#Wrongtime
#part_25
با صدای الا بیدار شدم که می گفت: زنگ خورد پاشو بریم خونه. سرمو بلند کردم، و با خواب آلودگی وسایلم رو جمع کردم. بلند شدم و با الا از کلاس خارج شدیم، میتونم بگم نصف راه رو داشتیم درمورد اینکه چی بپوشم حرف میزدیم، لباسی که نه خیلی مجلسی باشه که فکر کنه این دیت مهم ترین اتفاق زندگیمه نه طوری که فکر کنه با پیژامه و لباس تو خونه دارم میرم. بحثمون داغ شده بود که صدای نوتیف گوشیم حواسم رو پرت کرد، فکر کردم بابام یا لیام باشه ولی تئو بود!
Teo: هنوز سر حرف دیشب هستی دیگه؟ ساعت 9 تو خیابون گرینگ کنار هایپر مارکت میبینمت
الا نگاهی بهم انداخت و گفت: الان راضی شدی بری؟ خندیدم و گفتم اره زشته دیگه دوبار گفت نمیشه نرم و تایپ کردم
Diana: معلومه که هستم، میبینمت
توی راه خونه باز هم بحثمون لباس من بود و باز هم به نتیجه نرسیدیم، بالاخره رسیدیم و با خستگی روی مبل پریدم! گوشیم رو برداشتم، ساعت 3:34 دقیقه بود میتونستم تا ساعت 5 بخوابم و بعد حاظر شم. پس الارم گذاشتم و به الا گفتم: من میخوابم اگه باز هم الارم گوشیم خاموش بود بیدارم کن خودت. الا نگاهی به لباس هام انداخت و گفت: نمیخوای لباست رو در بیاری؟ خمیازه ای کشیدم و گفتم: وای نه الا اصلا حوصله ندارم. خندید و به اتاق رفت...
@wrongtime2✨