ایران تسلیت🖤
به احترام جان باختن هم وطنانم، امروز هیچ فعالیتی توی چنل قرار نمیگیره.
به امید روزی که صدای زیبای اذان برامون هشدار مرگ نباشه :))
بچه ها سلام...
ما دیروز رو هیچ فعالیتی (نه چالشی نه ناشناسی نه رمانی نه هیچی) نداشتیم، حتی فور هم ندادم که باعث یکم ریزش شد.
اونم فدای یه قطره اشک مادران داغ دار سرزمینم.
این چند روز هم قرار نیست به احترامشون خیلی فان باشیم و سعی میکنیم جو چنل رو اینجوری نگه داریم (پروف مشکی میمونه).
اما دوباره فعالیت رو تا حدودی استارت میزنیم.
و ته همه قصه ها نور بر تاریکی پیروز است🖤.
#Wrongtime
#part_35
از خستگی روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم، چند دقیقه به اتفاقاتی که افتاده بود فکر کردم، اشک هام میریخت و موهام رو خیس میکرد. بعد از خالی کردن بغضی که توی گلوم بود بدنم رو مجبور به بلند شدن کردم و به سمت کمدم رفتم. پیراهن سفید ساده ای از توی کشو برداشتم و پوشیدم، خودم رو توی اینه نگاه کردم. ریملم ریخته بود و زیر چشمام رو سیاه کرده بود، موهام حسابی نامرتب و گره خورده بود، چشمام متورم و قرمز شده بود و مژه هام به هم چسبیده. از نگاه کردن به اینه و مسخره کردن خودم خسته شدم و به طبقه ی پایین رفتم، به سمت آشپزخونه راه افتادم، تئو رو دیدم روی مبل نشسته بود و با تلفن صحبت میکرد: نه مامان امشب نمیام بخواب تو... اره بابا پیش بچه هاییم...باشه مراقب خودت باش، خدافظ... و تلفن رو قطع کرد. خونمون جوری بود که از اشپزخونه میتونستم پذیرایی رو ببینم، صداش کردم و گفتم: تئو من خیلی وقته غذا نخوردم یکم نودل داریم میخوری برات درست کنم؟ بلند شد و گفت: اره خوردنش که میخورم ولی بزار بیام کمکت خسته میشی. با لبخند نگاهش کردم و گفتم: اره بابا یه وقت خسته نشم، یه اب جوش میریزم تو نودل دیگه خستگی نداره که. توی مدتی که حرف میزدم تئو به آشپزخونه رسید و گفت: نمیخواد جای وسایلو بگو خودم درست میکنم، تو برو بشین. هرچی میگفتم قبول نمیکرد پس باشه ای گفتم و روی مبل نشستم. تلویزیون رو روشن کردم و چشمام بسته شد...
@wrongtime2 ✨