخترت دیگه بزرگ شده . اون دختربچهای که با شنیدن صدات کلی ذوق میکرد ، دیگه نیست . اون دختره توی اون روزایی که تو داشتی با جدیده اشنا میشدی ، یه بخشی از وجودش رفت .
الان دیگه بزرگ شدم ، دیگه اونقدرا هم زود باور نمیکنم . دیگه اونقدرا هم به کلمات قشنگِ آدما دل نمیبندم ؛ یاد گرفتم چطور با تنهایی خودم کنار بیام و چطور توی شلوغیِ روزمرگیا ، اون حفرهای که تو گذاشتی رو با چیزای دیگه پر کنم هرچند که هیچوقت کامل پر نمیشه .
اما میدونی چی از همه غمانگیزتره ؟ اینکه الان که بزرگ شدم تازه میفهمم چقدر بچه بودم که فکر میکردم میتونی تا آخر عمرت پیشم بمونی . اما برعکس ، بزرگ شدم تا بفهمم بعضیا حتی اگه تهِ دنیا هم باشن ، تقدیرشون اینه که فقط یه خاطره بشن ؛ یه خاطره تلخ که هر بار بهش فکر میکنم دلم برای اون نازی میسوزه که فکر میکرد تو ، همهی دنیاشی .
الان دیگه اون دختر کوچولوی وابسته نیستم .. ولی خب هنوزم وقتی به عقب نگاه میکنم یادم میاد که یه زمانی چقدر با عشق بهت فکر میکردم و تو همهشو نابود کردی .
منِتو؛