eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞|فور؟عزل
345 دنبال‌کننده
19 عکس
31 ویدیو
1 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2
مشاهده در ایتا
دانلود
جانم؟؟؟؟ وقتی شنیدم که جو عمو کوچیکه ی تئوعه باورم نمیشد. مگه فیلم ترکیه؟ این فامیل اون در میاد یعنی چی اخه، توی همین فکر ها بودم که شارلوت گفت: راستش رو بخوای تئو یه مدت هم براش کار میکرد، البته که به میل خودش نبود جفری وقتی که با ام ازدواج کرد، قرار نبود بچه دار شن فقط اصرار امیلی بود که تونست راضیش کنه ولی وقتی که تئو به دنیا اومد، جو و لافین عاشقش بودن و این باعث شده بود جفری از تئو بدش بیاد و یه جورایی بهش حسودی کنه. جفری به عنوان برادر کوچیک جو و لافین همیشه نیاز به توجه و تایید اون دوتا داشت، تئو بچه ی بامزه ای بود هم حرفاش هم رفتارش و کلا تو دل برو بود.صادقانه بگم جای جفری رو براشون پر کرده بود، وقتی که تئو یکم بزرگتر شد تو مدرسه واقعا درس نمیخوند. با این حرفش خندم گرفت، از همون اول هم بهش نمیخورد که بخواد درس بخونه. شارلوت با لبخند گفت: نخند جدی میگم، ولی جدای درس تو تمام رشته ها ورزشی مهارت داشت و بهترین بازیکن والیبال مدرسشون بود، جو همیشه توی مسابقه های تئو شرکت میکرد. لافین و جو همیشه مسابقه میدادن که ببینن کی بهترین کادو رو براش میگیره، همیشه لافین برنده میشد. گذشت و گذشت تا تئو 15 ساله شد، کادو ی جو به تئو دیگه بهترین بازی سال یا موتور نبود، کادوش راز خانوادگی بود، رازی که همه چیز رو عوض کرد. نگاهی بهش کردم و گفتم: و اون راز چی بود؟ هر سه تاشون به هم نگاه کردن و ایندفعه تئو برای تعریف کردن ادامه ی داستان جلو اومد... @wrongtime2
وقتی که برای تولد 15 سالگیم یه کلید گرفتم شوکه شدم، یه کلید؟ برای چی بود؟ چیکار باید باهاش میکردم؟ از جو پرسیدم و جوابش فقط (پارک ریجنت) بود. 10 روز تمام اونجارو گشتم، انقد گشتم و گشتم که بالاخره جرعت کردم توی ساختمون خرابه ای که از بچگی ازش میترسیدم برم. توی خرابه رو گشتم، تهش به یه کوچه ختم شد. وارد کوچه که شدم مثل تو بود وقتی اولین بار اینجا رو دیدی، اونجا گری رو دیدم و ازش پرسیدم یه همچین کلیدی رو کجا میتونم استفاده کنم، بهم گفت که باهاش به بار برم، وقتی رسیدم طبقه بالا رفتیم و یه دفتر خیلی بزرگ دیدم. صندلی های بزرگ مشکی و کمد های بزرگ که پر از اسناد مختلف بود. صندلی بزرگی هم اونجا بود، وقتی که برگشت از دیدن کسی که اونجا بود شوکه شدم. جو بود! سمتش رفتم و تنها سوالی که ازش پرسیدم همین بود، یعنی چی؟ جوابش همونی بود که نیاز داشتم، فهمیدم خانواده ی من پولشون رو از کارخونه ی صنایع غذایی در نمیارن! فهمیدم جو و لافین یکی از بزگترین خلاف کار های لندن بودن! نگاهش کردم و سعی کردم اتفاقات رو هضم کنم، پرسیدم: پس جفری چی؟ اون بخشی از این کسب و کار خانوادگی نبود؟ لافین لیوان وی/سکی که دستش بود رو سر کشید و گفت: خب اینجاش رو من باید تعریف کنم، جفری همیشه یه بی عرضه بود، تنها چیزی که براش مهم بود پا/رتی هایی بود که میرفت. بابا خیلی سعی کرد اون رو سر عقل بیاره ولی نه نمیشد، جفری تنها سهمی که از این به قول خودت کسب و کار داشت توزیع مو/اد بود. کار مهمی نبود به جز جفری ده ها نفر دیگه هم بودن که این کار رو میکردن، فکر میکردیم پسرش هم مثل اون باشه ولی تئو همیشه باهوش بود، شاید نه توی حل کردن یه مسئله ی مسخره ریاضی یا شیمی ولی تو حل کردن معما ها یه پا نخبه بود، توی ورزش؟ دومی نداشت، توی پوشوندن گند کاری هاش؟ رو دست نداشت! اون موقع مشکلاتش بچگونه بود شاید شکوندن گلدون مورد علاقه ی امیلی یا خراب کردن امتحاناش، ولی تو لاپوشونی کردن همونا هم عالی بود! @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عاشق یسری از همسایه های چنلم وقتی میزنی فور نده نمیدن، رگباری نمیدن، اجازه میگیرن یسری فور هارو، ساعت 6 صب میگیرن میخوابن چنلو نمیgان😭🙏
از من انتظار مث قبل بودن نداشته باشید من جز بچه های خودمون برا همه عوض شدم😂
تو با سختی‌هایی که پشت سر گذاشتی تعریف نمی‌شی ، با قدرتی که برای ادامه دادن پیدا کردی شناخته می‌شی . . ! 𝓙𝓸𝓲𝓷✨ @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جو سعی میکرد از این ویژگی تئو استفاده کنه و اون قلب مهربونش رو با سیاهی خودش رنگ کنه، موفق هم شده بود، تئو دیگه نه قلبی داشت و نه احساسی، شبیه جو شده بود همه چیش. از اون پسر مهربونی که به حیوون های اسیب دیده کمک میکرد رسیده بود به کسی که با دیدن شکنجه شدن بقیه هیچ مشکلی نداشت. نگاهی به تئو انداختم، این ادمی نبود که من میشناختم، کسی که به نگاهش اطمینان کردم و خانواده و دوستام رو باهاش ول کردم، این ادم نباید نوچه ی عمو کوچیکش میبود. خواستم داد بزنم، خواستم با صدای بلند بگم که مشکلات خانوادگی شما هیچ ربطی به من نداره ولی انگار صدا توی گلوم قفل شد. انگار دستی روی گلوم بود و نمیزاشت این رو بگم ولی اون دست یه جسم نبود و دست عشق بود. عشقی که باعث شده بود چشمم رو به همه چیز هایی که درموردش میشنیدم ببندم. برخلاف چیزی که میخواستم بگم فقط گفتم: ادامشو بگو. لافین با اشاره به شارلوت و تئو گفت: فکر کنم گری نیاز به کمک داره نظرتون چیه برین پیشش؟ با این حرفش بهشون فهموند که میخواد تنها باهام حرف بزنه، تئو و شارل بیرون رفتن ولی تئو تا اخرین لحظه بهم خیره شده بود، نمیدونستم کسی که جلوم وایستاده هیولاست یا که فرشته و تشخیصش برام غیر ممکن شده بود. توی اتاق فقط من و لافین موندیم، لافین از دیوار چوب بیلیارد رو برداشت، به سمتم اومد، چوب رو به دستم داد و گفت: بلدی بازی کنی؟ چوب رو توی دستم اینور اونور کردم و گفتم: خیلی وقته بازی نکردم ولی بلدم. لافین گفت: خب همینجوری که داستان خانواده ی مارو میشنوی میتونیم یکم بازی کنیم، نظرت چیه؟ به نشانه ی تایید سر تکون دادم و بازی رو شروع کردم. لافین که از ضربه ای که به توپ خورده بود شوکه شد گفت: خب پس بازیت خوبه! بذار ادامشو بگم میدونم چقدر برای شنیدنش کنجکاوی! و به توپ ضربه زد. به اون سمت میز رفتم و چوب رو تنظیم کردم، بعد از زدن توپ گفتم: اره جدا خیلی ممنون میشم که بقیشو تعریف کنی! لافین با خنده گفت: باشه بزار ادامشو بگم، یه روز تئو با نانسی بیرون بود و خب در حال چندش بازی... حرفش رو قطع کردم و با زدن توپ گفتم: نانسی کیه؟ لافین که انگار یادش رفته بود قسمتی رو تعریف کنه گفت: نانسی؟ دوست دختر قبلی تئو. دختر نازی بود موهای طلایی کوتاه و چشمای ابی روشن پوست سفیدِ رنگ پریده که باعث میشد قرمزی گونه هاش همیشه مشخص باشه، همیشه قانون مدار و مرتب بود و در عین حال دنبال رسیدن به سوال های پیچیدش. خلاصه دختر تو دل برو بامزه ای بود تئو هم دوستش داشت. با تک تک توصیف های نانسی شاحساس میکردم یه چیزی توی قبلم فرو میریزه، بغض کردم ولی سعی کردم به حسم غلبه کنم و گفتم: نانسی الان کجاست؟ @wrongtime2