eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞|فور نیاد
254 دنبال‌کننده
14 عکس
24 ویدیو
1 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2💘 #‌تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
به نشانه ی تایید سر تکون دادم و اشک هامو پاک کردم، بلند شدم و گفتم: پاشو یه جای باحال نزدیک اینجا میشناسم. تئو بلند شد و گفت: بریم، اینجا زیاد میای؟ گفتم: اره شباش خیلی قشنگه! عجیب نگاهم کرد، نگاهی که ترس و خشم و نگرانی رو نشون میداد. بعد چند ثانیه گفت: اینجا شباش خطرناکه و خلوت تنها نیا هر وقت خواستی بیای بگو باهم بیایم. زیاد پیگیر نشدم، چون واقعا شبا اینجا واقعا خلوته و هیچ کس نیست حتما سر همین ترسیده بود. با لبخند گفتم: باشه حتما! با لبخند نگاهم کرد و بقیه ی راه با سکوت گذروندیم... ✩✩✩✩✩ اینجاس! فضای بالای پارکینگ اینجا سکو های بلندی داشت که سمت دیگش شبیه پرتگاه بود و ارتفاع حدودا 15 یا 20 متری داشت. تئو نگاهم کرد و گفت: به عنوان کسی که اینجا زیاد میاد باید بهت بگم تا حالا اینجارو ندیده بودم چقد قشنگه! ابرو بالا انداختم و گفتم: جدی؟ اینجا مکان مورد علاقمه و به سمت سکو ها رفتم، پامو بین درز هاش گذاشتم و ازش بالا رفتم. بادی که میومد باعث میشد موهام تکون بخوره و این بهترین حس ممکن بود. تئو کنارم وایساد و بالا نیومد. مشغول حرف زدن شدیم، درمورد علاقه هامون که خیلی باهم فرق داشتن! دومین قوطی انرژی زا رو هم کنارم گذاشتم و گفتم: وای تموم شد! میای بریم یکی دیگه هم بگیرم؟ و از سکو پایین اومدم. با خنده گفت: باشه بیا بریم. توی راه، باد به صورتم میخورد و موهام رو تکون میداد سکوت عجیبی بینمون بود، که ناگهان صدای جیغ بلندی سکوت رو شکست... @wrongtime2
با شنیدن صدای جیغ نگاهی به هم انداختیم و ناخوداگاه به سمت صدا دوییدیم هرچی نزدیک تر میشدیم صدا واضح تر به نظر میرسید بعد از چند دقیقه به دوراهی رسیدیم و به تئو گفتم: تو از سمت راست برو من از چپ میرم تئو با ایده ام کاملا مخالفت کرد و گفت نه خطرناک... ولی دیگه دیر شده بود و من رفته بودم نفس نفس میزدم پس قدم هام رو اروم تر کردم صدایی اروم و نامفهوم شنیدم که میگفت: مگه نگفتم تا همین امشب وقت داری پول من کجاست؟ کمی جلوتر که رفتم صدا تصویر پیدا کرد. جلوی کامیون بزرگ حدود 5 یا 6 تا مرد کت و شلواری که به شدت قوی هیکل به نظر میرسیدند بود در جلوی اونها مردی حدودا 40 ساله که قد متوسط و موهایی روشنی داشت ایستاده بود, کنار مرد دو سگ بزرگ که معلوم بود به شدت گرسنند، جلوی سگ ها دو زن با دست و پای بسته زانو زده بودند و با چشمهای گریان التماس میکردند: ما بچه داریم... خواهش میکنم فقط یک روز دیگه 2 برابر پول رو بهتون میدیم از ترس پشت ستون بزرگ رفتم دوباره صدای مرد اومد که به افرادش میگفت منتظر چی هستید؟ بکشیدشون فکر میکردم همه ی اینها نمایش یا فیلمه ولی با شنیدن صدای تیر و جاری شدن خون از سر زن ها تازه به خودم اومدم و از ترس عقب عقب رفتم و سعی کردم که فرار کنم ولی تنم به کسی خورد و دستهاش دور کمرم گره خورد و به سمت دیوار کشونده شدم... @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیدایت میکنم؛ در دیِ دیگر، در جهانی دیگر.. 𝓙𝓸𝓲𝓷✨ @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داغ مادر هیچ وقت تموم نمیشه. هیچ وقت روزی نمیرسه که با خودت بگی: بلخره تموم شد و تونستم باهاش کنار بیام. هیچ وقت نمیرسه اون شبی که یادش نیوفتی و به خاطرش گریه نکنی هروقت دلیلی برای گریه پیدا میکنی تهش با یاد مامانت اون گریه انقدر شدت میگیره که، یادت میره موضوع اصلی چی بود تو اون لحظه فقط اسم مامانت رو یادت میاد. همه چیز بهش ربط داره عین یه شهر که شاید راه های دیگه ای برای رسیدن بهش باشه، ولی همیشه تهش به اون میرسه چه بخوای چه نخوای. مرگ ادما عین شطرنجه هر کدوم از مهره هایی که حذف میشن شاید بگی: پوف... وای نه... جدی؟... ولی اگه مامانت قرار باشه یه مهره باشه قطعا شاهه. مهم ترین مهره بازی. وقتی کیش و مات میشی بازی تمومه و مامانت هم که میره... همین اتفاق میوفته. شاید نشون ندی که از درون توهم باهاش زیر خاکی ولی خودمونیما... بدجوری جای خالیی که با هیچ چیز و هیچ کس پر نمیشه تو دلت حس میشه. نفس کشیدن به معنی زنده بودن نیست و همه کسایی که این داغو دیدیم فقط نفس میکشیم ولی تنها راهی که میتونی دوباره پیشش باشی و بلخره بخندی دیگه نفس نکشیدنه، سخته ولی همیشه...زندگی کنید حتا اگه واقعا زندگی نیست. 𝓙𝓸𝓲𝓷✨ @wrongtime2